شادکامی و امید در اشعار حافظ

دکتر محمود گلزاری – روان‌شناس و مدیر مسئول نشریه روانشناسی سپیده دانایی

 «داریوش شایگان» (۱۳۱۳-۱۳۹۷) فیلسوف، نویسنده و شاعر نام‌دار معاصر در دیباچه‌ی کتاب« پنج اقلیم حضور» می‌نویسد:«به یاد دارم سال ۱۳۴۲، همسر نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده‌ی معروف یونانی، در ایران مهمان من بود. در سفری که به شیراز  داشتیم،  پس از بازدید مقبره‌ی سعدی و حافظ، با تأثر و شیفتگی بسیار سخنی گفت که هرگز فراموش نکردم: من در هیچ کجای دنیا ندیده‌ام که مزار و  مقبره‌ی یک شاعر بزرگ زیارتگاه مردم باشد! شاید شما تنها ملتی باشید که با شاعران‌تان چنین ارتباط معنوی و عمیقی دارید و چنان ارجی  برایشان قائلید که حضوری مدام در زندگی شما دارند».

شایگان، این ویژگی ایرانیان را شاعرانگی، نامیده است و در توضیح آن می‌گوید:

«ایرانیان، مقهور و مسحور نبوغ گران‌مایه‌ی شاعران‌شان هستند و دمی  از حضور فعال  آنان غافل نمی‌مانند. حضوری که نشانه‌هایش را درگوشه‌گوشه‌ی زندگی هر ایرانی و در زوایای مختلف روحی او می‌توان دید. گویی زمان  به رابطه‌ی دیرپای ایرانیانی که خود را با بزرگانش هم‌دل و همزبان می‌پندارند. هیچ خدشه‌ای وارد نکرده و در برداشت آن‌ها نسبت به حضور این شاعران هیچ مدخلیتی نداشته است. فاصله‌ی چندین قرنی اغلب این بزرگان ما  و این حقیقت که آخرین غزل‌سرای  نامور ایرانی، هفت‌صد سال پیش می‌زیسته، کوچک‌ترین رخنه‌ای در نگاه‌مان نیفکنده است.»

در صدر آمارپرفروش‌ترین  کتاب‌ها، هنوز هم که هنوز است، نام دیوان حافظ و مثنوی و شاهنامه به چشم می‌خورد و سالی نیست که چندین دیوان جدید از حافظ به زیور طبع آراسته نشود. این خصلت ایرانیان بدان می‌ماند که فی‌المثل یک ایتالیایی دائماً  به کمدی الهی دانته  رجوع کند و دمی از حکمت نهفته در آن غافل نماند.

یا یک انگلیسی در هرموقعیتی،  به سراغ شکسپیر برود  و قطعاتی از اشعار یا گفته‌ها و کلمات قصار وی  را وِرد زبانش سازد و به‌مانند الگویی تقلیدناپذیر به‌کار گیرد.

ناگفته پیداست که رفتاری از این دست، در هیچ تمدن دیگری نظیر ندارد. پس  می‌توان ادعا داشت که خصلت شاعرانگی ایرانی و هم‌دلی سحرانگیز او  باشاعران بلندمرتبه‌اش پدیده‌ای است کاملاً استثنایی و یگانه و به‌راستی شکوه‌مند است و تحسین برانگیز.»۱

استاد «بهاءالدین خرمشاهی»، حافظ‌پژوه  پُرکار و پُرمایه، سیمای نورانی حافظ را در تابلو  پُرنقش‌و‌نگار فرهنگ ایرانی چنین ترسیم می‌کند: «حافظ، حافظه‌ی ماست. ذهن و زبان و زندگی، ما سرشته  از حافظ است. دیوان  حافظ، فقط یک دفتر و دیوان نیست. نامه‌ی  زندگی و زندگی‌نامه‌ی ماست. حافظ فراتر از ادبیات است. حافظ به ما ژرف‌زیستن و شادی می‌آموزد و یک تنه تکیه‌گاه ماست. هیچ کس چون او  زیر و بم زندگی ما را نمی‌داند و در غم و شادی ما شریک نیست.  عزیزکرده‌ای چون او در ادبیات جهان کمتر سراغ داریم. ادعای هم‌سخنی با حافظ ادعایی گزاف است ولی آرزو یا احساس هم‌دلی  با او جزء بدیهه‌‌های زندگی ماست.حافظ مظهر  روح اعتدال و اعتدال روح اقوام ایرانی است.»۲

