پُر جرم و پُر جنایت

تحلیل فیلم «جوکر» از منظر علم روان‌شناسی

حمیدرضا عُریضی

روان‌شناس

  دکتر عریضی استاد تمام رشته‌ی روان‌شناسی دانشگاه اصفهان است. وی اکنون در فهرست ده دانشمند برتر علوم انسانی ایران در پایگاه استنادی مقالات علمی (ISI) قرار دارد. او نویسنده ده کتاب تخصصی روان‌شناسی و سیصد مقاله‌ی پژوهشی در مجلات علمی داخلی و خارجی است. 

غلام‌رضا طالبی

روان‌شناس بالینی

  دکتر طالبی مدرس روان‌شناسی دانشگاه‌های آزاد و غیرانتفاعی و همچنین پژوهشگر حوزه‌های فلسفه و روان‌کاوی، علوم اجتماعی و ادبیات و سینما تجربه‌ی برگزاری کارگاه‌های میان‌رشته‌ای  فلسفه و روان‌کاوی فیلم، تحلیل روان‌کاوانه و اسطوره‌ای فیلم را در کارنامه دارد. 

 نسبت روان‌شناسی و جرم، شاخصی است که انجمن‌های روان‌شناسی و نهاد دادگاه را به‌هم مرتبط می‌سازد و نقش آن در میان نقدهای موجود به فیلم «جوکر» نادیده گرفته شده است. اکنون در این مقاله میخواهیم از همین منظر، این فیلم را تحلیل کنیم.

سلب مسئولیت از مجرم

در نقد دیگری که یکی از نویسندگان این مقاله (دکتر عریضی) از زاویه‌دید متفاوتی برای فیلم «جوکر» نوشت، به واژه‌ی درمان به حکم دادگاه (‌ Court Order Therapy) که در ادبیات پژوهشی شهرت دارد، اشاره کرده است. (COT) از جمله مهم‌ترین عواملی است که در جوامع پیشرفته رابطه‌ی نظام روان‌شناسی با نظام حقوقی را پدیدآورده است. مهم‌ترین ارجاع بیماران از سمت دادگاه، مربوط به بیمارانی است که در نظام خانواده، مورد زنای با محارم قرار گرفته‌اند و برای نخستین‌بار «فروید» در نظریه‌ی اغوا (Seduction Theory) آن را شناسایی کرد. آن‌چنان که «جوکر» دقیقاً به همین دلیل از طرف دادگاه برای دریافت حمایت درمانی‌ به نظام روان‌شناسی معرفی می‌شود و هنگام قطع بودجه‌ی خدمات روان‌شناسی، مرتکب قتل می‌شود. این تلویح مهمی است بر اهمیت و اثرگذاری نظام روان‌شناسی دولتی و به‌نظر نویسندگان این سطور مهم‌ترین پیام فیلم است که منتقدان به آن توجه نکرده‌اند.

«فروید» تفسیری ارائه می‌داد از جامعه‌ی عمیقاً بیمار و نیاز به مداخله‌های جامعه‌شناسانه، یعنی نظریه‌ی اغوای کودکی. اما «فروید» به‌دلیل این‌که نظام ویکتوریایی (که در حقیقت، شروع نظام سرمایه‌داری جهان است) از او به‌شدت انتقاد کرد، مجبور شد از عقایدش عقب‌نشینی کند و این نظریه را تا حد تخیّل (Fantasy) کودکان تعدیل کرد. ولی بعد از مرگ، مکاتباتش با «ساندور فرنزی» (Sándor Ferenczi)، بنیان‌گذار مکتب روان‌کاوی بوداپست نشان داد «فروید» از دیدگاه اولیه عقب‌نشینی نکرده است.

مسئله‌ی جرم و بیماری از منظر روان‌شناسی و کیفری گاهی مرزهای تعریف‌شده و شناخته‌شده‌ای ندارد. به‌عنوان مثال، فردی که اعتیاد دارد، بیمار است یا مجرم؟ و یا فردی که در طبقه‌بندی تشخیصی روان‌پزشکی دارای اختلال شخصیت ضد اجتماعی است و مرتکب جرم می‌شود، آیا به‌دلیل عوامل هورمونی یا فیزیولوژیکی که اختیاری به آن‌ها نداشته باید به زندان برود یا در پرونده‌ی او این ملاحظات سبب تخفیف در مجازات او می‌شود. در هر حال، دادگاه می‌تواند یک روان‌شناس را به کمک بطلبد تا شرایط مربوط به مسائل روانی خود را بهبود بخشد.

به‌عنوان مثال، «کاترینا دالتون» (Katharina Dalton) پژوهشی را منتشر کرد که نشان می‌داد زنان به دلیل تسلط و تأثیر عوامل هورمونی از قبیل استروژن‌ها در دوره‌ی قاعدگی، میزان پرخاشگری بالاتری دارند و همچنین در این دوره جرم بیشتری مرتکب می‌شوند.

شواهد تحقیقات «دالتون» نشان داد زنان در دوره‌ای که قاعدگی دردناک دارند و دچار سندرومی به‌نام PMSل(Premenstrual Syndrome) هستند، به مراتب اعمال مجرمانه‌ی بیشتری انجام می‌دهند.

در دادگاه‌های انگلیس مسائلی از این‌دست به این راه‌حل منتهی شد که اگر زنان در این دوره جرمی را مرتکب شده بودند در محکومیت‌شان تخفیف درنظر گرفته شود.

«توماس ساس» (Thomas Stephen Szasz)، روان‌کاو و روان‌پزشکی که امروز بیش‌ از ۵۰سال از انتشار کتاب معروفش «اسطوره‌ی بیماری‌های روانی» (Myth of Mental illnesses) می‌گذرد ما را به‌سوی تعمق بیشتر در این مورد سوق داد. او برچسب بیماری روانی را جعلی و استعاره (Metaphor) می‌داند.

«ساس» هم‌دستی صنعت داروسازی و روان‌شناسی در بیماری‌سازی و مداخلات دارویی به‌عنوان خط اول درمان برجسته کرد.

