دو روایتِ خیلی دور و خیلی نزدیک

اهمیت داستان‌های مُراجعان و درمانگران درباره‌ی روان‌درمانی

جاناتان ام ادلر – روان‌شناس

روح‌الله نخعی – مترجم

  جاناتان  ادلر دارای مدرک دکتری در رشته‌ی روان‌شناسی شخصیت و بالینی از دانشگاه نورث‌وسترن است و در حال حاضر در کالج مهندسی فرنکلین دبلیو اُولین به تدریس و پژوهش در زمینه‌ی روان‌شناسی رشد و بالینی می‌پردازد.   

 چکیده

این مقاله‌، مروری است بر پژوهش‌ها درباره‌ی داستان‌های مُراجعان از تجربه‌شان در روان‌درمانی. نظریه‌ی «هویت روایی» می‌گوید افراد داستان‌هایی درباره‌ی زندگی‌هایشان می‌سازند تا حس هدفمندی و یگانگی به آن‌ها بدهد.

داستان‌های روان‌درمانی به کار هر دو کارکرد روانی می‌آیند. این مقاله با تمرکز روی موضوع «عاملیت» به‌عنوان ابزار عملیاتی‌کردن هدف و «انسجام» به‌عنوان راهی برای عملیاتی‌کردن یگانگی، به توضیح تحقیقات موجود روی ارتباط داستان‌های روان‌درمانی با به‌باشی روانی مُراجعان می‌پردازد. نتایج پژوهش‌های کمّی و کیفی مقطعی همانند نتایج پژوهش‌های طولی، هم در دوران درمان و هم پس از آن، نشان‌دهنده‌ی ارتباط بین داستان‌هایی که مُراجعان درباره‌ی درمان می‌گویند و به‌باشی روانی‌شان است.

علاوه‌براین، تحلیلی اولیه از داستان‌های درمانگران درباره‌ی درمان مُراجعان‌شان ارائه می‌شود؛ این تحلیل‌ها نشان می‌دهند که نحوه‌ی به‌یادآوردن درمان یک مُراجع توسط درمانگران، با روایات مُراجعان از درمان و بهبودشان رابطه‌ای ندارد. در پایان نیز، این بحث را مطرح خواهیم کرد که چگونه می‌توان از این مجموعه تحقیقات به‌شکلی موثر در قلمرو کار بالینی استفاده کرد.

 
 
 

داستان‌ها وجوه رایج روان‌درمانی هستند. مشکل مطرح‌شده هر‌چه باشد، مُراجعان به‌دنبال درمان می‌روند چون به‌دنبال نوعی نقطه‌عطف هستند. آن‌ها می‌خواهند یک گرفتاری را حل کنند، از اشتباهات پاک شوند یا یک بیماری را التیام دهند. آن‌ها با مجموعه‌ای از اقدام‌های قبلی به جلسه‌ی اول می‌آیند که به درمانگر نشان می‌دهد چه شد که آن‌ها نیازمند کمک شدند. درمان با این داستان شروع می‌شود که مشخص‌کننده‌ی روند درمان است. درمانگران‌، در جلسات بعدی، چه شامل حفاری‌های عمیق روان‌کاوی باشد یا درمان‌های دیگر، روش‌های بی‌شماری را برای فهم تجربیات زندگی مُراجعان و تغییر مسیر آن‌ها به‌سمت وضعیت بهتر، برمی‌گزینند.

در بیشتر موارد، این فرایند شامل بازبینی ضمنی می‌شود و رویکردهای بسیار کمی در درمان وجود دارند که تمرکزی آشکار روی ویرایش داستان‌های مُراجعان داشته باشند؛ اما صرف‌نظر از مسائل خاصی که در اتاق درمان به بررسی گذاشته شده‌، یا رویکرد نظری برای درمان آن‌ها، تلاش‌های روان‌درمانی از زاویه‌ی داستان‌های مُراجعان، به‌صورت منطقی درک می‌شود.

وقتی روان‌درمانی جواب می‌دهد، نمایانگر نقطه‌عطفی است که در آن به مسئله رسیدگی شده‌ و فرصتی برای یافتن یا از نو‌ساختن معنا ارائه می‌کند. مُراجعان هم در‌ روند درمان و هم وقتی که درمان به پایان رسیده‌است، با چالش شکل‌دادن به داستانی درباره‌ی تجربیات‌شان در درمان مواجه می‌شوند.

با توجه به این‌که روان‌درمانی در مرکزیت خود با داستان‌ها کار دارد، روش‌های مُراجعان برای روایت تجربیات‌شان در درمان‌، در کنار داستان‌های تجربیات زندگی‌شان قرار‌می‌گیرد و درهم‌تنیدگی نزدیکی با پیشرفت آن‌ها دارد.

این ایده‌ی جدیدی نیست. «جروم فرنک»، در سال‌ ۱۹۶۱ به محوربودن «افسانه‌ی درمانی» مُراجعان در هدایت درمان اشاره کرده‌بود. «فرنک»، داستان درمان را به‌عنوان عنصری کلیدی در پیش‌بُرد موفقیت مُراجع در درمان می‌دانست. او می‌گفت پرورش این داستان به مُراجع، پایه‌ای ارائه می‌کند که بر روی آن می‌تواند منافع درمانی‌اش را بسازد و حفظ کند.

«دونالد اسپنس»، این موضوع را در کتاب کلاسیک خود، «حقیقت روایی و حقیقت تاریخی»، که در سال ۱۹۸۲نوشته است، تکرار می‌کند. او در بحث درباره‌ی تکامل داستان‌های مُراجعان درباره‌ی زندگی‌شان، می‌نویسد «داستان مُراجع حقیقت روایی می‌یابد و درست به اندازه‌ی هر حقیقت دیگری، واقعی می‌شود و این واقعیت جدید بخش مهمی از درمان می‌شود.»

ترکیب دیدگاه «فرنک» با «اسپنس»، مشخص می‌کند که همین فرایندها شامل شیوه‌ی مُراجع در روایت درمانش هم می‌شود. در واقع، داستان‌هایی که مُراجعان درباره‌ی درمان‌شان می‌سازند، نه‌تنها پنجره‌ای به‌سوی معنای شخصی در حال تکاملی که مُراجعان در حال ایجاد آن هستند، باز می‌کند بلکه ممکن است روی مسیر درمان هم اثر بگذارد.

به‌رغم این‌که چنین نتیجه‌گیری‌ای دارای سنت نظری محکمی است، اما شواهد تجربی بسیار کمی برای تأیید آن شناسایی شده‌است.

به‌همین دلیل، در این مقاله، من مروری روی پژوهش‌هایی خواهم داشت که داستان‌های مُراجعان درباره‌ی تجربه‌شان در درمان را با به‌باشی روانی‌شان مرتبط می‌کند.

علاوه‌براین، گرچه در این‌باره تحقیقات بسیار کمتری شده‌است، به بررسی پژوهش‌هایی خواهم پرداخت که روی روایات درمانگران درباره‌ی درمانی که ارائه کرده‌اند، انجام شده‌اند. همچنین برخی داده‌های اخیر را درباره‌ی نقش داستان‌های روان‌درمانی درمانگران تحلیل خواهیم کرد.

دانشمندان شخصیت هم نظریه‌هایی قوی برای تحقیق درباره‌ی داستان‌های شخصیت ارائه  و هم روش‌هایی برای این کار مشخص کرده‌اند. یک کمک عمده، نظریه‌ی هویت روایی بوده‌است که می‌گوید هر فرد داستانی درونی و در حال تکامل از خودش دارد که تار خودِ امروز را در پودِ خودهای گذشته و آینده می‌تند. مجموعه‌ی گسترده‌ای از پژوهش‌های تجربی، عناصر موضوعی و ساختاری روایات شخصی را با به‌باشی روانی مرتبط کرده و اعتبار فزاینده‌ی روایات را در پیش‌بینی بهبودی روانی نشان داده‌اند.