«محمود فتوحی»، در مقاله‌ی «ایرانیان و آرمان قرآن پارسی» شاهنامه، مثنوی و دیوان حافظ را سه «ابَر متن» زبان پارسی می‌داند که هر یک ظرفیت آن‌را دارند که آرمان ایرانیان را برای  دست‌یابی به متنی جاودانه  و مقدس برآورده سازد. او که شاهنامه را «ابَر متن ملی‌«، مثنوی را «ابَر متن اخلاقی‌–‌عرفانی» و دیوان حافظ را«ابَر متن  آزادی و رندی» می‌نامد، درباره‌ی حافظ می‌نویسد:

«ادیبان فارسی، شعر حافظ را نمونه‌ی اعلای بلاغت فارسی می‌دانند. در سخن او  ایجاز، فصاحت نظم و انسجام اسلوب به اوج رسیده است.‌ ویژگی‌هایی همچون چندمعنایی، ابهام هنری، غنای نمادین و باز‌نشانه‌های فرهنگی، تاریخی ، سنتی و حتی اعتقادی، سخن حافظ را  رازواره ساخته است. این کیفیات رتبه‌ی هنری دیوان حافظ را بالا برده تا آن‌جا‌که کلامش را ازسنخ اعجاز می‌دانند. وجه پیش‌گویانه، ابیات وی را باخاطرات شخصی و لحظات  روان‌شناختی هر فرد گره زده است. قابلیت تفأل، همچنین دیوان حافظ را به مرکز اجتماعات خانوادگی و مراسم آئینی(نوروز، یلدا، چهارشنبه‌سوری وشب‌نشینی، شعر‌خوانی‌، عروسی‌، عزا‌، دعا)  آورده و در بیشتر خانه‌های ایرانی در طاقچه یا سر سفره، در کنار قرآن و آینه نشانده است. از دیوان حافظ با این همه توانمندی، در تسخیر  دل‌ها و نمایندگی از حالات متنوع ایرانیان می‌توان به‌عنوان «حافظه‌ی ایران فرهنگی» یاد کرد.۳»

به‌گفته‌ی «شایگان»:

«چکیده‌ی تنوع قرن‌ها هنر ایرانی معجزه‌وار در شعر حافظ گنجیده است: تعادل خردمندانه‌ی صورت و معنا، استفاده‌ی درست از ابزار صناعات، ایجاز چشم‌گیر در بیان اندیشه‌های خلاف‌آمدِ عادت یا شطحیات، ضرباهنگ مؤثر و سحر بیان در پرده‌ها و گوشه‌های گوناگون، پیوند و پیوستگی رمز و نمادهای رنگارنگ و بالاخره جمال آفریننده‌ی «بانوی ازلی» که به‌صورت‌های دلکش بسیار در آینه‌های جهان منعکس است‌. به این جهت است که حافظ صرفاً شاعر بزرگ ایران نیست. او معجزه‌ی ادب فارسی است. عصاره‌ی این فرهنگ است. در شعرش سنت نبوی اسلام و روح باستانی ایران پیوند یافته‌اند و حاصل این امر چیزی است آن‌چنان سرشار و ژرف که به مظهر انسانیت اسلام و ایران و شرق بدل شده است. هر فرد ایرانی رابطه‌ی شخصی با حافظ دارد. این‌که آن فرد فرهیخته است یا عامی یا عارف و رند، چنان اهمیتی ندارد. هر ایرانی بخشی از خویش را در حافظ بازمی‌یابد و با او زوایای نامکشوفی از خاطره‌اش را کشف می‌کنند. در هنر کم‌نظیر این شاعر بی‌همتا،جوهره‌ی هنر ایرانی را می‌توان یافت: زبر‌دستی تمام‌عیار زرگرانی که بر جام‌های بسیار ظریف چنان قلم زده‌اند که گویی تقریباً آن‌ها را غیب کرده‌اند؛ کیمیاگریِ کاشی‌کارانی که گنبد  مساجد را به گنبد آبی آسمان پیوند زده‌اند؛ خیال خیره‌کننده‌ی نگارگرانی که از تیرگی ماده، طلا و نور را پدیده آورده‌اند و بصیرت و بینش طراحان و قالی‌بافانی که نقش‌های باشکوه و غرقه در گل قالی‌هایی را ایجاد کرده‌اند که در آن‌ها سطوح چند‌لایه‌ی نقوش حولِ اشعه‌ی خورشید شکل گرفته و تنوع مسحور‌کننده‌ی باغ بهشت در آن‌ها انعکاس یافته است. چگونه است که باطنی‌ترین شاعر ایران، مردمی‌ترین نیز هست؟  پاسخ این پرسش مرتبط است  با پیوند نهانی و غیبی‌ای که هر دلی را  با نوای او بیدار  می‌سازد و هرکسی او را مخاطب هم‌دل و رازدار  وهم‌نوای خویشتن می‌بیند.»۴