او همچنین طبقه‌بندی‌های روان‌پزشکی را باور نداشت و می‌گفت تشخیص روان‌پزشکی به‌مثابه برچسب یا بدنام‌سازی مسئولیت را از افراد سلب می‌کند و روان‌پزشک را در جایگاه مسئول قرارمی‌دهد.

او اظهار داشت مفهوم «مشکلات زندگی» باید جایگزین بیماری روانی شود و برای مشکلات زندگی می‌توان از خانواده، دوستان، روحانیون، متخصصان سلامت روان و پزشکان بهره جست.

«ساس» معتقد بود  هر فردی تحت هر شرایطی، چه بیمار، چه معتاد و چه تحت‌تأثیر هورمون‌ها، در قبال اعمالی که انجام می‌دهد مسئول است و نمی‌شود فردی که مرتکب گناهی می‌شود، مسئول ندانست.

بنابراین، نباید او را با دست‌مایه قراردادن نداشتن اختیار بر اعمال خود از تعقیب دستگاه قضایی رهانید.

اجازه دهید برای لحظه‌ای از منظر فلسفه‌ی لیبرال به این موضوع بنگریم؛ در یک جامعه‌ی لیبرال، آزادی بالاترین حقی است که یک فرد دارد. حتی به‌عقیده‌ی نظریه‌پرداز نوکانتی «جان رالز» مولف کتاب تئوری عدالت

 (a theory of justice)، آزادی مقدم برعدالت است.

«رالز» معتقد است برای این‌که کسی اختیارات اخلاقی خویش را اعمال کند باید آزادی‌های اساسی از قبیل: آزادی در مسائل ایمانی، آزادی اندیشه، آزادی هم‌گروهی، آزادی سیاسی برابر، آزادی حریم شخصی برای همگان به‌صورت مساوی تقسیم شود.

براین مبنا، همیشه سعی شده است افراد از نعمت آزادی محروم نشوند. نمونه‌هایی از دیدگاه مرتبط با آزادساختن بیماران روانی از بیمارستان‌ها، همکاری «آنتونوچی» (Antonucci) با «آسیوجیولی» (Assagioli) و همکاری «آنتونوچی» با «بازالیا» (Basaglia) هستند.

تلاش مشترک «آنتونوچی» با «آسیوجیولی» در سال ۱۹۶۳ موجب شد در ایتالیا قوانینی ایجاد شود که مشکلات بیماران را حل کند. آن‌ها تأسیس مرکز روابط انسانی را جایگزینی برای بیمارستان روانی کردند و از بستری‌شدن در بیمارستان با هر نوع روش اجباری (مکانیکی، دارویی، روانی) جلوگیری کردند.

همچنین کار مشترک «آنتونوچی» با «بازالیا» در سال ۱۹۶۹ در جهت تحقق حقوق شهروندی بیماران، ساختار بیمارستان‌های روانی را تغییر داد.

روان‌کاو و روان‌پزشک اسکاتلندی دیگری به‌نام «آر. دی. لینگ»(Ronald David Laing)، براساس فلسفه‌ی وجودی که آزادی یکی از ارکان اساسی آن است با روش‌های دارویی و شوک الکتریکی که به ارتودوکسی روانی تبدیل شده بود به‌شدت مخالفت می‌کرد. او احساسات ابرازشده از بیمار یا مراجع را به‌عنوان توصیف‌های معتبر از «تجربه‌ی زیسته»ی آن‌ها و نه‌فقط به‌عنوان علائم بیماری روانی تلقی می‌کرد.

در این برهه از زمان، «توماس ساس» به‌عنوان منتقد جدی این مسئله که اگر مسئولیت از بیماران یا مجرمان بیمار سلب شود، مسئولیت‌پذیری اجتماعی نیز از بین می‌رود، شناخته می‌شد. او می‌گوید؛ اگر خود انسان نتواند مسئولیت فردی یا جمعی خویش را به‌عهده بگیرد بعید است موجودی یا قدرت برتری این کار را انجام دهد و بار آن را برای او بر دوش کِشد؛ نباید مسئولیت را پشت مفهوم بیماری روانی پنهان کنیم.

علاوه بر «ساس» و پیروان فکری او، جنبش فمینیستی بحث مهم تأثیر هورمون‌های زنانه در دوران قاعدگی را به‌طور جدی زیر سئوال برد. چراکه اگر ما این مسائل را بپذیریم ممکن است برای زنانی که در این دوره مرتکب جرم شده‌اند بتوانیم تخفیف در محکومیت درنظر بگیریم، ولی در عوض انگ اجتماعی(Stigma) را بر پیشانی کل زنان یک جامعه حک می‌کنیم. به این صورت، زنان یک حالت یا طبقه‌ای از انسان فروتر به‌حساب می‌آیند و حتی ممکن است به‌ علت سلب مسئولیت از آن‌ها در طول زندگی، مجدداً دست به عمل خشونت‌بار بزنند، با این امید که جرمی به آن‌ها نسبت داده نخواهد شد.

نظام درجهبندی

اکنون سئوال اصلی مقاله را مطرح می‌کنیم که چرا نوجوانان نباید فیلم جوکر را ببینند؟ زیرا تأثیر این فیلم به لحاظ روان‌شناختی روی آنان منفی است و به‌همین دلیل آن‌را درجه‌ی R دانسته‌اند و نیمی از تماشاگران را از دیدن آن‌را به درستی محروم کرده‌اند.

نظام درجه‌بندی برای فیلم بیش از ۵۰ سال پیش شکل گرفته و به‌وجود آمده است. اما متأسفانه در جامعه‌ی ما هنوز چندان شناخته شده نیست. در آمریکا اگر کودک یا نوجوانی فیلمی را ببیند که از لحاظ سنی، درجه را رعایت نکند می‌تواند مصداق غفلت والدین باشد و پیگرد قانونی داشته باشد.

اجازه دهید اشاره‌ی کوتاهی به انواع درجه‌بندی فیلم‌ها ‌کنیم.