نظریه‌ی هویت روایی می‌گوید روایات شخصی ما دو کارکرد اولیه‌ی روانی دارند؛

اول؛ حس هدفمندی فرد را تجسم می‌بخشند. آن‌ها توضیح می‌دهند که موضوع زندگی فرد به باور او چیست. جمع‌آوری روایات خودِ فرد، بهترین روش برای فهم معناهایی است که آن‌ها به اتفاقات زندگی‌شان اختصاص می‌دهند.

دوم؛ روایات شخصی از میان زمان‌ها و موقعیت‌ها، در فرد یگانگی را ایجاد می‌کنند. در حالی‌که این یک‌دست‌کردن واقعیت لزوماً در محاسبه‌ی پیچیدگی‌های زندگی ناکام می‌ماند، اما پیوستگی ظاهری به‌عنوان کارکردی یکپارچه‌کننده عمل می‌کند که خودِ گذشته را به خودِ حال و آینده وصل می‌کند. تجربه‌ی روان‌درمانی هم کارکرد هدف و هم کارکرد یگانگی هویت روایی را با چالشی مواجه می‌کند و مسیرش را می‌توان در مسیر بعدی هم فهمید. در واقع، مانند بسیاری از مهم‌ترین روایات شخصی، داستان‌های روان‌درمانی مُراجعان به لحاظ بنیادین به این دو کارکرد روانی می‌پردازند.

هدفمندی

یکی از عناصر کلیدی در ارزیابی کارکرد هدفمندی در روایات، در بررسی روشی که در آن قهرمان داستان تصویر می‌شود نهفته است. هر فردی هم‌زمان راوی و شخصیت اصلی داستان خود است. این نقش دوگانه را «ویلیام جیمز» شناسایی کرد؛ وقتی تفاوت بین «منِ» ضمیر فاعلی (I انگلیسی) و «منِ» ضمیر مفعولی (Me انگلیسی) را توصیف می‌کرد. او می‌گفت فرایند رشد یک خودِ فاعلی باید جداگانه از خودِ مفعولی درنظر گرفته شود. فرایند سازنده‌ی تبدیل تجربه به خودِ فاعلی نهایتاً مسئول تمایز بین خودِ فرد و دیگران است و خودی که ساخته می‌شود (مفعولی)، ویژگی‌های خاصی دارد که توصیفش می‌کند.

در میان این ویژگی‌ها، گستره‌ای که در آن، خود به‌جای این‌که با شرایط بیرونی به این‌سو و آن‌سو فرستاده شود، می‌تواند روی تجربه‌ی خود تأثیر بگذارد، نقش اصلی را دارد. این ویژگی مربوط به«عاملیت» است. «منِ فاعلی» جیمز صفاتی عاملی دارد، از آن‌جا که عمل ایجاد یک خود، شامل اعمال موثر روی تجربه‌ی خود است، اما «منِ مفعولی» به‌عنوان یک شخصیت در روایت شخصی ساخته می‌شود که آن‌هم از میزان بیشتر یا کمتری از عاملیت بهره می‌برد.

مهم است که توجه کنیم، عاملیت تنها راهی نیست که هدف در روایات شخصی ابراز می‌شود و این شامل داستان‌های روان‌درمانی هم می‌شود. این امکان هم هست که روایات حول مضامین دیگری مانند صمیمیت هم شکل بگیرند.

به تعبیر کلی، عاملیت به خودمختاری، موفقیت، تسلط و توانایی فرد در نفوذ بر مسیر زندگی‌اش مربوط است. پژوهش‌ها درباره‌ی عاملیت، ارتباط بین این مضمون در روایات شخصی و به‌باشی روانی راوی را تأیید می‌کنند. با این‌حال، روان‌درمانی ممکن است تهدیدی برای عاملیت شخصی هم ایجاد کند. عمل کمک‌خواستن برای مشکلات روانی خود، اذعان به ناتوانی در بهبود مسئله‌ی یک فرد برای خودش است. از این‌رو، وقتی مردم شروع به روان‌درمانی می‌کنند، معمولاً این کار را با حسی تضعیف‌شده درباره‌ی توانایی خود در تأثیرگذاری رضایت‌بخش بر شرایط خود انجام می‌دهند.

شواهد تجربی بر اساس پژوهش‌هایی که در آن‌ها شرکت‌کننده‌ها در ابتدای درمان، خود را در یک وضعیت عاملیت تضعیف‌شده به‌یاد می‌آورند، این نتیجه‌گیری را تأیید می‌کند. در عین‌حال که عمل کمک‌خواستن ممکن است برای بعضی افراد ضربه‌ای به عاملیت شخصی باشد و برای بعضی دیگر، افزایش عاملیت شخصی‌، اما شواهد تجربی نشان می‌دهد مُراجعان قبل از اولین جلسه‌ی درمان، نسبت به جلسات بعدی در روند درمان، به شکل قابل توجهی عاملیت پایین‌تری دارند.

درمان یک متخصص را سر‌کار می‌آورد تا با فرد در رسیدگی به مشکل کار کند و به همراه خود، حس مفروض صلاحیت روان‌درمانگر را می‌آورد. کار درمان برای افزایش توانایی مُراجع در مدیریت چالش‌های خودش به‌طور مشترک بین درمانگر و مُراجع انجام می‌شود. بنابراین، صرف‌نظر از رویکرد نظری به درمان یا مشکل مطرح‌شده‌ی خاص، فرایند درمانی در پی تجدید حس عاملیت شخصی مُراجع است. در نتیجه، ساخت یک روایت درباره‌ی تجربه‌ی روان‌درمانی به‌شکل بنیادین باید شامل تقلاهای مُراجع با عاملیت شخصی خود باشد.

پژوهش‌های تجربی روی داستان‌های مُراجعان درباره‌ی تجربه‌شان در روان‌درمانی، این تصور را تأیید می‌کنند که عاملیت در مرکز تلاش‌های درمانی قرار دارد و ارتقای عاملیت با به‌باشی روانی مثبت ارتباط دارد.

پژوهش‌های کیفی مقطعی که با هدف جمع‌آوری روایات گذشته‌نگر غنی از تجربه‌ی مُراجعان در روان‌درمانی انجام شده‌اند، مکرراً به عاملیت به‌عنوان مضمون کانونی در میان مُراجعانی اشاره کرده‌اند که درمان‌شان موفقیت‌آمیز بوده‌است.

برای مثال، «گری» با بررسی ۱۱‌نمونه‌ی مطالعاتی گسترده از افرادی که گفته بودند درمان، آن‌ها را از یک «فروپاشی ذهنی» نجات داده، می‌نویسد، «تصمیم‌گیری برای بهترشدن و بازیابی، به‌نظر، مهم‌ترین نشانه‌ی موفقیت در خروج از یک فروپاشی است».

پژوهش‌های کمّی مقطعی نیز ارتباط بین عاملیت مُراجع و به‌باشی روانی‌ او را تأیید می‌کنند. پژوهش‌ها روی افراد دارای آسیب‌های روانی قابل‌توجه، مانند اسکیزوفرنی و اختلال شخصیت مرزی این عاملیت تضعیف‌شده را به‌صورت مشخص‌تری نشان داده‌اند.

علاوه‌براین، نتایج پژوهش من و همکارانم نشان داد که داستان‌های درمان ساخته‌شده توسط افرادی که ترکیب بهینه‌ای از به‌باشی روانی داشته‌اند، مثلاً سطوح بالای به‌باشی ذهنی به‌علاوه‌ی درجات بالای رشد در ایگو، مملو از ادبیات عاملی بود. این مضمون، آنان را از روایات درمانی افرادی که به‌باشی روانی کمتر از بهینه‌ای داشتند، متمایز می‌کرد.