زمان حافظ

خواجه شمس‌الدین محمدحافظ شیرازی، درسال ۷۲۶ هجری، در شیراز به دنیا آمد. پس از آن‌که در کودکی پدرش از دنیا رفت، برادرانش هریک به سویی رفتند و او را با مادر تنها گذاشتند. مدتی در دکان نانوایی به کار خمیرگیری پرداخت و هم‌زمان در مکتبی‌، نزدیک نانوایی‌، به تحصیل مشغول شد و با مبلغی که روزانه از مزد خود به‌عنوان حق تعلیم ، به معلمش می‌داد، از او دانش‌های ابتدایی را فرا‌گرفت و با انگیزه و تلاش فراوان حافظ قرآن شد۵.

حافظ که به‌گواهی دیوانش، از رودکی تا معاصران خود را همه را دیده وسنجیده و اشتغال او، محافظت درس قرآن و تحصیل فنون ادب و تجسس دواوین عرب بوده است؛ به بسیاری از علوم و فنون توانا، و دردو رشته متخصص بود: علوم قرآنی و علوم بلاغی.

شاعر بزرگ ما ، در حدود ۳۰سالگی ازدواج می کند و کم‌تر از ده سال از پیوند زناشویی‌اش نمی‌گذرد که همسر خود را که «سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود» از دست می‌دهد.

مؤلف «مرأت‌الصفا» می‌نویسد: حافظ را دو فرزند بوده است که یکی در کودکی از دنیا رفت و دیگری موسوم به «شاه نعمان» در سن جوانی در سفری که به هندوستان کرده بود از دنیا رخت بر بست و پدر را سوگوار خود کرد۶.

از تاریخ زندگی و اشعار حافظ بر‌می‌آید که او فردی درون‌گرا و  زاهدی راستین بوده است که رغبتی  به دور‌شدن از شیراز نداشته است و «کنار آب رکن‌آباد و گلگشت مصلا را» به هم‌نشینی با پادشاهان و امیران دیگر شهرها و کشورها ترجیح ‌می‌داده است. سرانجام آن رند راه‌نشین که با فقر ظاهر، گنجینه‌دار محبت و هم پیمانه‌ی «ساکنان حرم‌ سرّو عفاف» ملکوت بود، در سال ۷۹۱ هجری، در سن ۶۵ سالگی، به سرای جاودان کوچ کرد  و در جایی که امروز به «حافظیه» معروف است، به خاک سپرده شد.