انجمن سینمایی آمریکا (Motion Picture Association of America) ، سازمانی سینمایی در ایالات متحده آمریکا است که از پنج استودیوی بزرگ فیلم‌سازی جهان موسوم به  “Big Five”(استودیو سینمایی والت دیزنی، پارامونت پیکچرز، یونیورسال استودیوز، برادران وارنر، سونی پیکچرز و سرویس استریم نتفلیکس) تشکیل شده است.

این انجمن برای هر فیلم درجه‌ای را مشخص می‌کند که بدین‌صورت است؛

  General Audiences) G)؛ این درجه‌بندی برای انواع فیلم‌هایی است که موارد زیر را شامل نمی‌شوند: عمل جنسی، برهنگی، سوءمصرف مواد یا خشونت غیر کارتونی. در کل، فیلم دارای مسائلی که والدین را نگران کند، نیست.

  Parental Guidance) PG)؛ فیلم‌هایی‌که امکان دارد شامل مواردی باشد که برای کودکان مفید نیست. از قبیل موارد بدزبانی و درجه‌ی کمی از خشونت، آن‌هم خشونتی که هیچ‌گونه مفهوم سوء‌استفاده‌ی جسمی را شامل نشود. در این درجه‌بندی، والدین قبل از نمایش فیلم می‌توانند با دقت آن‌را بررسی کنند، زیرا احتمال وجود محتوای نامناسب برای کودکان وجود دارد.

  PG-13ب(Parental Guidance-13)؛ برخی از محتویات ممکن است برای کودکان زیر ۱۳ سال مناسب نباشد. از قبیل هرگونه برهنگی که باید غیرجنسی باشد و هرگونه خشونت کلامی که باید به‌صورتی بسیار قلیل استفاده شود. خشونت مربوط به فیلم‌های PG-13 ممکن است شدید باشد اما باید بدون خون‌ریزی باشد.

در این درجه‌بندی، والدین باید حتماً توجه کنند و هشدار به والدین داده می‌شود که ابتدا حتماً محتوا را بررسی کنند و بعد تصمیم بگیرند که کودک اجازه‌ی دیدن آن‌را دارد یا خیر.

  Rب(Restricted)؛ این درجه‌بندی به‌معنای محدودیت است و هیچ فرد زیر ۱۷ سال بدون والدین یا سرپرست همراه نمی‌تواند این فیلم را ببیند. این درجه برای فیلم‌هایی با خشونت زبانی و فیزیکی شدید و برهنگی به قصد ارتباط جنسی و مصرف موادمخدر درنظر گرفته می‌شود. معمولاً به‌دلیل محتوای سنگین، والدین اجازه‌ی دیدن این فیلم‌ها را به نوجوان نمی‌دهند. این درجه‌ای است که انجمن سینمایی آمریکا، قبل از نمایش «جوکر» برای آن درنظر گرفته‌است.

  NC-17ل(No One Under17)؛ این رتبه‌بندی که به‌ندرت به فیلم‌ها داده می‌شود، محتوای بزرگ‌سالان را در چنان شدتی به نمایش می‌گذارند که حتی از درجه‌ی‌ R نیز فراتر می‌رود. این‌گونه فیلم‌ها فقط مربوط به بزرگ‌سالان می‌شود و کودکان و نوجوانان زیر ۱۷سال نباید به‌هیچ‌وجه تماشا کنند.

  Unrated؛ این عنوان به فیلم‌هایی ارائه می‌شود که برای پیش‌نمایش هنوز به‌طور رسمی توسط MPAA رتبه‌بندی نشده‌اند. البته اگر عنوان سبز باشد نشان می‌دهد که پیش‌نمایش برای همه‌ی بینندگان بی‌خطر است، درحالی‌که رنگ قرمز فقط برای مخاطبان بالغ است.

تنبیه یا پالایش خشونت

شخصیت «آرتور» که نام «جوکر» را برای خود برگزیده، در فیلم به‌راحتی به آدم‌کشی و قتل دست می‌زند و کارگردان در پایان به‌جای این‌که او را مجازات کند تا تماشاگران ببینند که «جوکر» به زندان محکوم می‌شود، فیلم را با غریوهای شادی هواداران «جوکر» که ماسک او را به چهره زده و جشن گرفته‌اند، پایان می‌یابد. اینک او قهرمان و الگویی برای آنان است.

در تلویزیون و سینما می‌توان به دو نظریه‌ی کلاسیک اشاره کرد: یکی مربوط به روان‌شناسی یادگیری اجتماعی «بندورا» است که به تأثیر رسانه بر خشونت می‌پردازد. این نظریه که به عروسک بوبو (Bobo doll) نیز معروف است، می‌گوید فردی که جرمی در فیلم مرتکب شده، حتماً باید با تنبیه مواجه شود نه پاداش، زیرا اگر با پاداش مواجه شود تقلید از آن رفتار زیاد خواهد شد و می‌تواند به‌عنوان سرمشق و الگویی برای فردی دیگر درآید و درنهایت احتمال بروز رفتار توسط فرد مشاهده‌کننده بالا می‌رود.

نظریه‌ی دیگر، پالایش (Catharsis) یا تخلیه‌ی هیجانی «فروید» است. این نظریه، قطب متضاد نظریه‌ی «بندورا» است که براساس آن، هر شخصی می‌تواند تمایلات پرخاشگرانه‌ی درونی خود را از طریق تماشای صحنه‌های خشونت‌آمیز تخلیه کند؛ به این ترتیب که خود را در جایگاه فرد مهاجم و پرخاشگر تصور کند و تمایلات خصومت‌آمیز خود را به‌شکل همانندسازی و جابجایی با فرد پرخاشگر رها ‌سازد.

براساس این نظریه، انگیزه‌ها و تمایلات پرخاشگرانه‌ای که در درون آدمی انباشته شده‌اند، بعد از تماشای صحنه‌های خشونت‌آمیز آزاد می‌شوند که این امر موجب می‌شود افراد، رفتار پرخاشگرانه‌ی کمتری از خود بروز دهند.