پژوهش‌های طولی نیز این نتیجه‌گیری که مضمون عاملیت در طول روان‌درمانی موفق افزایش می‌یابد، تأیید کرده‌اند. در یک پژوهش طولی که من اجرا کرده‌ام، روایات مُراجعان و به‌باشی روانی‌شان پیش از اولین جلسه‌ی روان‌درمانی ارزیابی شد و سپس برای ۱۲‌جلسه‌ی اول، دوباره بین هر دو جلسه‌ی درمانی بررسی شد. روایات با گستره‌ای از مضامین از جمله عاملیت کُددهی شدند. این بریده‌ای از روایتی است که در زمینه‌ی عاملیت درجه‌ی بالایی داشت:

به حال خودم‌بودن وضع ترسناکی است. گاهی احساس می‌کنم بچه‌ای کوچکم که برای اولین‌بار جایی می‌رود؛ هیجان‌انگیز، کلافه‌کننده، شگفت‌آور و ترسناک. این‌ها تغییرات زیادی در زندگی من هستند. من کاملاً خود را در اختیار آن‌ها می‌دیدم، اما حالا می‌بینم که من کنترل دارم. به عهده‌ی من است که بتوانم ادامه دهم و من باز بلند خواهم شد.

در این مثال، راوی، تحولی به سوی قدرت را توصیف می‌کند. نتایج الگوهای منحنی رشد نشان می‌دهد که روایات مُراجعان در زمینه‌ی عاملیت و در طول ۱۲‌جلسه افزایش نشان داد.

علاوه‌براین، این الگوهای منحنی رشد آشکار کردند که افزایش عاملیت به لحاظ زمانی پیش از بهبود بالینی شرکت‌کننده‌ها رخ می‌داد. به‌عبارت دیگر، مُراجعان شروع به ساخت روایاتی خصوصی کردند که در آن‌ها حس عاملیت خودشان حضور برجسته‌تری داشت و متعاقباً در حال یافتن احساس بهتر بودند. این نتایج نشان می‌دهد که عاملیت ممکن است نقشی مهم در بهبود سلامت روان پایین ایفا کند. علاوه‌بر این پژوهش، یک بررسی طولی دیگر از مُراجعان در یک درمان جدید ادغامی برای افسردگی، نشان داد میزانی که مُراجعان در پردازش تجربه‌شان نقش فعال می‌گرفتند، با نتیجه‌ی درمان ارتباط داشت و این باز هم نشان می‌داد که عاملیت مُراجع نقش مهمی در پیشرفت روان‌درمانی ایفا می‌کند.

از این‌رو، دیدگاه‌های مختلفی که از کارهای نظری، پژوهش‌های مقطعی کمّی و کیفی و پژوهش‌های طولی اخذ ‌شده‌اند نشان می‌دهند که حس عاملیت مُراجعان هم در طول دوران درمان و هم زمانی‌که روان‌درمانی به پایان رسیده، با به‌باشی روانی‌شان ارتباط دارد. این یافته‌ها مشخص می‌کند روش‌های تبدیل تجربه‌ی مُراجعان در درمان به‌صورت داستان، رابطه‌ی نزدیکی با کارکرد هدفمندی در روایات شخصی دارد.

یگانگی

علاوه‌بر هدف، یگانه‌کردن خود در زمان‌ها و موقعیت‌ها دغدغه‌ای بنیادین برای روایت شخصی است. در حالی‌که بخش غالبی از شخصیت در موقعیت و نقش‌های اجتماعی بروز می‌یابد، هویت روایی از میان این موقعیت‌ها یک خود را ادغام کرده و می‌سازد. زندگی در طول زمان رُخ می‌دهد اما حس پیوستگی خود برای بیشتر افراد مهم است.

«برونر» استدلال می‌کند که «ویژگی اصلی» روایت، «تداوم ذاتی‌اش» است. طبق آن‌چه «برونر» می‌گوید، ادغام زمان‌محورصرفاً معیاری نیست که روایت‌ها بر اساس آن ارزیابی شود بلکه معیاری مشخص‌شده برای آن است. ساخت داستان بسیار متفاوت با یک پدیده‌ی زبانی صرف، کارکردی «وصل‌کننده» دارد که با تمرکز روی «پراکندگی کامل تجربه و دودشدن و هیچ‌شدن»، لحظات را کنار هم نگه می‌دارد. در واقع، ما به روایات نیاز داریم تا زندگی‌مان را حفظ کنیم.

اگر عاملیت به‌عنوان ابزار کلیدی عملیاتی‌کردن و ارزیابی کارکرد هدفمندی هویت روایی عمل می‌کند، انسجام، روشی برای بررسی کارکرد یگانگی آن ارائه می‌کند. انسجام وقتی در روایات شخصی اِعمال شود، به‌شکلی توجیه‌پذیر، پیچیده‌تر از یک توالی‌ ساده، منطقی و با ترتیب زمانی اتفاقات است.

انسجام زمانی بدون شکل، ستونی از انسجام روایی است و روایات موفق با ترتیب زمانی خود را ساده می‌کنند؛ با این‌حال، روایات منسجم کاری بیش از وقوع در یک ترتیب منطقی انجام می‌دهند. «هابرماس» و «بلاک» می‌گویند که انسجام روایی همچنین به این موضوع می‌پردازد که داستان تا چه حد ارتباطات علّی بین اتفاقات را در یک خط داستانی و نیز بین صحنه‌های داستان و حس راوی از خود برقرار می‌کند. این انسجام علّی، ناپیوستگی‌های ظاهری در داستان را توضیح می‌دهد و نیز توضیح می‌دهد که چطور تجربه‌های زندگی فرد روی هویت در حال رشدش تأثیر گذاشته‌اند. علاوه‌براین، روایات موفق شامل انسجام مضمونی‌اند که شامل عناصری در داستان می‌شوند که اغلب به شکل ضمنی تکرار شده و وقتی به‌طور کلی ارزیابی شوند، چیزی درباره‌ی شخصیت اصلی یا راوی آشکار می‌کنند.

سرانجام، روایات باید متناظر با الگوهای جامعه برای این‌که داستان‌ها چگونه باید پیش بروند و فهمیده شوند به مفهوم فرهنگی زندگینامه نیز پایبند باشند.

این چهار نوع در کنار هم، انسجام را شکل می‌دهند و عمیقاً روش‌هایی را ارائه می‌کنند که روایات کارکرد یگانه‌سازی برای خود داشته باشند.

همان‌طور که روان‌درمانی چالشی برای عاملیت ایجاد می‌کند، درمان روانی‌اجتماعی و اتفاقاتی که به آن منجر می‌شوند نیز حس انسجام شخص را دچار پیچیدگی می‌کنند.

آسیب‌شناسی روانی و دیگر مشکلات زندگی که پیش از روان‌درمانی آمده‌اند، می‌توان به‌عنوان ناپیوستگی‌هایی در هویت روایی درک کرد.

وقتی فردی یک مشکل روانی یا یک اتفاق منفی مهم در زندگی را احساس می‌کند، با چالش ادغام این تجربه در حس شکل‌گیری خودش مواجه است. چنین اپیزودهایی ممکن است تمام چهار بُعد انسجام روایی را دچار اختلال کند؛ برای مثال، اخراج‌شدن غیرمنتظره ممکن است با قراردادن فرد در تقلای یافتن دلیلی برای اخراج، حس انسجام علّی فرد را دچار وقفه کند. از آن‌جایی‌که داستان‌های زندگی معمولاً شامل چنین اپیزودهایی نیستند ظهور یک توقف روانی ممکن است به‌عنوان انحرافی از مفهوم فرهنگی زندگینامه درک شود. به‌همین ترتیب، وقتی کسی تصمیم می‌گیرد به‌دنبال درمان برای مشکلی برود که مدت‌هاست وجود دارد، به‌طور ضمنی از انسجام مضمونی که زندگی او را توصیف کرده‌است نوعی ناراحتی ابراز می‌کند.

