گفت‌وگوی نشریه سپیده دانایی با دکتر استیون هیز؛ بنیان‌گذار نظریه‌ی درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)

درد جهانی است و رنج، انتخابی

مهدی ملک‌محمد – روان‌شناس

روح‌الله نخعی – مترجم

منتشر شده در شماره ۱۳۹-۱۴۰ ( فروردین و اردیبهشت ۹۹) نشریه سپیده دانایی

  به‌دلیل قرنطینه مانند میلیون‌ها نفر دیگر در جهان خانه‌نشین شده و امیدوار است در زمینه‌‌ی پزشکی، پیشرفتی برای مقابله با کووید -۱۹ رخ دهد. قبل از شروع گفت‌وگو به فردگرایی جامعه‌ی آمریکایی اشاره می‌کند و می‌گوید: «البته اول کنار هم کار کردیم، اما حالا مردم کلافه ‌شده‌اند، به‌خصوص راست‌گراها [دست‌هایش را در تقلید از اعتراضات خیابانی راست‌گرایان آمریکا در اعتراض به قرنطینه بالا می‌برد] نه! کی می‌خواد به ما بگه چه‌کار کنیم و فلان و فلان و فلان». دکتر «استیون هِیز» (Steven Hayes)، سی‌امین روان‌شـنـاس مؤثـر جهـان در سـال‌ ۱۹۹۲ به انتخاب مرکز اطلاعات علمی آمریکا، استاد دانشگاه ایالتی نِوادا و نظریه‌پرداز مطرح جهان از این‌که این گفت‌وگو به‌راحتی از طریق «اسکایپ» ممکن شده، اظهار شگفتی می‌کند و می‌گوید: «با وجود تحریم‌ها، گاهی هماهنگی همین‌ تماس‌ها هم سخت است». سپس بیان می‌کند که همواره تلاشش را کرده تا از روش‌هایی که می‌تواند، از جامعه‌ی ایرانی حمایت کند. گفت‌وگو با بنیان‌گذار درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) فرصت مغتنمی بود تا به اشکالات مطرح‌شده درباره‌ی این درمان، نقش آن در دنیای روان‌شناسی و نیز کاهش رنج بشر بپردازیم. این گفت‌وگو را با دقت بخوانید.   

  ما تاکنون در هر شمارهی مجلهی سپیده دانایی، یک روانشناس پیشکسوت و موثر ایرانی را معرفی میکردیم؛ در این شماره، انتخابمان یکی از مشهورترین و موثرترین روانشناسان جهان در ایران است؛ او کسی نیست جز «استیون هِیز».  بهعنوان اولین سؤال، گفته میشود که نظریهی شما بخش زیادی از قواعد بنیادین روانشناسی را به چالش میکشد. با این نظر موافقید؟

خب، هم بله و هم نه. وقتی نظریه‌ی «ACT» معروف شد، آن‌را به‌عنوان چالشی بزرگ در مقابل درمان شناختی‌رفتاری دیدند که سنتی در روان‌شناسی است که حداقل در ایالات متحده و در واقع در سراسر جهان، بیشترین تمرکز را روی شواهد تجربی داشته است. درمان شناختی‌رفتاری هم از درمان رفتاری آمده بود. من سنم به‌اندازه‌ی کافی بالا هست که بخشی از سنت درمان رفتاری بوده باشد و تغییر آن به درمان شناختی‌رفتاری را ببینم. فکر می‌کردم این ترقی‌خواهانه است که سعی کنیم واقعاً درباره‌ی ذهن انسان بیشتر بدانیم و آن‌را هم درنظر بگیریم. ما فقط با حیوانات شباهت نداریم. چیزهای بسیاری هست که می‌توانیم با مطالعه‌ی حیوانات یاد بگیریم؛ اما این‌ها تنها تا حدی ما را پیش می‌برد. درمان رفتاری بر اساس اصول شرطی‌شدن فعال و کلاسیک بود که در همه‌ی ارگانیزم‌های پیچیده کاربرد دارد. اما کاری که من و شما همین الان در حال انجام آن هستیم، کاری نیست که پرنده‌ها پشت پنجره انجام می‌دهند. اساساً متفاوت است. بنابراین به شناخت، یعنی شناخت انسانی و سطح بالاتری نیاز بود که بخشی از موضوع باشد.