در کتاب با ارزش «روان‌شناسی اجتماعی»، تألیف «ارونسون» (ترجمه‌ی شکرکن؛ انتشارات رشد) نشان داده شده که نظریه‌ی «فروید» نادرست است و حتی کسانی که خیال‌پردازی پرخاشگرانه دارند، نه‌تنها پرخاشگری‌شان کاهش نمی‌یابد بلکه به سمت آن عمل سوق داده می‌شوند.

امروز، نویسندگان و پژوهشگران زیادی هستند که آثاری مرتبط با رسانه و خشونت دارند، همچون کتاب «خشونت رسانه‌ای در زمان ناآرامی و وحشت» از «جورج گربنر»، که به‌مثابه‌ی اثری رادیکال، ارتباط بین سود بلند‌مدت صنایع رسانه‌ای با خشونت در تلویزیون و تصوراتی از جهان «پست و خطرناک» را بازنمایی می‌کند.

همچنین مقاله‌ی دیگری تحت عنوان «تقویت اجتماعی منازعه‌ی ریسک و خشونت رسانه‌ای» از «انته هیل»، خشونت رسانه‌ای را به‌مثابه برانگیختن خطری برای رفاه افراد و جامعه مطرح می‌کند.

«هیل» با درنظرگرفتن ارتباط مفهومی میان «نظریه‌ی هراس اخلاقی» و منازعات خشونت رسانه‌ای در ایالات متحده‌ی آمریکا، پیشنهاد می‌کند که رسانه، سیاست‌مداران و گروه‌های فعال ضد خشونت، به تقویت نمادین و اجتماعی ریسک کمک کنند و از این طریق، برای شکل‌دهی به افکار عمومی بکوشند؛ به نحوی که از ارزش‌های محافظه‌کارانه‌ی خانوادگی و قانون و سیاست تربیتی حمایت کنند.

در مقاله‌ی دیگری، به نوشته‌ی «مِدهی سِمنتی» با عنوان «تجسم ترور ۱۱ سپتامبر» اظهارنظری که به‌طور گسترده‌ اشاعه پیدا کرده بود، یعنی ماجرای دو هواپیمای جت تجاری که تعمداً به سمت دو برج دوقلوی مرکز تجارت جهانی واقع در نیویورک، در صبح روز یازده سپتامبر ۲۰۰۱ هدایت شدند، به برخی از فیلم‌ها که نیویورک را صحنه و عرصه‌ی بلایا و آشوب نشان می‌داد شباهت داشت، مطرح می‌کند و با نشان‌دادن مضامین سیاسی ممکن برای این حادثه، محوشدن مرزهای میان واقعیت و تخیل را مورد بررسی قرار می‌دهد.

او رابطه‌ی بین واقعیات خشونت سیاسی جاری در خاورمیانه با شیوه‌های به تصویرکشیدن این منطقه در سینمای هالیوود را مورد مداقه قرار می‌دهد.

او از منتقدی دیگر جمله‌ی قابل تأملی نقل می‌کند: «تروریست‌ها نشان داده‌اند که قادرند از هالیوود یک هالیوود بسازند.»

بنابراین در تاریخ سینما کم نیستند فیلم‌هایی که منبع الهام‌بخش خشونت بوده‌اند و آمار بزه‌کاری، جرم و جنایت و آشوب‌گری مشابهی را افزایش دادند، از قبیل فیلم‌های «پرتقال کوکی» (۱۹۷۱) ساخته‌ی «استنلی کوبریک»، «راننده تاکسی» (۱۹۷۶) ساخته‌ی «مارتین اسکورسیزی»، «قاتلین‌ بالفطره» (۱۹۹۴) ساخته‌ی «الیور استون»، «شوالیه تاریکی برمی‌خیزد» (۲۰۱۲) ساخته‌ی «کریستوفر نولان».

همچنین پس از اکران فیلم «جوکر» در کشورهای مختلف به‌خصوص در «پورتریکو»، «هنگ‌کنگ»، «چین»، «شیلی»، «پاکستان»، «لبنان»، «عراق» آشوبگری برپا شد. این آشوبگری‌ها برخلاف آشوبگری‌های سال۱۹۶۰ که علیه نظام سرمایه‌داری بود، اینک آرزوی داشتن یک جامعه‌ی سرمایه‌دارانه  به‌عنوان یک نظام ایده‌آل را بیان می‌کرد و بددیدن نظام سرمایه‌داری، به‌عنوان پارانویا درآمده است.

این پیام کاملاً زیرآستانه‌ای و ضمنی است و صریح بیان نمی‌شود و در واقع، قدرت آن از همین‌جاست و نشان می‌دهد که تأثیرات این فیلم ناچیز نبوده است.

به‌دلیل انتقاد زیاد روان‌شناسان و منتقدان از این فیلم، آمریکا نیز گروه نوجوانان را از دیدن این فیلم محروم کرد و درجه‌ی R را برای آن قرار داد. یک منتقد وطنی که درجه‌ی سنی R را نمی‌فهمد چنین تصور کرده است که بازیگر اصلی فیلم (فونیکس)، کارگردان (فیلیپس) را متقاعد کرده که آن‌را در گروه R درجه‌بندی کند! معلوم نیست که چرا بازیگر و کارگردان ترجیح می‌دهند که نیمی از فروش گیشه‌ی خود را از دست بدهند؟ به هرحال، منتقدان زیادی از وجود خشونت زیاد در فیلم انتقاد کردند.

ویژگی خاص نوجوانی

اما مختصراً به نوجوانی بپردازیم تا ببینیم چرا این فیلم را نباید ببینند. برخی از روان‌شناسان، نوجوانی را مرحله‌ی گذار کودکی به جوانی می‌دانند و با اختصاص‌دادن دوره‌ی خاص به آن مخالف هستند. «استنلی هال»، مؤسس انجمن روان‌شناسی آمریکا، نوجوانی را دوره‌ی طوفان و فشار و «آنا فروید» بنیان‌گذار روان‌کاوی کودک، آن‌را دوره‌ی گذار آشفتگی تکاملی و «اریک اریکسون» آن‌را دوره‌ی بحران هویت یا سردرگمی نقش نام‌گذاری کردند. وجه مشترک ویژگی‌های نوجوانی در تعاریف نظریه‌پردازان، هیجانات مهارنشده‌ی آنان است.

