ضرورت آموزش مهارت‌های مثبت به کودکان و نوجوانان

دکتر محمود گلزاری – روان‌شناس

  دکتر محمود گلزاری در سال ۱۳۲۸ در شهر سیرجان در استان کرمان دیده به جهان گشوده است. وی مدرک کارشناسی‌ارشد خود را در رشته روان‌شناسی بالینی از انستیتو روان‌پزشکی تهران و مدرک دکتری روان‌شناسی را از دانشگاه علامه طباطبایی دریافت کرده است. او که دانشیار روان‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی بوده، علاوه بر تدریس در چند دانشگاه، به‌عنوان پایه‌گذار و مدیر انتشارات رشد، مدیرمسئول ماهنامه‌ی سپـیده دانـایی، روان‌درمان‌گر، پایه‌گذار و مـدیـر مرکز خدمات مشاوره‌ای بیدار به فعالیت‌های علمی‌پژوهشی و اجرایی خود ادامه می‌دهد.  

 «جامعه‌ی ما با این‌که در اوج شکوه و جلال مادّی‌اش قرار دارد، دچار طیف حیرت‌انگیزی از بیماری‌های عجیب و غریب است. سود حاصل از وابستگی گسترده به مواد مخدر، آد‌م‌کُش‌ها و تروریست‌ها را ثروتمند می‌کند. بعید نیست که در آینده‌ی نزدیک عده‌ای از ثروتمندانی بر ما حکومت کنند که همان فروشندگان پیشین مواد مخدر هستند که به هزینه‌ی شهروندان مطیع قانون، به‌سرعت ثروت و قدرت خود را کسب کرده‌اند.

در زندگی جنسی با دور انداختن قید اخلاق «ریاکارانه» همدیگر را در معرض ویروس‌های مخرب قرار می‌دهیم. آمارهای مربوط به مصرف مواد، بیماری‌های مقاربتی، فرار از خانه و بارداری قبل از ازدواج، همه وحشتناک است و با این‌حال کاملاً به آن‌ها بی‌توجهی می‌شود. میزان خودکشی نوجوانان و جوانان نسبت به سال‌های قبل افزایش یافته است. و آخرین مسئله، که البته کم‌اهمیت‌ترین مسئله نیست، این است که به‌نظر می‌رسد سطح دانش مردم در همه‌جا در حال کاهش است. برای مثال، میانگین نمره‌ی ریاضی در امتحان‌های آخر سال و نیز نمرات شفاهی ثبت‌شده نسبت به ده‌سال قبل کاهش یافته است!»۱

این جملات، گزیده‌ای از فصل آغازین کتاب ارزنده‌ی «غرقگی» نوشته‌ی «چیک‌سنت‌میهای»، استادتمام روان‌شناسی و رئیس مرکز تحقیقات دانشگاه دروکر کالیفرنیا و یکی از پایه‌گذاران جنبش علمی روان‌شناسی مثبت است.

با آن‌که مردم عادی ما، در برخورد با آمار فزاینده‌ی آسیب‌های اجتماعی، در بین نوجوانان و جوانان ایرانی، به درماندگی و ناامیدی رسیده‌اند و مدیران کشور به حساسیت‌زدایی و انکار روی آورده‌اند، اما باور کنیم ما نیز، نه به‌شدت آمریکا و دیگر کشورهای غربی، بلکه به‌اندازه‌ی خود درگیر مشکلات اخلاقی و آسیب‌های اجتماعی زیادی هستیم.