گرایش نظری بسیاری در توصیف روش‌هایی برای فهم آسیب‌شناسی روانی بر‌حسب انسجام روایی وجود دارد. نیروی پیش‌ران این کارهای نظری این بوده‌است که بگویند ناکامی در ادغام  جنبه‌های نابرابر تجربه‌ی فرد در یک داستان منسجم به‌عنوان گواهی برای مشکلات روانی یا حتی علّتی برای آن‌ها عمل می‌کند.

شایان ذکر است که نقدهای قانع‌کننده‌ی متعددی به این دیدگاه وارد شده که روایات باید بر اساس انسجام ارزیابی شوند. اما حتی در بسیاری از نقدها به انسجام به‌عنوان عنصر اساسی از روایت، این ایده‌ی ضمنی وجود دارد که انسجام و به‌باشی روانی به هم مرتبط‌اند.

پژوهش‌های تجربی روی انسجام روایات مُراجعان روان‌درمانی‌، بنیانی محکم برای ارتباط بین انسجام و به‌باشی روانی فراهم کرده‌اند. توجه بسیاری به اختلال در انسجام روایت در افراد مبتلا به اسکیزوفرنی شده‌است. برای مثال، «گروبر» و «کرینگ» دریافتند که داستان‌های مربوط به وقایع احساسی که افراد مبتلا به اسکیزوفرنی تعریف می‌کنند، به‌لحاظ زمانی و مضمونی به میزان قابل‌توجهی با افراد گروه کنترل متفاوت بودند.

آن‌ها در پژوهش‌شان روایات افراد اسکیزوفرنیک را علاوه بر نقایص دیگر، دارای معانی واضح کمتری توصیف می‌کنند که ارتباط کمتر مناسبی با موضوعی که داستان را پیش کشیده، داشته‌اند و کمتر از داستان‌های گروه کنترل سالم، خطی بوده‌اند.

«گروبر» و «کرینگ» می‌نویسند: «بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی به‌سختی می‌توانستند داستان‌های احساسی زندگی‌شان را به‌شکلی که ترتیب مشخصی از وقایع ارائه کند، به یاد بیاورند، از جمله این‌که قبل از واقعه چه اتفاقی افتاد و بعدش چه شد.» 

مشکلات انسجام روایی در دیگر نمونه‌های دارای آسیب روانی قابل‌توجه نیز مشاهده شده‌است، مانند اختلال شخصیت مرزی و همین‌طور در نمونه‌هایی که به‌طور کلی به‌باشی روانی پایینی دارند. از روان‌درمانی اغلب به‌عنوان فرایندی تعبیر می‌شود که اساساً دغدغه‌ی ارتقای انسجام روایی مُراجع را دارد. پژوهش‌های گذشته‌نگر مقطعی نشان داده‌اند که مُراجعان دارای سطح بالای سلامت روان تجربیات‌شان در روان‌درمانی را با سطح بالاتری از انسجام روایی به یاد می‌آورند تا افرادی که بعد از درمان در وضع بدتری بودند.

پژوهش‌های طولی نیز شواهدی ارائه کرده‌اند که روایات مُراجعان روان‌درمانی در طول دوران درمان منسجم‌تری می‌شوند.

در یک پژوهش، «لایساکر» و همکارانش دریافتند که روایات افراد مبتلا به اسکیزوفرنی که توانایی‌های عصبی‌شناختی نسبتاً  سالمی داشتند، بعد از پنج ماه برنامه‌ی بازتوانی گفتاری، افزایش انسجام داشتند.

در پژوهشی دیگر، «ون‌مینن» و همکارانش دریافتند که روایات افراد مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه، بعد از ۹‌جلسه‌ی هفتگی درمان حساسیت‌زدایی طولانی، کاهش بی‌نظمی داشتند و شرکت‌کننده‌هایی که کاهش بیشتری را در علائم تجربه می‌کردند، بیشترین افزایش در نظم روایی نیز نشان می‌دادند.

در پژوهشی طولی روی روایات مُراجعان که من انجام دادم و در بالا توضیح داده‌شد، هیچ تغییر قابل‌اتکایی در انسجام روایی در طول دوران درمان مشاهده نشد؛ اما در بازتحلیل داده‌های آن پژوهش، سطوح بالاتر انسجام در روایات جمع‌آوری‌شده، در نقطه‌ی ارزیابیِ درست قبل از بهبود سریع و اساسی در به‌باشی روانی مُراجعان، مشاهده شد.

به‌عبارت دیگر، درحالی‌که انسجام روایی، جهت‌گیری قابل‌اتکایی برای تغییر در مرحله‌ی اولیه درمان نشان نداد، سطوح بالاتر انسجام قبل از بهبود اساسی در سلامت روان مُراجع رخ دادند. مجموع یافته‌ها در این سه پژوهش طولی نشان می‌‌دهد که انسجام روایات مُراجعان با به‌باشی روانی‌شان ارتباط دارد.

روایات مُراجعان از رواندرمانی

داستان‌هایی که مُراجعان درباره‌ی تجربیات‌شان در روان‌درمانی می‌گویند دو کارکرد اولیه‌ی روایات شخصی را فعال می‌کند: آن‌ها حس هدفمندی که فرد ساخته را در‌بر‌می‌گیرند که مشخص می‌کند مُراجع ‌به‌عنوان ‌شخصیت ‌اصلی چگونه با دنیای خود تعامل می‌کند و نیز به کار یگانه‌سازی هویت مُراجع در تجربه‌ی کمک‌خواستن برای مشکل می‌آیند که بالقوه اخلالگر است.

مضمون روایی عاملیت و عنصر انسجام فرصت‌هایی برای عملیاتی‌شدن این دو کارکرد روانی روایات فراهم می‌کنند و هر‌کدام تحقیقاتی فزاینده دارند که ارتباط‌شان با به‌باشی روانی مُراجعان را نشان می‌دهند.

به‌طور خاص، وقتی که با استفاده از رویکردهای کمی و کیفی مقطعی و در پژوهش‌های طولی بررسی شوند، هم عاملیت و هم انسجام با به‌باشی روانی مُراجعان درمان مربوط دیده شده‌اند. نتایج این پژوهش‌های فزاینده، اهمیت داستان‌های مُراجعان درباره‌ی تجربه‌شان در درمان را برجسته می‌کند؛ هم در طول دوران درمان و هم پس از آن.

شایان ذکر است که داستان‌های درمان، تنها روایات مهمی که ارزش بررسی دارند، نیستند. قطعاً داستان‌های مراجعان درباره‌ی تجربیات زندگی‌شان نیز این امکان را دارند که تکاملی قابل‌توجه را در طول دوران روان‌درمانی نشان دهند و این تغییرات روایی هم احتمالاً با بهبود بالینی ارتباط دارند؛ اما، لااقل از زمان «فرنک»، داستان درمانی به‌خودی‌خود به‌عنوان نمونه‌ای ویژه دیده شده‌است. روان‌درمانی تجربه‌ای غیرمعمول در مسیر زندگی است و مُراجعان نیاز دارند داستانی درباره‌ی درمان‌شان شکل دهند تا بتوانند پیشرفتی که کرده‌اند، حفظ کنند. داستان درمانی از این‌رو، ممکن است به‌عنوان بنیان حفظ فواید کسب‌شده از درمان عمل کند.