«‌ژان پیاژه»، روان‌شناس ساختارگرای فرانسوی در نظریه‌ی رشد شناختی اظهار می‌دارد که نوجوانان از لحاظ شناختی به درجه‌ای از تفکر «عملیات صوری» می‌رسند و در رشد اخلاقی بر این باور هستند که باید عدالتی به‌شکل برابر، برای همه وجود داشته باشد. اما «لارنس‌ کلبرگ»، روان‌شناس و نظریه‌پرداز معروف رشد اخلاقی معتقد است در مراحل رشد اخلاقی، نوجوانان حتی اگر به مرحله‌ی عملیات صوری رشد شناختی برسند، به مرحله‌ی چهارم رشد اخلاقی، یعنی «اخلاق و نظم» نمی‌رسند و در مرحله‌ی سوم یعنی «رعایت اخلاق بر اساس رسوم و قواعد جمعی» و جهت هم‌رنگی با جماعت (گرایش به پسرخوب/دختر خوب‌بودن برای اجتناب از پذیرفته‌نشدن) قرارمی‌گیرند. بنابراین، او رشد شناختی را شرط کافی برای رسیدن به رشد اخلاقی نمی‌داند و بر اهمیت شرایط مناسب تعلیم و تربیت و فراگیری راه‌حل تعارضات میان مفاهیم اخلاقی و بازبینی‌های مستمر نظرهای گوناگون تأکید کرده است.

چه بسا افرادی از نظر رشد شناختی در مرحله‌ی تفکر انتزاعی هستند اما قضاوت‌ها و عملکردهای آنان در سطح اخلاق پیش‌قراردادی است.

نظریه‌پرداز دیگری به‌نام «دیوید الکایند»، خود مرکزبینی را ناشی از تحوّلات دوره‌ی نوجوانی به‌ویژه تحوّل شناختی آنان می‌داند. نوجوان دچار این تصور می‌شود که همیشه تحت‌نظر است و نوعی مخاطب خیالی شاهد اعمال اوست. او همچنین دچار یک افسانه‌ی شخصی است و اعتقاد دارد که از وضعیتی بی‌همتا برخوردار است. این احساس بی‌همتایی ممکن است باعث این فکر شود که حوادث و خطرها شامل حال او نخواهد شد و با این تصور غلط، خود را به مخاطرات بزرگ دچار سازد.

او ویژگی‌های روانی نوجوانان را؛ انتقاد از افراد صاحب قدرت، تمایل به مجادله، توجه به خود، خودمحوری، بی‌تصمیمی و دوگانگی در فکر و عمل دانسته است. مثلاً ویژگی دوگانگی در فکر و عمل عنوان می‌کند یک نوجوان ممکن است طرفدار محیط زیست باشد اما در عمل به تخریب آن دست بزند یا عضو گروه‌های مدافع صلح باشد اما در درگیری‌ها شرکت کند و به‌شدت هم دست به پرخاشگری بزند.

در مرحله‌ی کودکی، الگو یا قهرمان فرد، پدر یا مادر است اما در نوجوانی، فرد از خانواده کناره‌گیری می‌کند و وارد گروه هم‌سالان می‌شود. قهرمان یا ابرمرد، انسانی‌ است برتر، جستجوگر، برخوردار از صفات ویژه‌ی یک انسان رشدیافته، دوست‌داشتنی، قوی، شایسته‌ی تقلید و جذاب که یک نوجوان می‌تواند شخصیت او را اقتباس کند.

قهرمان یا ضد قهرمان

اکنون به «جوکر» برگردیم؛ ما در این فیلم می‌بینیم جای قهرمان و ضدقهرمان عوض شده است. زمانی «داستایوفسکی» در «جنایت و مکافات»، پیامبرانه پیش‌بینی کرد که علم جدید به‌گونه‌ای عمل خواهد کرد که در آینده، افراد مجرم خودشان را به‌خاطر اعمال بدی که انجام داده‌اند گناهکار نمی‌شمارند. «راسکولنیکف» دقیقاً همین‌طور بود و «پورفیری» بازجوی پلیس راهی برای بازداشت او نمی‌بیند، چون «راسکولنیکف» هیچ آثار جرمی از خودش به‌جا نگذاشته، مگر آن‌که خودش متوجه بشود که «اگر خدا نبود، هر کاری مجاز بود». یعنی بالاخره یک ملاک نهایی هست که خیر و شر بودن ارزش‌ها را تعیین می‌کند.

در مورد «جوکر» نیز چنین قاعده‌ای حاکم است. «جوکر» چون قهرمان است، اعمال او نه‌تنها قضاوت نمی‌شود بلکه با تحسین مواجه می‌شود. در سکانس مترو، زمانی که سه مرد جوان با حالتی مضحک به زن، غذا تعارف می‌کنند و زن که از چشمانش پیداست که ترسیده و معذب است از ارتباط برقرارکردن امتناع می‌کند و در مقابل، مرد جوانی که از روبه‌رو به او تکه‌های سیب‌زمینی پرت می‌کند و به‌عبارتی، فضای شخصی‌اش که هم می‌تواند جسمانی و هم روانی باشد با تهدید مواجه‌شده اما امکان دفاع از خود را ندارد، به «جوکر» نگاه می‌کند. «جوکر» نگاه ناامیدانه‌اش با خنده‌ی نورولوژیکی‌اش همراه می‌شود. آن سه جوان که خنده‌های بلند او نیز به‌مثابه تهدیدی برای حریم خصوصی آنان است و نیز فرصت این‌که کارت پوزش‌خواهی بابت خنده‌اش را پیدا نمی‌کند از آن سه جوان کتک می‌خورد و با اسلحه‌ای که همکارش به او داده تا از خودش دفاع کند هر سه را می‌کشد.