«چیک‌سنت‌میهای»، هشدار می‌دهد:

«روند وقایع ناگوار اغلب آن‌قدر اضطراب‌آور است که ما را دل‌زده می‌کند. به‌طوری‌که وقتی آخرین آمارها را می‌شنویم به آن‌ها ‌اعتنایی نمی‌کنیم اما این شکل نادیده‌گرفتن و اجتناب از توجه به خبرهای بد به‌ندرت سودمند است. بهتر است با واقعیت‌ها مواجه شویم و طوری از خود مراقبت کنیم که به یکی از ارقام آمارها تبدیل نشویم!»۲

سه ویژگی، آسیب اجتماعی را از بیماری روانی متمایز می‌سازد:

اول این‌که، هر آسیب اجتماعی، دیگر ‌اختلال‌های روانی و رفتاری و نیز آسیب‌های اجتماعی را در فرد درگیر با آن، به‌وجود می‌آورد و دامن می‌زند. مصرف الکل و مواد مخدر، پدیدآورنده‌ی خشونت و دزدی می‌شود و بی‌بندوباری اخلاقی، به ترک تحصیل و فروپاشی خانواده می‌انجامد.

دوم، دامنه‌ی آسیب اجتماعی از فرد مبتلا فراتر می‌رود و دیگران را نیز در چنبره‌ی خود گرفتار می‌سازد.

سوم این‌که، طبق «نظریه‌ی مشکلات رفتاری» (جِسر و جِسر، ۱۹۷۷)، هرچه فرد در سن کم‌تری به یک ناهنجاری اجتماعی روی آورد، با گذشت زمان این ناهنجاری در او شدت می‌گیرد و مشکلات دیگری نیز بر آن افزوده می‌شود. مصرف سیگار در آغاز نوجوانی روی‌آوردن به مواد مخدر سنگین و ترک تحصیل را پیش‌بینی می‌کند.

مرحله‌ی بلوغ با ویژگی‌های بی‌همتایی که دارد، زمان و عرصه‌ی بروز آسیب‌های اجتماعی در عده‌ای از نوجوانان است، چه نوجوانی دوره‌ای است که در آن، بیشترین و نمایان‌ترین دگرگونی‌ها در چارچوب کلی رشد و تحول، به‌وقوع می‌پیوندد که نوجوان و نزدیکان – به‌ویژه پدر و مادر او – را دچار شگفتی و سردرگمی می‌کند. افزایش قد و تا اندازه‌ای وزن، بروز تغییراتی در چهره و صدا، بیدارشدن میل جنسی، کمال‌طلبی، استقلال‌جویی، گرایش‌های تعصب‌آمیز به دوستان، فاصله‌گرفتن از والدین، حساس‌بودن درباره‌ی جسم و سلامتی، توانایی تفکر انتزاعی و در نتیجه پدیدآیی شناخت اجتماعی و اسطوره‌های شخصی، بروز شدید هیجان‌ها، دل‌مشغولی و توجه افراطی به خود، … از مشخص‌ترین زمینه‌های تحولی در نوجوان به‌حساب می‌آیند. از میان این‌همه، بیداری و برانگیختگی غریزه‌ی جنسی، بیش از هر تغییر دیگری، نوجوان را در گردابی از هیجان‌ها و احساسات خوشایند و ناخوشایند – از جمله کنجکاوی، لذت، شرم، احساس گناه، اضطراب و سرگشتگی – غوطه‌ور می‌سازد.

به‌گفته‌ی «سلیگمن»:

«اواخر کودکی، آغاز برقرارکردن و تداوم‌بخشیدن روابط خارج از خانواده است و این عملی است که تا پایان عمر ادامه می‌یابد. در این دوران، کودکان برای ارضای نیازهای اجتماعی، از خانواده و هم‌سالان خود فراتر می‌روند و به دوستان‌شان روی می‌آورند. به‌موازاتی که محیط اجتماعی فرزندتان گسترش می‌یابد بر آن‌چه که بیرون از منزل برای او پیش می‌آید کنترل به‌مراتب کم‌تری پیدا می‌کنید. این واقعیت، معمولاً باعث می‌شود که والدین احساس درماندگی کنند چراکه مشاهده می‌کنند که فرزندشان در مدرسه و ارتباطاتش با دوستان خود، با شکست‌ها و خطرهای مختلفی روبه‌رو می‌شود.»۳

به‌دلیل این ویژگی‌های تحولی، برخی از نوجوانان درگیر مشکلات گوناگون روان‌شناختی، آموزشی و اجتماعی می‌شوند، از این‌رو، از دیرباز، به برنامه‌ریزی‌ برای پیشگیری از روان‌رنجوری‌ها و آسیب‌های اجتماعی نوجوانان توجه جدی شده است. 