اما من خیلی نگران این بودم که ما از علم آزمایشگاهی فاصله می‌گرفتیم و از دریافت اصولی که دقت و جزئیات بالا داشتند و می‌شد بر انسان‌ها به‌کار برد و به‌جای آن از نظریات غیرتخصصی‌تر یا نظریاتی که از کلینیک‌ها می‌آمدند، استفاده می‌کردیم. بنابراین آن‌چه با درمان شناختی‌رفتاری رخ داد این بود که من فکر کردم نظریه‌ی شناخت، ناکارآمد است.

بعد از آن، من این بخت بلند را داشتم که دچار اختلال پنیک شوم. نمی‌دانم اگر این اتفاق نمی‌افتاد زندگی‌ام چطور پیش می‌رفت، اما واقعاً آن اختلال نعمتی برای من بود. باعث شد به‌شکلی بنیادین به زندگی خودم نگاه کنم. یک سخنرانی در «تدکس» در این‌باره داشتم که در آن، لحظه‌ای را توضیح دادم که زندگی‌ام را واقعاً تغییر داد. نوعی تجربه‌ی بیرون از بدن، می‌توان گفت تجربه‌ای معنوی، که در آن متوجه شدم در حال پیروی از صدایی در سرم هستم که به من می‌گفت باید از افکار و احساسات خودم فرار کنم و به‌جایش کاری که در آن لحظه لازم بود انجام دهم، یعنی پذیرای تجربه‌ی خودم شوم و این، مسیر کارم ‌را به‌سرعت تغییر داد.

ما سه آزمایش تصادفی انجام دادیم؛ یکی با صبر، یکی با درد و دیگری با افسردگی. در نمونه‌ی افسردگی این آزمایش را با دانشجویم انجام دادیم که با «آرون بک» کار می‌کرد. می‌دانید که «آرون بِک» پدر درمان شناختی، اکنون حدود ۱۰۰ساله و چهره‌ای اصلی درCBT  است. کار، خوب پیش رفت و چیزی که حالا ACT خوانده می‌شود کمی بهتر از درمان‌های دیگر عمل کرد. من تنها یکی از آن پژوهش‌ها را منتشر کردم تا به اولین دانشجویم کمک کنم توسط آن بتواند سرِ کار برود. بعد از آن، به‌مدت ۱۵ تا ۱۶ سال وقت گذاشتم که چرایی بهتربودن این درمان را دریابم. حتی نظریه‌ای درباره‌ی شناخت شکل دادم، که اکنون چندصد پژوهش درباره‌اش انجام شده است. این نظریه فقط درباره‌ی  ACT نیست، بلکه می‌تواند برای مثال، در تمرین‌های زبانی با بچه‌های اوتیستیک یا بچه‌هایی که حسی از خود ندارند به‌کار بیاید. در این مدت، ما شروع به انجام آزمایش‌های تصادفی کرده‌بودیم که آن‌زمان تنها ۴ آزمایش داشتیم و حالا ۳۶۰ آزمایش.

در سال ۱۹۹۹ وقتی آن‌چه که در «ACT» فهمیده بودیم ارائه کردم، بنیان درمان  شناختی‌رفتاری به لرزه افتاد. بعد از آن، وقتی اولین کتابم در این زمینه با عنوان «از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن» در سال ۲۰۰۵ منتشر شد و مجله‌ی تایم در مطلبی ۵ صفحه‌ای آن‌را معرفی کرد، ناگهان من ۱۵دقیقه شهرتم[۱] را داشتم. خبرنگاری که این مطلب را نوشت، آن‌را به‌عنوان یک جنگ بین CBT و ACT مطرح کرد. به‌طور خاص، جنگی بین «آرون بک» و من. اما «تیم بک»، (ما تیم صدایش می‌کنیم)، از قهرمانان من بوده است. من اولین دانشجویم را برایش فرستادم. او برای خودش غولی است. اما من فکر می‌کنم بعضی از نظریه‌هایش غلط هستند. البته الان ما می‌دانیم که غلط هستند. چراکه همه‌ی نظریه‌های علمی غلط‌هایی دارند. فقط هنوز نمی‌دانیم از چه لحاظ و روزی خواهیم فهمید. اصلاً علم این‌طور کار می‌کند.