باز شایان ذکر است که به‌باشی روانی چنان‌که در این مقاله درباره‌اش بحث شده، تنها راه ارزیابی موفقیت روان‌درمانی نیست. قطعاً تصورات لذت‌گرایانه از به‌باشی روانی در متون مربوط به نتایج روان‌درمانی غالب‌اند، اما دیگر نتایج از قبیل خرد، رشد ایگو، رشد شخصی، پذیرش فقدان و ارتباط با دیگران نیز ممکن است محصولات مهمی از روان‌درمانی باشند.

روایات درمانگران

به‌نظر واضح می‌رسد که روایات مُراجعان درباره‌ی روان‌درمانی درهم‌تنیدگی نزدیکی با بِه‌باشی روانی‌شان دارد؛ اما در اپیزود روان‌درمانی فرد، داستان دیگری هم هست که درباره‌ی درمان گفته شود: داستان درمانگر. به‌عنوان تنها فرد دیگری که اتاق درمان است، درمانگر نیز درباره‌ی نحوه‌ی رخ‌داد درمان و این‌که چرا موفق بود یا نبود، روایاتی می‌سازد. قطعاً ممکن به‌نظر می‌رسد که روایات درمانگران هم بتواند در نگاه و رفتارهایشان  نقش داشته باشد و در نتیجه، آن‌ها هم باید با پیشرفت مُراجع مربوط باشند. داستان چه کسی در اثرگذاری روی بهبود مُراجعان مهم‌تر است؟

در سال ۱۹۷۴، «اروین یالوم» کتابی به‌نام «هر روز نزدیک‌تر می‌شود: درمانی که دو ‌بار تعریف شده» منتشر کرد که در آن او و یکی از مُراجعانش، «جینی الکان»، دفترچه‌یادداشت‌هایی درباره‌ی کارشان نگه داشتند. این کتاب ارتباطات و بی‌ارتباطی‌های بین این دو دیدگاه را برجسته کرد.

از آن‌زمان، پژوهش‌های تجربی محدودی به‌طور مستقیم به بررسی داستان‌های درمانگران و مُراجعان پرداخته‌است. این مجموعه تحقیقات معمولاً روی تفاوت‌ها بین بازسازی روایات تأکید داشته‌است؛ چیزی که «مینتز»، «اورباخ»، «لوبورسکی» و «جانسون» آن را «پدیده‌ی راشومون» نامیدند، هم‌نام فیلم معروف کوروساوا[۱]؛ برای مثال، «لِوِلین» در پژوهشی که به روان‌درمانی‌های تازه‌پایان‌یافته نگاه کرده بود، نشان داد درمانگران معمولاً به نقاطی که در آن، مُراجعان بینشی را شکل می‌دادند به‌عنوان مهم‌ترین اجزای درمان اشاره می‌کردند، در‌حالی‌که مُراجعان معمولاً به بحث‌ها درباره‌ی حل مسائل به‌عنوان کمک‌کننده‌ترین بخش درمان اشاره می‌کردند. او دریافت که نتیجه‌ی درمان با تجانس بین دیدگاه‌ها ارتباط نداشت، بلکه به این مربوط بود که تا چه حد هر کدام از شرکت‌کننده‌ها، درمانگر یا مُراجع، احساس می‌کردند جزء کلیدی کار حاضر است؛ شکل‌دهی به بینش یا حل مسئله. بی‌ارتباطی‌های این‌چنین در پژوهش‌های بعدی بیشتر شناخته شده‌اند.

کتاب «یالوم» و «الکان» دو روایت در حال وقوع را به‌شکلی غنی و کیفی ارائه می‌کند. کارهای کیفی بعدی نیز روی این ابزار اضافی جمع‌کردن روایات درمانگران تمرکز کرده‌اند اما بیشتر کارهای کمّی در این موضوع از مدل‌های دیگر مانند پرسشنامه استفاده کردند تا دیدگاه‌های درمانگر و مُراجع را ارزیابی کنند.

این روش‌ها اجازه‌ی ارزیابی هم‌زمان دیدگاه‌های درمانگران و مُراجعان را می‌دهند اما عمق و ظرافت در دسترس در روایات را از دست می‌دهند. به‌عنوان بخشی از پژوهشی طولی روی روایات مُراجعان در طول دوران روان‌درمانی که من اجرا و در بالا درباره‌اش بحث کردم، از درمانگران هم خواسته شد بعد از این‌که مُراجع‌شان حضور در پژوهش را به پایان رساند، روایاتی کوتاه بنویسند، با تأمل در این‌که درمان چگونه پیش رفت و چرا موفق بود یا نبود. این روایات کوتاه فرصتی فراهم می‌کنند تا به‌شکل کمّی رابطه‌ی بین روایات درمانی درمانگران و تکامل روایات خودِ مُراجعان و به‌باشی روانی‌شان بررسی شود.

من از پژوهش دیگری خبر ندارم که کُددهی مضمونی روایات خصوصی جمع‌آوری‌شده، هم از درمانگران و هم از مُراجعان، را با تکنیک‌های الگوی منحنی رشد ترکیب کرده‌باشد. گرچه این پژوهش طولی مشخصاً برای این طراحی نشده بود که روایات درمانگران را ارزیابی کند، داده‌هایی که فراهم کرد، پنجره‌ای بسیار ابتدایی به ارتباط بین روایات درمانگران و مُراجعان و پیشرفت درمان ارائه می‌کند.

جزئیات دقیق روش‌شناسی این پژوهش را می‌توان در انتشار اولیه‌ی این مجموعه‌داده یافت. به‌طور خلاصه، ۴۷‌بزرگسال که به‌دنبال روان‌درمانی سرپایی بودند، پیش از اولین جلسه درمانی‌شان و دوباره بعد از هر جلسه تا ۱۲ جلسه، روایت‌های خصوصی‌شان را نوشتند. این گروه همچنین آزمونی استانداردسازی‌شده را برای به‌باشی روانی انجام دادند.

۳۲درمانگر با مُراجعان شرکت‌کننده در این پژوهش کار کردند. برخی درمانگران با بیش از یک مُراجع در این پژوهش کار کردند. بعد از جلسه‌ی دوازدهم درمان، از درمانگران خواسته شد به چند سؤال کوتاه پاسخ دهند: «لطفاً مشکلی که این مُراجع به‌خاطر آن، به‌دنبال درمان آمده را توضیح دهید»، «این مُراجع از ابتدای درمان تابه‌حال چقدر تغییر کرده‌است»، «این مُراجع در مشکل مطرح‌شده‌ی اولیه‌اش چقدر پیشرفت داشته‌است» و «چرا درمان برای این مُراجع جواب داده‌/نداده‌است». گرچه این سؤالات صراحتاً از درمانگر نمی‌خواهند یک روایت کامل از درمان بنویسد، با تجمیع یک ساختار داستان‌مانند به‌دست می‌آید که برداشت درمانگر از ابتدا، میانه و انتهای تجربه‌ی مُراجع را جمع‌آوری می‌کند.

به این شکل، آن‌ها دنباله‌ی سؤالاتی را تکرار می‌کنند که من در دو پژوهش قبلی‌ام روی روایات درمانی گذشته‌نگر مُراجعان طراحی و استفاده کردم و از آن‌ها می‌خواهد درباره‌ی مشکل‌شان، لحظات کلیدی درمان و تحلیل و تأملی روی این تجربه‌شان صحبت کنند.

چنان‌که پیشتر بحث شد، عاملیت و انسجام دو کیفیت اصلی داستان‌های درمانی مُراجعان هستند که با نتیجه ارتباط دارند. با توجه به شیوه‌ی چندتکه‌ی ارائه‌ی سؤالات، کُددهی موفق روایات درمانگران از این نمونه برای انسجام ممکن نبود.

دوباره باید گفت این پژوهش برای پاسخ به این سؤال طراحی نشده بود؛ اما ممکن بود که روایات درمانگرا را برای حس عاملیت خودشان و برای دیدگاه‌شان به عاملیت مُراجع کُددهی کند.