نخستین‌بار، در سال ۱۹۶۴، «کاپلان» سطوح سه‌گانه‌ی پیشگیری را مطرح کرد:

پیشگیری سطح اول، شناسایی افرادی است در بین یک جمعیت یا یک گروه که در حال‌حاضر مشکلی ندارند اما زمینه‌های روی‌آوردن به بیماری‌های جسمی، روانی و آسیب‌های اخلاقی و اجتماعی در آن‌ها وجود دارد. این زمینه‌ها را عوامل خطر (Risk Factors) می‌نامند. برنامه‌های جامع مدرسه‌محور برای پیشگیری از خشونت و قلدری و جلوگیری از مصرف مواد مخدر در این سطح قرار دارند.

پیشگیری سطح دوم، گروه‌هایی را هدف قرار می‌دهد که در معرض خطر هستند و گام در آن‌سوی مرز سلامتی گذاشته‌اند. هدف این مرحله، تشخیص زودهنگام مشکلات به‌منظور کُندکردن پیشرفت‌ آن‌ها یا توقف‌شان است. غربال‌گری اقدام به خودکشی در نوجوانان افسرده، نمونه‌ای از پیشگیری سطح دوم است.

در پیشگیری سطح سوم، تلاش می‌شود اثرات آسیبی که به‌تازگی رخ داده است محدود شود. مانند آن‌چه در برنامه‌های الکلی‌های گمنام صورت می‌گیرد.

«کاوین» در سال ۱۹۸۲ اعلام کرد که سطح سوم بیشتر به درمان نزدیک است تا پیشگیری.

«گوردون» در سال ۱۹۸۷، مراحل سه‌گانه‌ی دیگری را جایگزین سطوح پیشگیری کاپلان کرد که بر آن‌ها نام عمومی، انتخابی و مشخص گذاشت.

«رُمانو» در کتاب روان‌شناسی پیشگیری با توضیح دیدگاه «گوردون»، مراحل عمومی و انتخابی را در سطح دوم پیشگیری کاپلان جای می‌دهد.۴

با گسترش، افزایش و شدت‌گرفتن اعتیاد به الکل و مواد مخدر، خودکشی، خشونت و قتل، بارداری دختران تازه‌بالغ، ‌بیماری‌های مقاربتی، فرار از مدرسه و منزل، ترک تحصیل، بزهکاری و غیره در نوجوانان آمریکایی و دیگر کشورهای غربی، برای اجرای برنامه‌های پیشگیری اقدامات زیادی صورت گرفت. سازمان بهداشت جهانی در سال ۱۹۹۹ میلادی، آموزش مهارت‌های ده‌گانه‌ی زندگی را در گروه‌هایی که در معرض خطر مشکلات یادشده بودند به تصویب رساند و به حمایت از آن‌ها پرداخت.

مهارت‌های زندگی به گروه بزرگی از مهارت‌های روانی، اجتماعی و میان‌فردی گفته می‌شود که به افراد کمک می‌کند تا تصمیم‌های خود را آگاهانه بگیرند، به‌طور موثر ارتباط برقرار کنند، مهارت‌های مقابله‌ای و مدیریت شخصی خود را گسترش دهند و زندگی سالم و پُرباری داشته باشند. این مهارت‌ها که در پنج گروه دوتایی طبقه‌بندی شده‌اند، عبارت‌اند از:

 تصمیم‌گیری/حل مسئله

 تفکر خلاق/تفکر انتقادی

 ارتباط/مهارت‌های بین‌فردی

 خودآگاهی/هم‌دلی

 توانایی رویارویی با هیجان‌ها/توانایی رویارویی با فشارهای روانی

«یونیسف» در سال ۲۰۱۲ همانند این مهارت‌ها را معرفی و ترویج کرد.