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

زمانه‌ی حافظ

مقارن عصر کودکی حافظ، در ایران و بلکه در جهان اسلام، ملوک‌الطوایفی حاکم بود و هر سرزمینی به دست خاندانی حکومت‌گرا اداره می‌شد، در فارس خاندان اینجو؛ در کرمان و یزد، مظفریان؛ و درعراق و آذربایجان جلایریان حکومت می‌کردند. شعر و زندگی حافظ به هرسه این خاندان‌ها ارتباط دارد.

سه نفر از حاکمان و امیرانی که نقش‌آفرینی بیشتری در رویدادهای زمان حافظ داشتند، عبارتند از: ابواسحاق اینجو، امیرمبارزالدین محمدمظفر و شاه شجاع.

  ابواسحاق اینجو: متولد ۷۲۱ هجری، پادشاهی بود خوش‌اندام، خوب‌رو، نیک‌خو، فروتن و شعردوست که خود نیز شعر می‌گفت و از ادب بهره داشت. جوانی بود آزادمنش ولی خوش‌گذران و پیمان‌شکن. اما به واسطه‌ی خوش‌رفتاری و دست‌ودل‌بازی مورد توجه عموم بود. آسوده‌ترین و آرام‌ترین ایام زندگی حافظ در درون حکومت این پادشاه سپری شد که به خواجه ارادت می‌ورزید و قدر وی را می‌دانست.

چهارده سال بر فارس و اصفهان با قدرت سلطنت کرد. با این همه، مردی بود مغرور و عهدشکن و خوش‌گذران، که برای به نیل مقاصد خود، در عوض دوراندیشی و تدبیر، از ستمگری روی‌گردان نبود و همین امر باعث تباهی کار و سیاهی روزگار او شد. هنگامی که مست و بی‌خبر، سرگرم باده‌گساری بود و امیرمبارز شیراز را در محاصره گرفته بود. ابواسحاق به‌جای چاره‌اندیشی به دونفر از کلانتران و بزرگان شهر بدگمان شد و شتاب‌زده به کشتن آنان فرمان داد و مردم شهر را آزرده‌خاطر ساخت و به همین سبب، شماری از آنان به دشمن پیوستند و امیرمبارز را به داخل شهر رهنمون شدند. ابواسحاق در ۳۷ سالگی و پس از مبارزات مکرر به سال ۷۵۸ به دست عمال امیر مبارز کشته شد و شیراز و فارس به دست کسانی افتاد که از او به مراتب بدتر بودند.

  امیرمبارز: در سال ۷۰۰ هجری به‌دنیا آمد. او در جوانی حکومت میبد یزد را می‌پذیرد و اندک‌اندک طی مدتی نزدیک چهل سال در دستگاه ایلخانان مغول به پیشرفت‌هایی نائل می‌شود و سال‌ها بر یزد و کرمان حکومت می‌راند و پس از قتل ابواسحاق،، فارس را نیز به قلمرو خود می‌افزاید.

وی مردی بود بی‌ادب و عامی که دشنام‌هایی بسیار زشت بر زبان می‌راند. سبک‌مغزی بود که تا۴۰سالگی به افراط در می‌خوارگی و فسق و فجور مایل بود. پس از آن توبه کرد و زهد و پارسایی پیش گرفت و به عبادت و تلاوت قرآن اهتمام ورزید. پس از گرفتن فارس، بر شدت اعمال خود ‌افزود و چنان، در ستمگری و ریاکاری کوشید که حتی دین‌داران حقیقی را بی‌زار کرد و نکته‌سنجان و از جمله، حافظ را واداشت تا او را «مُحتسِب» ‌بنامند.

سنگ‌دلی و آدم‌کشی به اندازه‌ای در او ریشه دوانیده بود که در حین قرائت قرآن، چون محکومی را حاضر می‌ساختند، از تلاوت قرآن دست می‌کشید و به‌دست خود، سر آن محکوم را می‌برید و دوباره به تلاوت قرآن مشغول می‌شد! پس از دستگیری ابواسحاق، فرمان ‌داد کودک ده‌ساله و بی‌گناه رقیب را بکشند. چون بر یکی از امیرانش خشم آورد و به او دست نیافت، فرزند هفت‌ساله‌اش را به دست خود سر ‌بُرید! او بیش از همه‌ی ستمکاران دیگر قرن هشتم، خون‌ریز بود. تا آن‌جا که با افتخار به پسرش اعتراف کرده‌است، عده‌ی افرادی که به دست خود سربریده از هشت‌صد تن بیشتر بوده‌اند.