دو ارزیاب که آموزش‌هایی با استانداردهای بالای اتکاپذیری بین ارزیابی دیده‌بودند، از همان سیستم کُددهی که برای ارزیابی روایات مُراجعان استفاده شده بود، برای ارزیابی عاملیت استفاده کردند. روایات درمانگران برای:

الف. میزان برجستگی عاملیت درمانگر؛

ب. میزان برجستگی عاملیت مُراجع؛

کُددهی شدند.

این ارزیاب‌ها همان‌هایی نبودند که در ارزیابی روایات مُراجعان کمک کردند. از آن‌جا که دو بُعد، به‌صورت جداگانه کُددهی شده‌بود. ممکن بود که روایت یک درمانگر شامل هر دو مضمون شود، یا شامل هیچ‌کدام نشود. مثالی از روایتی که امتیاز بالایی در عاملیت درمانگر گرفت، به شکل زیر است:

درمان بسیار خوب جواب داد، به‌خاطر اعتماد مُراجع به من که در ابتدای کار برای او بسیار سخت بود. من فکر می‌کنم این ممکن شد، چون من درباره‌ی حل مشکلش صلاحیت داشتم و به او به‌عنوان یک فرد اهمیت دادم. فکر می‌کنم استفاده‌ی من از مثال‌هایی از زندگی خودم در درمان نیز بسیار کمک کرد.

در این مثال، درمانگر به صلاحیت خود و تکنیک‌های درمانی به‌عنوان دلیل بهبود مُراجع ارجاع می‌دهد. از این‌رو، در این پاسخ این ویژگی‌های درمانگر است که روی پیشرفت درمان اثر داشته‌است که نشان‌دهنده‌ی سطح بالایی از عاملیت درمانگر است. در مقابل، این مثالی است از پاسخ درمانگری که امتیار بسیار بالایی در عاملیت مُراجع گرفت:

فکر می‌کنم درمان جواب داد چون مُراجع به‌طور کلی بیشتر تکالیفش را انجام داد. او همچنین به الگوی درمانی شناختی رفتاری باور داشت و آن را می‌فهمید و می‌توانست ببیند که این الگو چطور در رفتارهای خودش بازتاب پیدا می‌کند. او چندین‌بار گفت که استفاده از تکنیک‌ها (به‌چالش‌کشیدن افکار، نفس‌کشیدن) کمک کردند. فکر می‌کنم علاوه بر این‌ها درمان جواب داد، چون به‌نظر من او با انگیزه و دارای ذهنی محکم و قاطع است.

در این مثال، درمانگر، موفقیت درمان را ناشی از اقدامات و طبع مُراجع تصویر می‌کند. استفاده از تکنیک‌ها و انجام تکالیف، ابزارهای فعالی بودند که مُراجع از آن‌ها استفاده کرد و به‌عنوان سازوکارهای بهبود او شناسایی شدند.

گزارش‌های درمانگر از عاملیت درمانگر و عاملیت مُراجع همبستگی معناداری با هم نداشتند. هیچ‌کدام از گزارش‌ها با متغیرهای جمعیتی درمانگر ارتباط نداشتند، به‌جز عاملیت درمانگر که به‌شکلی معنادار با سن درمانگر هم‌بستگی داشت.

علاوه‌براین، هیچ گزارش درمانگری هم‌بستگی معناداری با عاملیت به‌شکلی که در روایات مراجعان کُددهی شده‌بود نداشت، یا با به‌باشی روانی مُراجعان در نقطه‌ی ارزیابی اولیه پیش از درمان یا در نقطه‌ی ارزیابی جلسه‌ی دوازدهم.

تحلیل اولیه‌ی این مجموعه‌داده، از الگوی چندسطحی برای ارزیابی جهت‌گیری منحنی‌های رشد روایات مُراجعان و به‌باشی روانی‌شان استفاده کرد. بعضی از یافته‌های اصلی این پژوهش از این قرار بودند:

الف. به‌باشی روانی مُراجع در طول دوران درمان بهبود یافت؛

ب. عاملیت در روایات مُراجعان، ارتباط مثبت قابل‌توجهی با به‌باشی روانی‌شان داشت؛

پ. الگوهای منحنی رشد با تأخیر نشان داد که تغییرات در عاملیت در روایات مُراجعان به‌لحاظ زمانی قبل از بهبود در به‌باشی روانی آن‌ها بود و نه برعکس.

این یافته‌ها در میان گستره‌ای از متغیرهای درمانگر و متغیرهای مُراجع، از جمله ویژگی‌های شخصیتی مُراجعان و رشد ایگو، معنادار ماندند. حالا که پاسخ‌های درمانگران بر اساس عاملیت درمانگر و عاملیت مُراجع کُددهی شده بود، ممکن شد به مجموعه‌ی اولیه تحلیل‌ها بازگشت و این دو متغیر را به سطح دومی در مدل‌ها افزود.

به عبارت دیگر، حالا ممکن بود بررسی شود که آیا بین به‌باشی روانی مُراجعانی که درمانگران‌ آن‌ها درمان‌هایشان را ابتدا بر اساس عاملیت درمانگر یا عاملیت مُراجع توصیف کرده‌بودند، تفاوتی وجود داشت.

نه گزارش درمانگران از عاملیت درمانگر و نه گزارش‌شان از عاملیت مُراجعان تأثیر معناداری روی هیچ‌کدام از الگوهای منحنی رشدی نداشت که در این پژوهش آزمایش و گزارش شدند. در واقع، ارتباط بین حس عاملیت خود مُراجعان و بهبود بالینی متعاقب‌شان مشاهده می‌شد، صرف‌نظر از این‌که درمانگرشان در بازسازی داستان درمان، آن‌را عمدتاً شامل عاملیت درمانگر می‌دانستند یا عاملیت مُراجع. افزودن دیدگاه‌های درمانگران به الگوها تأثیر معناداری روی نتایجی که در پژوهش طولی شناسایی شده بود، نداشت.

گرچه، ابتدا، پژوهش اصلی برای ارزیابی مشخص نقش روایات درمانگران طراحی نشده بود، اما نتایج این بازتحلیل، قدمی دیگر در جهت این ایده برداشت که داستان‌های مُراجعان و نه داستان‌های درمانگران، جزء مؤثر بهبود بالینی هستند.

در حالی‌که اکثریت پژوهش‌ها روی متغیرهای درمانگر در ارائه‌ی ارتباطات قوی بین گسترده وسیع ویژگی‌های درمانگر و نتایج درمان ناکام بوده‌اند، توجه تجربی اندکی به تأثیر بالقوه‌ی روایات درمانگران از درمان شده‌است. نتایجی که این‌جا ارائه شده‌اند، شواهدی اولیه ارائه می‌کنند که روایات خود مُراجعان درباره‌ی تجربیات‌شان در درمان، عنصر کلیدی در تأثیر بر بهبود بالینی‌شان است، نه روایات درمانگران.

البته، داده‌هایی که این‌جا ارائه شده‌اند، اجازه‌ی تفسیر باظرافتی از رابطه‌ی بی‌اثر مشاهده‌شده بین روایات درمانگران و روایات مُراجعان را نمی‌دهند؛ برای مثال، ممکن است درمانگران کار خود را برحسب تکنیک‌هایی که استفاده کرده‌اند درک کنند، در‌حالی‌که مُراجع که از این تکنیک‌ها سود برده، درمان را بر‌حسب عاملیت افزوده‌شده که منجر به ایجاد راهبردهای تازه برای مدیریت مشکلاتش می‌شود، تفسیر می‌کند.

اگر فرایند نامحسوسی مثل این، در‌حال وقوع باشد، ممکن است بتوان آن‌را به‌عنوان درونی‌سازی ناخودآگاه مُراجع از درمانگر توضیح داد. در این سناریو، روایات درمانگر و مُراجع، روی مضمون درمان، واگرا خواهد شد اما یک ناظر ممکن است روایتی کلی از عاملیت تراکنشی و تکراری ارائه کند.