با وجود موفقیت‌های نسبتاً زیادی که برنامه‌ی آموزش مهارت‌های زندگی، در کشورهای مختلف به‌دست آورده است، اما در بیست‌سال گذشته بر مدل پیشگیری سنتی و مهارت‌های زندگی برگرفته از آن‌ها، انتقادهای زیادی وارد شده است که برخی از آن‌ها را یادآور می‌شویم:

رویکرد‌های «کاپلان» و «گوردون» در اصل، برای پیشگیری از بیماری‌های جسمی در حوزه‌ی سلامت عمومی مطرح شدند و پس از آن بدون توجه به تفاوت بیماران و ناتوانان جسمی، با کسانی‌که دچار ناراحتی‌های روان‌شناختی و به‌خصوص مشکلات رفتاری و ناهنجاری‌های اجتماعی هستند، برای اینان نیز مورد بهره‌برداری قرار گرفتند. این تعمیم نادرست، محدودیت‌های خود را به‌تدریج نشان داد. برای مثال، آیا پیام «کمربند ایمنی خود را ببندید»، همان اندازه تأثیر دارد که «رابطه‌ی جنسی بی‌خطر داشته باشید»؟

کم‌رنگ‌شدن توجه به عوامل محافظت‌کننده، ایراد دیگری است که «رمانو» به آن اشاره می‌کند: با آن‌که قرار بوده است به عوامل محافظ برای کاهش رفتارهای آسیب‌زا بهای زیادی داده شود،‌ اما به‌لحاظ تاریخی، به عوامل خطر به‌مراتب توجه بیشتری شده است.

از طرفی، «آلبی» در سال ۲۰۰۰، هورن و همکاران در سال ۲۰۰۹، ورا و مکنی در سال ۲۰۱۳، با بررسی‌های علمی نشان دادند توانمندسازی و ایجاد فرصت‌ها برای تقویت زندگی افراد و ایجاد تغییرات نهادی، حمایت‌گیری و عدالت اجتماعی موثرتر از توجه به عوامل خطر و محافظ حتی برای گروه‌های در معرض آسیب است.۵

اداره‌ی ارزیابی یونیسف در سال ۲۰۱۲ پس از بررسی برنامه‌ی آموزش مهارت‌های زندگی در چند کشور اعلام کرد اولاً لیست واحدی از این مهارت‌ها وجود ندارد، ثانیاً نوع و اهمیت مهارت‌های روانی- اجتماعی، از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت است و به هنجارهای اجتماعی و انتظارات جامعه بستگی دارد. برای نمونه، در چین، تعبیر «در معرض خطر» همچون لکه‌ی ننگی برای نامیدن افراد به‌حساب می‌آید.

ناکارآمدی روش‌های پیشگیری و برنامه‌های مهارت‌های زندگی برآمده از آن‌ها – که خاستگاه آسیب‌محوری دارند – موجب شد که هماهنگ با روح زمانه، یعنی گرایش به جنبه‌های مثبت وجود آدمی و سربرآوردن و بالنده‌شدن روان‌شناسی مثبت و روان‌شناسی دین و معنویت، برنامه‌های رشددهنده‌ی کودکان و نوجوانان شکل بگیرد و رشد کند.