این دقیقاً توجیه جنایت‌هایی است با این درون‌مایه که هرگاه افرادی برای دفاع از خود، از اسلحه استفاده می‌کنند جرمی بر آن‌ها مترتب نیست.

بازگشت به سلب مسئولیت از مجرم

پیش‌تر به دو گروه «ساس» و «فمینیست‌»ها اشاره شد که منتقد جدی این مسئله بودند که نباید مسئولیت از بیماران یا مجرمان سلب شود. حالا سوالی را مطرح کنیم؛ آیا واردشدن به حریم خصوصی «دیگری» به‌علت بیماری، مسئولیت را از ما سلب می‌کند؟ حریم خصوصی بخشی از امنیت و آزادی افراد است که در ماده‌ی ۱۲ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر برآن تصریح شده است.

چنان‌چه در چند مورد به‌ظاهر پیش‌پاافتاده در فیلم می‌بینیم؛ مثلاً جایی که «آرتور» در اتوبوس برای پسربچه‌ی غریبه شکلک درمی‌آورد، به پسر «توماس وین» (شهردار و کسی که مادر آرتور به‌علت بیماری هذیان بزرگ‌منشی و شخصیت خودشیفته به دروغ به آرتور القاء کرده که پدر اوست) نزدیک می‌شود، نامه‌ی مادر را باز می‌کند و می‌خواند، همگی می‌توانند مصادیقی از رعایت‌نشدن حریم خصوصی باشند.

در فیلم، در نهایت، خودِ «جوکر» کسی که اسلحه به دستش داده (رندال) را مجازات می‌کند. اما رویکرد جوکر به‌صورت رویکرد «تیری در تاریکی» است؛ یک‌بار تیراو به سه جوان برخورد می‌کند، یک‌بار به فردی که اسلحه را داده، و یک‌بار به مادرش و بار‌دیگر به پدر خیالی‌اش (موری فرانکلین، مجری معروف برنامه‌ی تلویزیونی که آرتور با تخیل از او می‌شنود دوست داشتم پسری مثل تو داشتم و او را در آغوش می‌کشد).

«جوکر» به بیمارستانی می‌رود که «توماس وین» گفته بود، پرونده را از متصدی بیمارستان می‌دزد و به‌سمت پله‌ها فرار می‌کند؛ عمل دزدی در روان‌کاوی می‌تواند به‌مثابه‌ی جبران اختگی ((Castration و به‌صورت نمادین، ترمیم مردانگی باشد. یعنی فرد با دزدی تلاش می‌کند چیزی که از دست‌رفته را به خود باز گرداند.

او وقتی پرونده‌ی مادرش در بیمارستان روانی را می‌خواند می‌فهمد مادرش اختلال هذیان بزرگ‌منشی و اختلال شخصیت خودشیفته داشته، با مردی در ارتباط بوده که اقدام به سوءاستفاده‌ی جنسی و تجاوز او کرده‌ است.

«جوکر» در حال خواندن پرونده در راه‌پله‌ی بیمارستان است. راه‌پله نیز از عهد قدیم در داستان‌های مختلف وجود داشته و معنای نمادین عروج، کشف و شهود را دارد. می‌بینیم در حال خواندن پرونده، چطور به‌صورت سوم شخص در جلسه‌ی مادر با روان‌شناس حضور پیدا می‌کند و در فضایی سورئال، حجاب از داستان اصلی برداشته می‌شود. او با رمزگشایی می‌فهمد مادر، که «پنی‌فلیک» نام دارد مادر واقعی‌اش نیست و در پرونده، کلمه‌ی رهاشده(Abandoned) که درباره‌ی خودش نوشته شده است، می‌خواند. جالب است که ترمینولوژی این واژه را در مقاله‌ی «جورجو آگامبن» می‌خوانیم. مقاله‌ی «آگامبن» تحت عنوان؛ «قانون و خشونت: قدرت حاکم و حیات برهنه» را «مراد فرهادپور» و «امید مهرگان» در کتاب «گزیده‌ی مقالات: قانون و خشونت» (نشررخ‌داد نو) ترجمه کرده‌اند.

«آگامبن» در این مقاله می‌گوید به‌سادگی نمی‌توان گفت آن‌کس که طرد یا منع شده بیرون نظام قانونی است یا درون آن. از نظر او، رابطه‌ی آغازین قانون با زندگی از بند رها نگه‌داشتن (Abandonment) است، نه اعمال‌کردن. در فیلم، از مادر هم به‌دلیل بیماری سلب مسئولیت شده و این‌که او در مقابل تربیت فرزندی که به حضانت گرفته‌است نادیده گرفته می‌شود.

در سکانسی می‌بینیم که مادر «جوکر» جلوی روان‌شناس نشسته، این‌که فرزندش گریه می‌کرده را انکار می‌کند و می‌گوید او همیشه خندیده است. «جوکر» همراه با خواندن پرونده‌ی مادر با تخیل، خود را به‌صورت سوم شخص در گوشه‌ی اتاق قرار می‌دهد، ناظر این مکالمه می‌شود و می‌فهمد او را به رادیاتور داغ بسته بوده‌اند و حتی خنده‌ی عصبی او ریشه در این‌گونه رفتار داشته و مادر به او دروغ گفته است. این‌جا با یک سه‌گانه‌ی اودیپی مواجه هستیم که مادر غفلت‌کننده است و کسی‌ نمی‌توانسته از او دفاع کند. «جوکر» هم نتوانسته است با آن مردی که جایگزین پدر بوده همانندسازی کند. «فروید» اودیپ را جهان‌شمول می‌دانست. این واقعیت در اکثر زندگی‌ها وجود دارد، زنی که ضعیف است و نمی‌تواند از فرزندش در مقابل همسرش دفاع کند و به‌جای این‌که در مقابل مرد بایستد با انفعال سکوت می‌کند.