افزون بر این‌همه جنایت، فرمان داد هزارها کتاب فلسفی و علمی را به عنوان کتاب‌های گمراه کننده بشویند و بسوزانند.

زورمداری و خون‌آشامی، همراه با بدبینی بیمارگونه، امیرمبارزالدین را به جایی رساند که تصمیم گرفت فرزندان و نزدیکان خود را سربه نیست سازد. از این‌رو، در سال ۷۶۰ هجری، تهدید‌شوندگان به سرکردگی شاه شجاع –  پسر بزرگ امیر مبارز –  بر او شوریدند. پسر در چشم پدر میل کشید و او را کور کرد و در یکی از قلعه‌های اصفهان به زندان ‌افکند. امیر مبارزالدین محمد مظفر، پنج سال بعد، با درماندگی و خواری از دنیا رفت.

آن‌چه تأثرانگیز و عبرت‌زاست این است که جمعی از نویسندگان مزدور و شکم‌باره‌ی زمان او، آن میرغضب سنگ‌دل  و آزادی‌کُش را «غازی» یعنی جنگجوی اسلام و «موعود سده‌ی هفتم» می‌نامیدند و در شعرها و نوشته‌های خود او را می‌ستودند.

حافظ با آن‌که ابوسحاق را در برخی اشعار خود مدح کرده است، اما نه‌تنها یک بیت در ستایش امیر مبارزالدین ندارد، بلکه بارها به صراحت، از او انتقاد کرده است.

  شاه شجاع (۷۳۳ – ۷۸۶ هجری): نابینایی محتسب و کوتاه‌شدن دست او از امور مملکت و بر سرکار آمدن شاه شجاع جوان و با سواد، در آغاز، موجب خشنودی مردم و امیدواری آنان به ایجاد محیطی آرام شد: آرزوی روشن دیدن افق و به مشام نرسیدن  بوی خون و امید به ندیدن سرهای بریده و پیکرهای از دار آویخته! این امید مردم به آینده، در آثار خواجه حافظ به‌خوبی دیده می‌شود. اما نور آرزو دیر زمانی نتابید و دوباره محیط فارس را تیرگیِ استبداد و خفقان فراگرفت و بدمستیِ محتسب‌زاده آغاز گشت. شاهی که خود را فضیلت شعار و حامی عالمان و نیکان می‌دانست به محض بدگمان‌شدن به وزیر دانش‌دوست و خدمتگزار خود، «قوام‌الدین محمد صاحب‌عیار»،  او را با شکنجه‌ی بسیار کُشت و تن وی را پاره‌پاره کرد و هر قطعه را به ولایتی فرستاد.

شاه شجاع که مدعی آزادمنشی و شاعری و خوش‌باشی بود، به زاهدی خشک و ریاکاری متعصب و سبک‌مغز مبدل گشت  و کوشید تا خلیفه‌ی عباسی مصر بیعت او را بپذیرد. نوشته‌اند: «در اقتدا به پدر نامدار خود فرمود تا کتب محرمهالانتفاع را بشویند!» اما در همان احوال، با بی‌قراری، به هم‌آغوشی و هم‌خوابگی با زن پدر خویش مشغول بود! انتشار خبر زشت این کار حرام در میان مردم، هیجان و غوغایی بر پا ساخت. لیکن وی بار خفت و ننگ را بر دوش ‌کشید و طعنه‌ی خاص و عام و هجو شاعران را نشنیده گرفت!