یکی از شناخته‌شده‌ترین و موثرترین این برنامه‌ها، رویکرد «رشد مثبت جوانان» (PYD) است. این رویکرد به‌جای به‌راه‌آوردن نوجوانان خطاکار و تصحیح رفتارهای نادرست آن‌ها، بر توانایی‌ها و داشته‌های مثبت آنان توجه می‌کند. از نوجوانی به‌عنوان دوره‌ی «توفان و فشار» نام نمی‌برد و با نگاهی تحولی، ناهنجاری‌های رفتاری نوجوانان را ناپایدار و گذرا می‌بیند. تفاوت‌های نژادی و جنسیتی را درنظر می‌گیرد و به‌صراحت از رویکرد پیشگیری سنتی به‌عنوان مدلی قدیمی و فرسوده یاد می‌کند. هدف برنامه‌های «رشد مثبت جوانان»، تقویت پنج ویژگی در نوجوانان، به‌منظور آماده‌ساختن آن‌ها برای مشارکت اجتماعی موثر و فعال است. سرواژه‌ی ویژگی‌های پنج‌گانه،‌ حرف (C) است و واژه‌ی مشارکت نیز با (C) شروع می‌شود؛

 شایستگی، قابلیت (Competence)

 اعتماد (Confidence)

 ارتباط (Connection)

 مراقبت، همدلی (Care/Compassion)

 مشارکت (Contribution)

این آموزش‌های فردی باید با ارائه‌ی خدمات (S)، حمایت (S) و فرصت‌هایی (O) که والدین، معلمان و مسئولان به نوجوانان می‌دهند، تقویت شود و به مرحله‌ی اجرا درآید. پس:

۶C (مشارکت اجتماعی)  SOS+ C۵

در جدیدترین و علمی‌ترین رویکرد، روان‌شناسی مثبت، با انتقاد از توجه و سرمایه‌گذاری افراطی در پیشگیری و درمان اختلالات روانی، بر افزایش و پرورش هیجان‌های مثبت و توانمندی‌های منش تأکید می‌کند.

«لویز» و «اسنایدر» در کتاب گران‌سنگ «ر‌وان‌شناسی مثبت» می‌نویسند:

برای پیشگیری از مشکلات رفتاری و آسیب‌های اجتماعی به دو شیوه می‌توان عمل کرد: ۱. نگه‌داشتن و توقف «بد»ها ۲. پیداکردن و راه‌اندازی «خوب‌»ها. شیوه‌ی اول، همان رویکرد سنتی و بیماری‌محور است که دو مرحله‌ی اصلی دارد:

در پیشگیری مرحله‌ی اول یا اولیه،‌مشکلات جسمی و روانی، قبل از وقوع آن‌ها، حذف می‌شوند یا کاهش می‌یابند.

و در پیشگیری مرحله‌ی دوم یا ثانویه، با فرایند روان‌درمانی، اختلال‌ها و آسیب‌ها، کم‌اثر می‌شوند یا از بین می‌روند.

اما در شیوه‌ی دوم، مردم در مسیر زندگی خوب و مطلوب، با امید و اشتیاق، گام برمی‌دارند. این شیوه نیز مانند رویکرد نخست دو سنخ دارد: سنخ «خوب»، که تثبیت کارکردهای مطلوب را نشانه می‌رود و سنخ «خوب‌تر»، که افراد را به رضایت از زندگی و تجربه‌های اوج می‌رساند.۶

«چیک‌سنت‌میهای» – که به‌قول «سلیگمن» مغز متفکر روان‌شناسی مثبت است – پس از یادآوری مشکلات روزافزون نوجوانان و جوانان آمریکایی که در طلیعه‌ی این نوشته از زبان او، آن‌ها را برشمردیم، می‌نویسد:

«هیچ راهی برای خروج از این مخمصه وجود ندارد، جز این‌‌که فرد خودش سررشته‌ی امور را به‌دست بگیرد. هر فرد باید از هر ابزاری که در دسترس دارد برای خلق زندگی معنادار و خشنودکننده استفاده کند. یکی از ابزارهای مهم در این زمینه را روان‌شناسی فراهم کرده است. تاکنون کمک عمده‌ی این علم نورس، کشف این موضوع بوده است که چگونه اتفاقات گذشته زمینه‌ی رفتارهای کنونی را مشخص می‌کند. این علم ما را آگاه کرده است که نامعقول‌بودن در بزرگ‌سالی، اغلب نتیجه‌ی ناکامی‌های دوران کودکی است.