پژوهش‌های آینده روی ارتباط بین روایات درمانگران و مُراجعان و به‌باشی روانی مُراجعان و همین‌طور از بررسی انسجام ساختاری روایات درمانگران از بررسی بیشتر نقش عاملیت بهره خواهند برد.

تحلیلی که در این مقاله ارائه شد، روایات درمانگران را از پژوهشی گرفته بود که به جمع‌آوری مکرر روایات درمانگران نمی‌پرداخت، بنابراین جهت‌گیری وقوع آن‌ها را نمی‌توان ارزیابی کرد.

هر‌گونه هم‌گرایی و واگرایی روایات درمانگران و مُراجعان در طول زمان را نمی‌توان این‌جا ارزیابی کرد و ممکن است که الگوهایی خاص، نتایج معناداری به‌دست بدهند. در پژوهش‌های آینده، بررسی چنین دینامیک‌هایی در دیگر زمینه‌های درمانی، مانند درمان گروهی، خانواده یا زوج نیز مفید خواهد بود.

به‌نظر، ممکن است که چند مُراجع حس مشترکی از عاملیت جمعی پیدا کنند که شاید با داستان‌های جداگانه یکدیگر یا درمانگر/تسهیل‌گر، هم‌گرایی نداشته باشد و چنین ارتباطاتی ممکن است با نتایج درمان وجود داشته ‌باشند.

نتیجهگیری و پیامدها برای کار بالینی

عرصه در‌حال‌ظهور پژوهش روی روایات مُراجعان درباره‌ی تجربیات‌شان در روان‌درمانی که در بالا بررسی شد نشان می‌دهد، روش‌های ساخت داستان مُراجعان درباره‌ی درمان برای پژوهشگران و درمانگران به یک اندازه، مرکز توجه است.

اپیزود درمانی گزینه‌ی اصلی ادغام در هویت روایی است. در واقع، افرادی که در روان‌درمانی بوده‌اند، اغلب وقتی در حال یادآوری داستان زندگی‌شان هستند، به‌شکل بداهه، این تجربه را مطرح می‌کنند و وقتی چنین می‌کنند، به آن به‌عنوان بازه‌ای کلیدی در رشد شخصی‌شان اشاره می‌کنند. این روایات به کار کارکردهای حیاتی روانی می‌آیند و حس هدف و یگانگی فرد را فعال می‌کنند، هم وقتی در طول دوران درمان ساخته می‌شوند و هم بعد از پایان آن.

پژوهش‌های اندک موجود که داستان‌های مُراجعان‌ درباره‌ی تجربیات‌شان در درمان، در طول دوران درمان، را به‌شکل تجربی رصد کرده‌اند، به‌وضوح نشان داده‌اند که عناصر خاصی در روایات مُراجعان با بهبود درمانی‌شان ارتباط دارد؛ برای مثال، این‌که مُراجعان تا چه حد تجربیات‌شان را با حس عاملیت شخصی تفسیر می‌کنند، در طول درمان در حال افزایش دیده شده و نیز پیش از بهبود به‌باشی روانی رخ داده‌است.

به‌همین ترتیب، افزایش انسجام کلی روایات مُراجعان با نتایج مثبت درمان مربوط دیده شده‌است. یافته‌هایی مثل این‌ها نشان می‌دهند که داستان‌هایی که مُراجعان درباره‌ی تجربیات‌شان در درمان در حال وقوع می‌سازند، ممکن است در پیش‌بینی پیشرفت و خروجی درمان، اعتباری فزاینده داشته باشد.

به همین ترتیب، پژوهش روی روایت‌های گذشته‌نگر مُراجعان از روان‌درمانی نشان می‌دهد این داستان‌ها، تسهیل‌گر حفظ فواید درمان هستند، از آن‌جا‌که مضامین روایی مختلف در داستان‌های درمانی به اشکال مختلفی با به‌باشی روانی ارتباط داشته است. همچنین دیده شده، هم عاملیت و هم انسجام، در این روایات بعد از درمان بین مُراجعان سابق با درجات مختلف سلامت روان مثبت بعد از درمان، تمایز داشته‌است.

تحلیل اولیه‌ی روایات درمانگران که در این مقاله ارائه شد، تأکیدی است بر اهمیت روایات مُراجعان در به‌باشی روانی‌شان. در حالی‌که هیچ پژوهشی به‌لحاظ کمی به بررسی روش‌های رخداد روایات درمانگران در کنار داستان‌های مُراجعان‌شان به‌شکلی دقیق و تجربی نپرداخته است، تحلیل‌های ارائه‌شده‌ی فوق، شواهد اولیه‌ای ارائه می‌کنند که این واقعاً روایات مراجعان است که باید به‌عنوان متخصصان و پژوهشگران به آن‌ها توجه داشته باشیم.

در واقع، نه تصور درمانگر از عاملیت خودش و نه تصورش از عاملیت مُراجع ارتباط معناداری با سلامت روان مُراجع نداشت.

به‌عبارت دیگر، گرچه روایات مُراجعان تغییرات قابل‌اتکایی پیش از بهبودشان نشان دادند، داستان‌های گذشته‌نگر درمانگران، هیچ تأثیری نداشتند؛ لااقل بر اساس ارزیابی ابتدایی انجام شده در این مقاله.

همان‌طور که مُراجعان به‌طور طبیعی داستان‌هایشان را درباره‌ی تجربیات‌شان در روان‌درمانی شکل می‌دهند، بدون تردید درمانگران‌شان هم کار درمان را در روایاتی شکل می‌دهند؛ اما در تحلیلی که این‌جا ارائه شد، این داستان‌ها بی‌ارتباط بودند.

در کنار هم، بررسی متون و تحلیل داده‌ی اولیه‌ی ارائه‌شده در این مقاله به چند پیامد در کار بالینی منجر می‌شود.

اولین و مهم‌ترین نتیجه‌گیری این است که داستان‌های مُراجعان درباره‌ی روان‌درمانی اهمیت دارند. آن‌ها به‌طور طبیعی این داستان‌ها را شکل می‌دهند و نحوه‌ی انجام این کار با پیشرفت و خروجی کار بالینی‌شان ارتباط دارد. گرچه درمانگران هم درباره‌ی درمان مُراجعان‌شان داستان‌هایی می‌سازند، اما این داستان‌های مُراجعان است که به قوی‌ترین شکل با بهبود بالینی ارتباط دارد. به‌عبارت دیگر، فرایند تشکیل پرونده از درک روایات مُراجعان بهره خواهد برد. چنین دیدگاهی، شاخصی ارائه می‌کند برای بررسی میزان فهم و به‌کارگیری راهبردهای مداخله‌ای مورد‌نظر توسط مُراجعان.

«کازدین» می‌گوید گرچه کارآیی یک درمان ممکن است به وضوح نشان داده شده باشد، ممکن است برای یک مُراجع خاص ناکام بماند، اگر به‌خوبی درک نشود یا غیرمنطقی یا غیرقابل‌قبول دیده شود. این موضوع مخصوصاً در سایه‌ی تأکید واضح مهمی است که مُراجعان روی عواملی مشترک می‌گذارند، وقتی درباره‌ی تجربیات‌شان در درمان تأمل می‌کنند.

با این‌حال، روایات چیزی بیش از یک شاخص ساده از درک مُراجعان از نیات درمانگرشان ارائه می‌کنند. آن‌ها همچنین شیوه‌های درونی‌سازی تجربیات درمان و ادغام این بازه تغییر در حس در حال تکامل‌شان از خود را قابل‌بررسی می‌کنند. از این‌رو، خطوط خاص روایت درمانی یک مُراجع خاص ممکن است کلید درک بهتر عمق اثرگذاری یک مداخله روی فرد را در خود داشته باشد.