شاه شجاع، با ایجاد محیط تاریک و خفقان‌آور و حربه‌ی تکفیر در درست، تا آن‌جا پیش رفت که برای خواجه حافظ،  یعنی مظهر اعتدال و اخلاق و جلوه‌گاه دین و حقیقت، محکمه‌ی تفتیش عقاید ترتیب داد و باعث نابود شدن آثار او شد. می‌نویسند: «خانواده‌ی حافظ از شدت هول و ترس جمیع نوشته‌های او را پاره کردند و به آب شستند.»

شاه شجاع هنگامی‌که به‌خاطر ستمگری‌های خود و فساد فرومایگانی که بر گرد خود جمع کرده بودند، در سراشیبی سقوط قرار‌گرفت، یکی از پسرانش را مسموم کرد، پسر دیگر را از بینایی محروم ساخت، نامه‌ی تملق‌آمیز به تیمور لنگ فرستاد و دختر خود را به پسر او داد تا از قهر آن غارتگر خون‌ریز در امان بماند و فرصت یابد چند روزی بیشتر به ستم و بیداد ادامه دهد.

سرانجام، آن مجسمه‌ی  ریا و تزویر، چندان به شراب‌خواری و هوس‌رانی ادامه داد که در بستر افتاد و در حالت مرگ نامه‌ای تضرع‌آمیز به تیمور نوشت و فرزندان خود را «به ‌خدا و خداوند» سپرد و کمی بعد در ۷۸۶ هجری از دنیا رفت.

پس از شاه شجاع و بنا به وصیت او قرار شد پسرش «سلطان زین‌العابدین» بر فارس حکومت کند و دیگر افراد خاندان وی بر کرمان و اصفهان و یزد و شوشتر مسلط باشند. اما چنین نشد بلکه این جماعت به جان هم افتادند و روز و روشن مردم را شب تار ساختند و دمار از روزگار آن‌ها درآوردند. تا آن‌که «دستی از غیب برون آمد» و کاری کرد. یعنی تیمور گورکانی، همه‌ی هفده نفر مردان خاندان مظفر و مدعی فرمان‌روایی را در یک مجلس عمومی حاضر ساخت  و در حالی‌که لباسی سرخ پوشیده بود امر به قتل آن‌ها داد و یک‌جا همه را ازبین برد!۷

حافظ، پیام‌آور شادکامی و امید

یکی از ویژگی‌های فرهنگ ایرانی که در شعر حافظ موج می‌زند و به چشم می‌آید، توجه به شادی و امید است. چنین توجه به شادی، از دیرباز در سرزمین ایران بوده است. در کتیبه‌ی نقش رستم، داریوش می‌گوید:

«خدای بزرگی است اهورا‌مزدا

که شادی برای مرد آفرید

که خرد را آفرید.»۸

 و فردوسی می‌سراید:

چنین است رسم سرای سپنج

یکی زو، تنآسان و دیگر به رنج

بر این و بر آن، روز هم بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد؟

(شاهنامه، بخش یکم:۲۵۹)

حافظ با آن که بیشتر دوران جوانی و میان‌سالی خود را در سال‌های سیاه وحشت و تکفیرِ امیر مبارز و شاه شجاع گذرانده است. و با آن که به قول استاد زرین‌کوب: داغ برادر، داغ فرزند و داغ زن از زندگی او می‌بایست یک دوزخ فراق ساخته باشد»۹. اما شعر او سرشار از طربناکی و شادی است و ترانه ای بلند و ابدی  در ستایش آزادگی و بی‌تعلقی.

آن‌چه در فرهنگ و تاریخ اندیشه‌ی ایرانی می‌بینم  این است که  «هرگاه ساختار سلطه‌، عرصه را بر آزادگی و آزادی اندیشه تنگ کرده است. روح محتاط ایرانی برای اعتراض و نقد مسالمت‌آمیز، به بیان کنایی پناه آورده تا بتواند رندانه زیر سلطه‌ی دین‌شُعاران، هم آزادگی را فرایاد آورد و هم به خوش‌باشی و عشق این جهانی فراخواند. این شکل از اندیشه در نوشته‌های  منثور فارسی و نیز در اشعار خیام  و  ناصرخسرو، سنایی، سعدی، عطارد، عُبید و دیگران کم‌و‌بیش  آمده است. اما نمود اعلای صدای ایرانیِ آزادِ خردورزِ محتاطِ معترض در دیوان حافظ متبلور شده است. دیوان او  رِند‌نامه‌ای است که روح آزاده، شادی‌خواه و عشق‌‌ورز پارسی‌گویان را در غم و شادی و امید و نومیدی می نوازد.»۱۰