اما ببینید این مسئله چطور در نظریه‌ی «میشل بالینت» صدق می‌کند؛ او پیش‌اودیپ را نیز بسیار حائز اهمیت می‌داند و بسیاری از آسیب‌ها را نتیجه‌ی شکست در نقش مادری و مربوط به قبل از دوره‌ی اودیپ می‌داند، یعنی فرد نتوانسته است مراقبت، عشق و امنیت مناسب را از مادر دریافت کند؛ در نتیجه، فرد همیشه درزندگی به‌دنبال چیزی است؛ احساس می‌کند که چیزی گم کرده‌ و البته نمی‌‌داند چیست.

همان‌طور که در فیلم، سئوال‌ «جوکر» از مادر درباره‌ی «توماس وین» (شهردار) به مثابه‌ی این است که چیزی سرجایش نیست یا گمشده است.

به هر حال، از نظر «توماس ساس»، نمی‌شود پذیرفت که مادری فرزندش را مورد سوءاستفاده قرار دهد و مسئولیت آن‌را به‌دلیل بیماری قبول نکند. ولی آیا به‌خاطر انفعال که خودِ زن یک فرد ضعیف و بیمار بوده و برای فرزندش تروما ایجاد کرده، حالا باید توسط فرزند به روش برون‌ریزی کشته شود؟

برونریزی: مجاز یا غیرمجاز؟

برای نخستین‌بار، «زیگموند فروید» در سال ۱۹۰۵ از واژه‌ی برون‌ریزی استفاده کرد. بعدها روان‌کاو آلمانی، «پیتر بلوس» مانند «آنا فروید» دوره‌ی رشد نوجوانی را مورد کندوکاو قرار داده است.

«بلوس» در سال ۱۹۶۳ مفهوم برون‌ریزی را در رابطه با فرایند نوجوانان عمیقاً بررسی کرده است. او برون‌ریزی را دارای سه جنبه که از هم قابل تفکیک و عبارت از: آمادگی (Predisposition)، بروز یا تجلی (manifestation) و کارکرد (Function) هستند.

«بلوس» بحث‌های مهمی را مطرح می کند از قبیل این‌که روایت های جعلی والدین چطور می‌تواند منجر به اختلال یا رفتار ضداجتماعی شود، و یا برون‌ریزی یا ژست جادویی چطور می‌تواند در جهت فرار از انفعال اختگی فرمول‌بندی شود، همان‌طور که در فیلم «جوکر» می بینیم.

روایت های جعلی خانواده یا به‌قول «بلوس» اسطوره‌ی خانوادگی که منشاء دروغین دارد و به شکل خودخواسته تحریف شده، در یک بزنگاه حاد می‌تواند برون‌ریزی شود و جنایت در عمل، جایگزین قهرمانی در احساس ‌شود. همان‌طور که در فیلم «جوکر» مشاهده می‌کنیم جای قهرمان و ضد قهرمان عوض شده است. بنابراین روایت حائز اهمیت است.

جالب است‌ که «بلوس» عقاید مربوط به نوجوانی که ساختار روایت، هویت را شکل می‌هد را از نظریه‌ی روایت «پل ریکور» (فیلسوف فرانسوی که چندین اثر معروف او از قبیل؛ زندگی در دنیای متن، تاریخ و هرمونتیک، زبان و حکایت و درباره‌ی ترجمه به فارسی برگردانده شده) اقتباس کرده است.

فیلم با صدای رادیو که در حال روایت‌ اخبار بدی در شهر «گاتهام» است شروع می‌‌شود، در حالی که «جوکر» غرق در تصویر خویش، در کار نقاشی صورت خود در جلوی آینه است.

پس از این صحنه، بلافاصله «جوکر» را در خیابان می بینیم که ابزار کارش (یک تابلو‌ی تبلیغاتی) را بالای سرش نگه داشته و جلو‌ی مغازه‌ای با آن می‌رقصد تا این‌که پنج نفر از پسربچه‌ها‌ی نوجوان تابلو را می‌ربایند (آیا آن‌ها با برون‌ریزی به‌دنبال مردانگی‌اند؟ و آیا ابزار کار «جوکر» نمادی از َفلَس (Phallus) اوست و بدون آن کارایی ندارد؟ جلوتر می‌بینیم از سمت رئیس خود که نماد سوپرایگو است، توبیخ و تهدید به اخراج می‌شود، شبیه چیزی که «فروید» اضطراب اختگی نامیده بود) و فرار می‌کنند؛ «جوکر» نیز به‌دنبال آن‌ها می‌دود تا کوچه‌ای که بچه‌های نوجوان دویده‌اند؛ به آن‌ها می‌رسد اما از نفس افتاده و با چشمانی که تار می‌بیند، ناگهان یکی از بچه‌ها تابلو را به صورت «جوکر» می‌کوبد و می‌شکند و همگی او را که به شکل مجروح بر زمین می‌افتد با لگد و مشت می‌زنند. یکی از آن‌ها می‌گوید «محکم‌تر بزنیدش! اون ضعیفه، کاری نمی‌تونه بکنه، محکم‌تر». در مورد این صحنه به نظریه‌ی قربانی یا سپر بلا در روان‌شناسی اجتماعی اشاره کنیم که «ارونسون» به‌صورت عمیق به این موضوع پرداخته که چرا خشونت بیشتر برعلیه کسانی اِعمال می‌شود که ضعیف هستند و امکان تلافی ندارند. این نظریه، سازوکاری را تبیین می‌کند که فرد ضعیف باید بار گناه دیگران را بر دوش بکشد.

انگ اجتماعی

در ابتدای این مقاله به بحث «توماس ساس» و «فمینیست»ها اشاره کردیم که چطور بیماری روانی یا ویژگی خاصی می‌تواند به‌مثابه‌ انگ اجتماعی درنظر گرفته شود. آیا این انگ، ما را در معرض قربانی‌شدن یا سپر بلا قرار نمی‌دهد؟

«جوکر» یا «هارلکن» (دلقک رنگی‌پوش) تداعی‌کننده‌ی فردی احمق و ضعیف، قربانی و اخته می‌شود. جالب است که «فروید» اعتقاد داشت اضطراب اختگی در ترس از آلت زنانه ریشه دارد، که در ناخوداگاه جنس مذکر آن (آلت جنسی زنانه) به‌عنوان نتیجه‌ی اختگی درنظر گرفته می‌شود و بدن زن به‌صورت ناخودآگاه، «فقدان فَلَس» را در خود کشف می‌کند.