دوم، نتیجه‌گیری‌های این مقاله نشان می‌دهند که درمانگران باید به‌عنوان بخشی از کار در جریان ارزیابی بالینی و رصد پیشرفت، از مُراجعان‌ درباره‌ی داستان‌های درمانی‌شان سوال کنند.

در‌حالی‌که درمانگرانی که از گرایش‌های متفاوت نظری می‌آیند، بدون تردید روایات مُراجعان‌شان را به اشکال مختلف درک کرده و با رویکردهای مختلف به سراغ آن‌ها می‌روند، پیگیری ادامه‌دار روایات درمانی در حال وقوع مُراجع و بیرون‌کشیدن هر‌از‌گاهی آن‌ها، مداخله‌های ساده‌ای هستند که هر درمانگری می‌تواند به آسانی در مجموعه تکنیک‌های خودش ادغام‌شان کنند.

برای مثال، درمان شناختی‌رفتاری بحث مداوم درباره‌ی پیشرفت مُراجع تشویق می‌کند، یعنی لحظاتی که ابزارهای خاص کنار گذاشته می‌شوند و واکنش‌های مُراجع به ابزارهای خودگزارشی یا دیگر ابزارهای خروجی را می‌توان بررسی کرد. این مرورها، موقعیتی در اختیار درمانگران قرار می‌دهد که مداخله را دوباره تنظیم کنند، تا دغدغه‌ها یا تقلاهای خاص مُراجع را نیز در خود جای دهد؛ در عین‌حال این فرصت را هم به درمانگر شناختی‌رفتاری می‌دهند که روایات مُراجعان درباره‌ی کارشان را دریافت کنند.

از آن‌جا‌که درمانگران شناختی‌رفتاری به‌شکل خاصی به موفقیت راهبرهای مداخله‌ای خاص اهمیت می‌دهند، مانند در معرض‌گذاشتن درجه‌بندی‌شده و تکنیک‌های بازسازی شناختی، این درمانگران می‌توانند این جلسات مرور میان‌درمانی را به‌کار بگیرند تا از مُراجعان بپرسند به باور آن‌ها چه‌چیز باعث موفقیت یا شکست کارشان می‌شود.

براساس یافته‌های پژوهش طولی که من انجام دادم، رصد ادبیات عاملیتی، («من می‌توانم به‌شکلی مؤثر از آزمایش‌های رفتاری استفاده کنم» یا «من بر ثبت افکار مسلط شده‌ام») می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از پیشرفت روایی تفسیر شود.

وقتی مُراجعان داستان‌هایی از درمان ارائه می‌کنند که فاقد عاملیت است («نتوانستم بدون کارت‌های تحمل انجامش دهم»)، درمانگران شناختی‌رفتاری می‌توانند از تکنیک‌های خود برای ارزیابی دقت افکار مراجعان برای چارچوب‌دهی دوباره به این عبارات در اشکال عاملیتی‌تر استفاده کنند.

درمانگران سایکو‌دینامیک با توجه به تأکیدشان روی انتقال، به‌عنوان سازوکاری برای درمان ممکن است بیشتر از درمانگران شناختی‌رفتاری به کلیدزدن بحث درباره‌ی تجربه‌ی درمانی‌شان عادت داشته باشند؛ با این‌حال، چنین مداخله‌هایی ممکن است مضامین روایی کلیدی را نادیده بگیرد که به عاملیت مُراجع مربوط می‌شوند، به قیمت توانایی‌شان در آشکارکردن فرایندهای ناخودآگاه. با این وجود، تفسیری ساده یا سؤالی مستقیم درباره‌ی داستان در حال وقوع مُراجع در درمان ممکن است نقش عاملیت در روایت ضمنی او را نشان دهد («دارم به این فکر می‌کنم که آیا تو درباره‌ی این‌که چرا احساس متفاوتی داری، ایده‌ای داری؟» یا «آیا این درک باعث می‌شود، درباره‌ی این‌که چه کسی هستی، نسبت به کسی که بوده‌ای، متفاوت فکر کنی؟»).

درمانگران سایکودینامیک مانند درمان شناختی‌رفتاری نیز ممکن است با مُراجعان کار کنند تا روایات غیرعاملیتی («فقط به‌خاطر رابطه‌ی حمایتی قوی که با تو دارم، احساس بهتری دارم») را به داستان‌های عاملیتی‌تر («توانسته‌ام از تجربه‌ام از رابطه‌ی قوی‌مان به‌عنوان پله‌ای برای رسیدن به چیزی که از این رابطه می‌خواهم، استفاده کنم») چارچوب‌دهی مجدد کنند. این تکنیک را تقریباً درمانگران همه‌ی گرایش‌ها باید بتوانند به‌سادگی در تکنیک‌های خود جای دهند.

علاوه‌بر بیرون‌کشیدن داستان‌های روان‌درمانی مُراجعان در طول دوره‌ی درمان، پایان کار، لحظه‌ی مخصوصاً مهمی برای درمانگران فراهم می‌کند که از مُراجعان درباره‌ی این‌که در نگاه به عقب چگونه درباره‌ی درمان فکر خواهند کرد، سؤال کنند.

روایات گذشته‌نگری که پیش می‌آیند، میراث مهمی برای درمان هستند که حس مستمر هدف و یگانگی خود را وقتی درمان تمام شده‌است، تأیید می‌کنند. رصد عاملیت و انسجام در این روایات ممکن است به درمانگران کمک کند تا بفهمند آیا ممکن است داستان‌های مُراجعان‌شان بعد از پایان کار به رشد به‌باشی روانی ادامه دهند یا نه.

روایات روان‌درمانی نقطه‌ی هم‌گرایی مثمرثمری برای دانشمندان شخصیت، پژوهشگران روان‌درمانی و متخصصان بالینی ارائه می‌کند. فهم طبیعت تغییر، در قلب هر‌کدام از این دیدگاه‌ها حضور دارد و بررسی این‌که مُراجعان چگونه معنای تجربه‌شان در درمان را با تولید روایات شخصی پیدا می‌کنند، این ظرفیت را دارد که متقابلاً به کار هر کدام از این رویکردها بیاید.

درست همان‌طور که پژوهش شخصیت معمولاً روی صفات وضعی تمرکز داشته، پژوهش روان‌درمانی معمولاً روی علائم مُراجع در عملیاتی‌کردن تغییر تمرکز کرده‌است. روایات جایگزین سازنده‌ای در هر دو دامنه ارائه می‌کنند، جایگزینی که فرد را به‌عنوان متخصص تجربه‌ی خود می‌بیند که برای صداهای شرکت‌کنندگان و مُراجعان ما اهمیت قائل می‌شود. چنان‌که کار بررسی‌شده در این مقاله نشان می‌دهد، داستان‌هایی که مُراجعان درباره‌ی درمان‌شان می‌گویند، مسیری حیاتی برای فهم تجربیات تغییر ارائه می‌دهد.  


[۱].  فیلم راشومون، محصول سال ۱۹۵۰، اثر «آکیرا کوروساوا»، کارگردان مشهور ژاپنی در اواسط قرن بیستم، یک داستان را چندبار و از زاویه‌دید شخصیت‌های مختلف درگیر در آن روایت می‌کند. این تکنیک روایی بعدها توسط بسیاری فیلم‌سازان دیگر مانند «دیوید فینچر»، «ژانگ ییمو»، «برایان دی‌پالما»، «جیم جارموش» و… نیز به‌کار رفت، اما راشومون با شهرت جهانی‌اش به‌عنوان فیلمی شناخته می‌شود که این تکنیک را معرفی کرده‌است، تا جایی‌که از این تکنیک با نام «اثر راشومون» یاد می‌شود. – مترجم