اما به روش دیگری هم می‌توان از علم روان‌شناسی استفاده کرد و آن کمک به پاسخ‌دادن به این سوال است: بر اساس آن‌چه هستیم با همه‌ی گرفتاری‌ها و سرکوب‌ها، برای ارتقای آینده‌مان چه می‌توانیم بکنیم؟ برای رسیدن به خودمختاری فرد باید توانایی خشنودی و هدفمندی را فارغ از شرایط بیرونی در خود رشد دهد.»۷

رهنمودهای علمی و آزموده‌شده‌ی روان‌شناسان مثبت‌نگر، کارآمدترین شیوه‌ها را هم برای پیشگیری از اختلال‌های روانی و آسیب‌های اجتماعی معرفی می‌کنند و هم برنامه‌های کاربردی موثری را برای شکوفایی و بالندگی کودکان و نوجوانان در اختیارمان می‌گذارند.

برای نمونه، «مارتین سلیگمن»، به برنامه‌ی افزایش عزت‌نفس به‌شیوه‌ی «سیاه‌مشق‌نویسی» – که شامل تمرینی است که در آن به دانش‌آموزان می‌گویند جمله‌ی «تو فرد فوق‌العاده‌ای هستی» را چهارده‌بار روی یک برگه بنویسد و تکرار کند و پس از آن، معلمش با نوشتن جمله‌ی «من خیلی خوشحالم که در پایه‌ی فلان معلمت هستم، هیچ‌کس مثل تو نیست»، به او روحیه دهد – حمله‌های تند و کوبنده‌ای می‌کند و بر این اصل روان‌شناختی تأکید می‌ورزد که «عزت‌نفس زیاد و کم، پیامد موفقیت و شکست است، نه علت آن‌ها».

این روان‌شناس نامدار که با نظریه‌ی علمی «درماندگی اکتسابی و آموخته‌شده‌»، یکی از بزرگ‌ترین جایزه‌های علمی آمریکا را نصیب خود کرده است، «بدبینی»، «درماندگی» و «ناتوانی در ابراز وجود» را ریشه‌ی بسیاری از بیماری‌های روان‌شناختی و ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی می‌داند.

چه به گفته‌ی او در کتاب «کودک خوش‌بین»، بدبینی همچون بذر شومی است که در زمین دست‌نخورده‌ی وجود فرزندان‌مان افکنده می‌شود و با رویدادهای منفی زندگی او برمی‌افرازد و افسردگی، ناامیدی، مصرف دخانیات، الکل و مواد مخدر، روی‌آوردن به رابطه‌های جنسی زودهنگام و مهارناشده و ده‌ها مشکل فردی و اجتماعی دیگر را به بار می‌آورد.

بدبینی، سبکی اسنادی است یعنی تفکر شکل‌گرفته‌‌ای است که باعث می‌شود فرد بدبین، حوادث ناخوشایند را درونی، فراگیر و پایدار و رویدادهای خوشایند را بیرونی، جزئی و ناپایدار ببیند. خاستگاه‌های این سبک تبیینی و این شیوه‌ی علت‌یابی وقایع، ژنتیک، الگوهای تربیتی به‌خصوص پدر و مادر، روش‌های برخورد والدین، معلمان و مربیان و تجربه‌های تلخ شکست و درماندگی‌های مکرر است.

اگر می‌خواهیم به پیشگیری و مقابله با آسیب‌های اجتماعی بپردازیم باید با برنامه‌ای منظم، علمی و طولانی‌مدت برای آموزش سه گروه موثر از عوامل اصلی تربیت فرزندان‌مان یعنی مدیران، مادران و آموزگاران سرمایه‌گذاری کنیم.