بر همین اساس، ۲۰ سال بعد می‌توانیم به کاری که ACT انجام داده نگاه کنیم و تنها این نظریه هم نیست. اکنون موج سومی از درمان‌های شناختی‌رفتاری وجود دارد: درمان دیالکتیکی رفتاری؛ درمان شناختی بر اساس ذهن‌آگاهی؛ درمان فراشناختی؛ روان‌درمانی کارکردی تحلیلی و غیره. چیزی هم که الان می‌دانیم این است که فرایندهای پذیرش، انعطاف‌پذیری شناختی و آن‌چه جداسازی شناختی می‌خوانیم، توجه بیشتر به اکنون و از این حس معنوی خود را نگریستن، تمرکز بر ارزش‌های خود و شکل‌دهی به رفتارها بر اساس آن‌ها، شش مولفه‌ای هستند که من اسم‌شان را انعطاف‌پذیری روانی می‌گذارم. این فرایندها فقط در ACT و درمان‌های موج سوم نیستند، بلکه بخشی از علت موثربودن CBT و درمان رفتاری هستند.

اما علاوه‌براین، در نگاه‌های انسان‌گرایانه، وجودگرایانه، نظام‌گرایانه و روان‌کاوانه هم این فرایندها را می‌توان یافت. من فکر می‌کنم یک دلیل که این رویکرد این‌قدر قوی در دنیای اسلام جای خود را پیدا کرده، این است که این فرایندها در سُنن مذهبی و معنوی ما هم هستند؛ به‌وضوح در ادیان ابراهیمی اما تقریباً در تمامی ادیان برجسته.

دلیل این‌که در پاسخ به سؤال شما مرددم بگویم بله یا نه، این است که علاوه‌بر شباهت‌های این رویکرد با رویکردهای دیگر، با آن‌ها تفاوت‌های زیادی هم دارد؛ از این لحاظ که در ACT دیگر تمرکزمان روی پیداکردن، به‌چالش‌کشیدن، چون‌وچراکردن و تغییر افکار نیست؛ روشی که توجه ما را دقیقاً روی ضعیف‌ترین بخش وجودمان قرار می‌دهد. افکار هرگز پاک نمی‌شوند. ما موجوداتی تاریخی هستیم. تنها می‌توانیم افکارتان را مدیریت‌ ‌کنید. اگر زمانی روایتی وحشتناک و نفرت‌برانگیز شنیده باشید، آن داستان همچنان در ذهن شما هست. پاک نخواهد شد. همین حقیقت که از آن روایت متنفرید، یعنی در خاطرتان مانده است. روی خواب‌دیدن‌هایتان تأثیر می‌گذارد و در ذهن‌تان چیزهایی را جابجا می‌کند. پس ما ناچاریم تمام توانایی انسانی‌مان را به‌کار بگیریم تا متوجه شویم ذهن‌مان چه کار می‌کند؛ متوجه شویم بدن‌مان چه کار می‌کند؛ متوجه شویم احساسات‌مان چه کار می‌کنند و این مشاهده‌گری و توجه به خود را به‌کار بگیریم تا بتوانیم ذهن و بدن و احساسات‌مان را مدیریت کرده و توجه‌مان را به لحظه‌ی کنونی متمرکز کنیم. ولی بعد از آن باید توجه‌مان را روی چیزی ببریم که واقعاً برایمان مهم است و باید زندگی‌مان را حول آن بسازیم. وقتی این کار را انجام می‌دهیم مشخص می‌شود با بسیاری از سُنن بالینی عمیق‌تر و سُنن معنوی و خردورزانه‌ی ما نیز هم‌خوان است.

ACT به‌عنوان پدیده‌ای که بسیار متفاوت از دیگر رویکردها بود، درک شد. این حرف به‌نظر مغرورانه خواهد آمد و بابت آن عذر می‌خواهم اما فکر می‌کنم در طول ۲۰ سال گذشته، تمام جناح‌های درمانی مبتنی بر شواهد در روان‌شناسی، با قدرت در جهت ACT حرکت کرده‌اند. بنابراین CBT دیگر CBT نیست و این اصول و فرایندهای انعطاف‌پذیری روانی را به‌عنوان هسته‌ی مرکزی اساسی‌اش پذیرفته است. درست هم همین است، چراکه سنت علمی باید این‌طور کار کند.