«هلن سیکسو»، نویسنده و فیلسوف فرانسوی در کتاب «خنده‌ی مدوسا»، این نظریه‌ی «فروید» را مطرح می‌کند که این دیدگاه مردانه از زن با ویژگی «فقدان»، پیامدها و تظاهرات سیاسی و اجتماعی گسترده‌ای به‌‌همراه داشته‌است. به‌شکلی که زن، هیستریک یا «قلمروی تاریک» درنظر گرفته می‌شود.

«سیمون دوبوار»، نویسنده‌ی فمینیست فرانسوی، نیز، در کتاب معروف خود به‌نام «جنس دوم»، این مسئله را مطرح می‌کند که زنان در طول تاریخ در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند.

در سال ۱۸۵۰، نویسنده‌ی آمریکایی، «ناتالی هاوثورن»، رمانی با عنوان «داغ ننگ» با تم گناه نوشته است. او زنی به‌نام «هستر پرین» را روایت می‌کند که به زنا محکوم شده و حالا باید حرف A(قرمز رنگ) که حرف اول از کلمه‌ی Adulteress  به‌معنی زناکار برسینه‌اش حک شود و محکوم به حمل این داغ تا پایان عمر شود. در پژوهش‌های مربوط به اعمال خشونت می‌بینیم که مردان بیشتر از زنان دست به خشونت می‌زنند و بیشترین گروهی که مورد خشونت واقع می‌شوند، گروه‌های اقلیت و زنان هستند.

«کارن هورنای»، روان‌کاو، با نظریه‌ی رشک آلت  که «فروید» آن‌را منشاء اضطراب اختگی می‌دانست، به‌شدت مخالفت کرد و حتی نظریه‌ی ‌رشک رحم را برای ضدیت با نظریه‌ی «فروید» برای مردان ارائه کرد.

او با نظر «آلفرد آدلر» موافق بود که زنان برخوردار از میل به نرینه‌نمایی، اعتقاد بیمارگونی دارند به این‌که مردان از زنان برترند. اما این مربوط به رشک آلت مردانه نیست، بلکه میل به داشتن تمام ویژگی‌ها یا امتیازاتی است که در فرهنگ مردانه و جامعه‌ی بالقوه خصمانه برای مردان به‌حساب می‌آید. حال، صحنه‌ی جنایت «جوکر» پس از به‌دست‌آوردن اسلحه را مرور کنیم؛ آیا به‌دست‌آوردن اسلحه که نماد خشونت هم هست، به‌مثابه به‌دست‌آوردن دوباره‌ی فَلَس یا مردانگی‌اش است؟ یا جامعه‌ی متخاصم «گاتهام» از او می‌خواهد که پرخاشگری کند؟ هرچه که هست، می‌بینیم به همان شکل مشابهی ‌که او روی زمین افتاده و از بچه‌ها کتک می‌خورد، بار دیگر در مترو توسط سه جوان کتک می‌خورد. اما این‌بار اسلحه دارد و می‌بینیم چطور دو جوان را می‌کشد و سومین نفر که زخمی و مجروح شده را با شلیک چند گلوله می‌کشد.

روزی که «رندال» به «جوکر» اسلحه می‌دهد، بچه‌هایی که او را کتک زده‌اند را «وحشی‌های لعنتی» خطاب می‌کند و می‌گوید «نباید دنبال‌شان می‌کردم آن‌ها فقط چندتا بچه بودند». اما بعدتر می‌بینیم چطور با خشونت مادر را خفه می‌کند، «رندال» که همراه «گری» (همکاردیگرش) به خانه‌اش آمده‌اند با ضربات چاقو بر سر و گردنش می‌کشد. این‌جا خون به صورت «جوکر» و دیوار می‌پاشد، همان‌طور که «موری فرانکلین» را با گلوله می‌کشد و خون به دیوار و صورت «جوکر» می‌پاشد. در آخر هم، که با ردپای خونی این‌گونه تداعی می‌شود که روان‌شناس را به قتل رسانده و سرخوشانه و به سمت نور آن‌هم بارقص، همچون قهرمان از صحنه خارج می‌شود.

تنبیه یا پاداش پرخاشگر

براساس نظریه‌ی ذکرشده‌ی «بندورا» پرخاشگر باید تنبیه شود وگرنه رفتار پرخاشگرانه مورد تقلید قرار خواهد گرفت. عملکرد جوکر به‌ هیچ‌وجه قهرمانانه نیست و نباید او را ابرقهرمان دانست، اما همان‌طور که می‌بینیم در فیلم، توده‌های وسیع او را قهرمان می‌دانند و پس از اکران در جامعه هم ماسک «جوکر» ملاک پیوستن به اعتراض اجتماعی می‌شود. آیا این پارودی و مضحکه قراردادن اعتراضات اجتماعی نیست؟ فیلمی که پر از صحنه‌‌های خشونت است، نه‌تنها برای نوجوانان که هنوز هیجانات خود را نمی‌توانند کنترل کنند بلکه برای افرادی که در بحران هویت به‌سرمی‌برند نیز مناسب نیست، حتی اگر بزرگ‌سال باشند.

«جوکر» مجرمی‌ است که جنایت کرده و باید مجازات شود. در غیر این‌صورت یادگیری به‌صورت نیابتی رخ خواهد داد. حالا «جوکر» قهرمان است و سئوال اساسی می‌تواند این باشد ‌که چرا با مشاهده‌ی «جوکر» که برون‌ریزی کرد، دیگران «جوکر» نشوند و برون‌ریزی نکنند؟