«استاد خرمشاهی»، به پشتوانه‌ی سال‌ها تتبع در ادبیات پارسی، با قاطعیت به یادمان می‌آورد:«من در میان صدهادفتر و دیوان شعر و نثر فارسی، دفتر و دیوانی تازه‌تر و باطراوت‌تر و طربناک‌تر و امید ‌بخش‌تر از حافظ سراغ ندارم. زندگی‌خواهی و خوش‌بینی حافظ سده‌هاست که کانون زندگی روحانی اقوام ایرانی و فارسی‌زبان را روشن نگاه داشته است.

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گرهگشا آورد

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

به غفلت عمر شد حافظ، بیا با ما به میخانه

که شنگولان خوشباشت بیاموزند کاری خوش

 وفردوسی‌وار از سفارش می کند:

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

و یا همچون خیام هشدار می‌دهد:

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

با این تفاوت که روح نستوه امید و امیدواری که در حافظ سراغ داریم در خیام  و خاقانی نمی‌بینیم.

نگرانی مداوم خیام و خاقانی، متانت هنری‌شان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. این روح و روحیه را شاید اندکی در شیخ اجل می‌بینیم . شاید اندکی هم در منوچهری، ولی منوچهری یک طربِ یک‌وجهی ساده‌دلانه و طبیعت‌گرایانه دارد. یک طربِ عارفانه‌ی عاشقانه مثل حافظ ندارد. وقتی دیوان حافظ را باز می‌کنیم  یا به فال یا هر قصدی که بخوانیم از آن شاد و امیدوار بیرون می‌آییم.»۱۱

امیدوارم با یاری و توفیق خداوند، در مجال دیگری به تبیین عناصر و عوامل شادکامی و امید در اشعار حافظ  با رویکرد روان‌شناسی مثبت بپردازیم.

پی‌نوشت‌ها

۱٫ شایگان، داریوش(۱۳۹۴)، پنج اقلیم حضور، تهران، فرهنگ معاصر، پیشگفتار

۲٫ خرمشاهی، بهاءالدین (۱۳۷۸)، حافظ ، تهران، انتشارات ناهید، ص ۱۸۶

۳٫ فتوحی رودمعجنی، محمود، ایرانیان و آرمان قرآن پارسی، بخارا، شماره ۱۳۳، مهر و آبان ۱۳۹۸، ص ۱۸۹ و صص ۱۹۵ – ۱۹۷

۴٫ شایگان، داریوش، صص ۱۱۴ – ۱۱۵

۵٫ معین، محمد (۱۳۹۳)، حافظ شیرین سخن، تهران ، صدای معاصر، ص ۱۱۰

۶٫ معین ، محمد (۱۳۹۳)، ص ۶۳۲

۷٫ انجوی شیرازی، ابوالقاسم (۱۳۶۳)، دیوان حافظ، تهران، جاویدان، صص ۹۶-۱۰۵

۸٫ گراب، کنت دونالد (۱۳۷۹) فارسی باستان در دستور زبان فارسی، ترجمه سعید عریان، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی ، ص ۱۳۸

۹٫ زرین‌کوب، عبدالحسین (۱۳۹۶)، از کوچه‌ رندان، تهران، امیرکبیر

۱۰٫ فتوحی رودمعجنی، صص ۱۹۸- ۱۹۹

۱۱٫ خرمشاهی، بهاءالدین(۱۳۷۸)، حافظ‌نامه‌، تهران، علمی‌فرهنگی، ص ۳۷

منتشر شده در نشریه سپیده دانایی شماره ۱۳۵-۱۳۶ ( آذر و دی ۹۸)