«سلیگمن» یادآور شده است که او به همراهی چند نفر از روان‌شناسان جوان، در هفتاد جلسه‌ی دوساعته، برای مادران یک مدرسه، به آن‌ها روش‌های عملی تغییر بدبینی به خوش‌بینی فرزندان‌شان را آموزش داده است!۸

روان‌شناسان مثبت‌نگر در کنار برنامه‌ی آموزش خوش‌بینی – آن‌هم به‌صورتی که بیان شد – راه‌های افزایش امید، شادی و نشاط، تاب‌آوری، هوش هیجانی، ارتباط موثر، غرقگی و مهم‌ترین توانمندی‌های مَنِش مانند سپاسگزاری، بخشش و معنویت را آموزش می‌دهند.

فراموش نکنیم که «جرالد وایلد»، روان‌شناس کانادایی معاصر، با نظریه‌ی «انتظارگرایی» خود ثابت کرده است. داشتن انتظار مثبت نسبت به آینده تصادف‌های مرگبار رانندگی و خشونت‌های آسیب‌زای اجتماعی را کاهش می‌دهد.۹

«کریستین کارتر» در کتاب «پرورش کودکان شاد» تأکید می‌کند:

«غم و اندوه مداوم و ناامیدی، نشانه‌های افسردگی هستند و افسردگی در جوانی به اختلالات اضطرابی، خودکشی، چاقی و افت عملکرد اجتماعی شخص منجر می‌شود. هم‌چنین احتمال گرایش به مصرف مواد مخدر و الکل، اخراج از مدرسه، دانشگاه و بی‌بندوباری در جوانان افسرده بیشتر است.»۱۰

حُسن‌ختام این نوشته، سخن پُرمعنا و راه‌گشای رسول اکرم (ص) است که فرمودند:

«هر کس شاد و بانشاط نباشد، در کارها سستی می‌کند و انجام آن‌ها را به تأخیر می‌اندازد، و چون چنین کند، فرصت‌ها را از دست می‌دهد و کارش به تباهی می‌کشد. در اثر ضایع‌شدن کار، ‌ناراحت و دل‌مُرده می‌شود و پیامد این وضعیت او را به گناه و انحراف اخلاقی می‌کشاند و دور نیست که با زیاده‌روی در گناهان به بی‌دینی و خداناباوری برسد.»۱۱

۱٫ چیک‌سنت میهای، میهالی. ۱۹۹۰. غرقگی. ترجمه: زهره قربانی. ۱۳۹۶. ص۳۲. تهران: رشد

۲٫ همان

۳٫ سلیگمن، مارتین، ای.پی.۱۹۹۶. کودک خوش‌بین. ترجمه: فروزنده داورپناه. چاپ ششم. ۱۳۹۶. تهران: رشد. ص۲۵۷.

۴٫ رمانو، جان. ال. ۲۰۱۵. روان‌شناسی پیشگیری. ترجمه: حسین ناصری. ۱۳۹۶. تهران: جهاد دانشگاهی شهید بهشتی. صص۱۱-۱۲.

۵٫ همان. ص۱۴

۶٫ Snyder, C.R & Lopez, Shane, J. (2007). Positive Psychology.UK, Sage Publication. p. 347

۷٫ چیک‌سنت میهای، میهالی. ۱۹۹۰. غرقگی.ص۳۴

۸٫ سلیگمن، مارتین، ای.پی.۱۹۹۶. کودک خوش‌بین.ص۱۵۶

۹٫ کار، آلان. ۲۰۰۴. روان‌شناسی مثبت. ترجمه: حسن پاشاشریفی و جعفر نجفی‌زند. چاپ سوم. ۱۳۹۱. تهران: سخن. صص۱۸۸-۱۹۱.

۱۰٫ کارتر، کریستین. پرورش کودکان شاد. ترجمه: مریم عباسی. آماده‌ی چاپ. تهران: رشد

۱۱٫ محمدی‌ ری‌شهری، محمد. ۱۳۷۷. میزان‌الحکمه. جلد۱۱. ترجمه: حمیدرضا شیخی. قم: دارلحدیث. ص۵۱۸۸.EDIT