اگر ما به همان نقطه‌ای برسیم که رهبران دینی و سنت‌های معنوی در آن قرار داشتند، خیلی هم بهتر! خوب نیست؟ می‌توانیم با علم غربی چیزهایی را ساده‌سازی کرده و روی مهم‌ترین‌ عناصر تمرکز کنیم، اما نباید این‌قدر مغرور باشیم که فکر کنیم چیزهایی کاملاً جدید می‌سازیم. ما با علم غربی چیزهایی را کشف می‌کنیم که انسان‌ها همیشه داشته‌اند و با آن‌ها مواجه می‌شدند. فقط روش‌های جدیدی می‌یابیم که آن‌ چیزها را در دنیای مدرن جای دهیم.

  اما داستان ACT گویا به همین سادگی نیست. برای مثال، برخی روانشناسان از جمله «جاناتان کانتر» در متاآنالیزهایشان گفتهاند ادعاهای شما و همکارانتان در اینکه روانشناسی بالینی سنتی در تلاشهایش برای کاستن از رنج بشر ناتوان بوده، فاقد شواهد تجربی معناداری است.

خب، من فکر می‌کنم رویکردهای غربی مشخصاً در رنج بشری شکست خورده‌اند؛ چون کاری که ما در این رویکردها انجام داده‌ایم این بوده که رنج بشری را به‌عنوان امری زیستی‌پزشکی دیده‌ایم. اما من فکر می‌کنم کاری که ما در جناح ACT و درمان مبتنی بر فرایند انجام می‌دهیم، راهی است که باید در این زمینه پیش گرفت. به آن‌چه در سطح بهداشت جهانی رخ داده، نگاه کنید. مثلاً بعضی از قهرمانان واقعی در این زمینه، کسانی مثل «ویکرام پَتِل» که سال‌ها در هند بوده و حالا در هاروارد است، این‌را مستند کرد که وقتی کاملاً تفکر سندرومی را به‌کار می‌گیرید، چه می‌شود. ایده‌های مبتنی بر سندروم‌ها، علم نشانه‌ها و علائم، ذهن ما را به‌سمت بیماری‌های نهفته می‌برند و این‌که بیشتر رنج‌های بشری، به شکل‌های مختلف بیماری‌های نهفته‌ای هستند. به محض این‌که چنین مسیری را پیش می‌برید، مردم، لااقل در غرب، در مرحله‌ی اول این‌طور احساس می‌کنند که «چقدر خوب، پس تقصیر من نیست». اما چند دقیقه‌ی بعد به این فکر می‌رسند که «پس افق‌های پیشِ روی من چندان گسترده نیستند و باید محدودتر شوند». آن‌ها بلافاصله فکر می‌کنند «من چیزی دارم که تنها با دارو قابل درمان است». داروهایی هم که ما داریم بسیار غیراختصاصی هستند و تغییراتی عظیم در بدن انسان ایجاد می‌کنند که بعضی از آن‌ها دائمی‌اند. اگر ناگهان با داروهای آنتی‌سایکوتیک بدن خود را غرق سروتونین کنید، در اندازه‌هایی که هرگز در این سیاره دیده نشده‌اند، بدن شما به آن واکنش نشان خواهد داد. نمی‌خواهد چنین چیزی را ببیند و سعی می‌کند تعادل زیستی یا هم‌ایستایی را حفظ کند. بنابراین برای تنظیم شروع به کاهش سروتونین یا دوپامین می‌کند. بنابراین این داروها آثاری دارد که ممکن است برای همه‌ی عمر باقی بماند. مثال دیگر در مورد ضدافسردگی‌هاست که ۶۰درصد مصرف‌کنندگان، عوارض جانبی جنسی نشان می‌دهند.

از این گذشته، در سال گذشته یک نفر از هر چهار زن در ایالات متحده داروهای ضدافسردگی مصرف کرده است. یکی از هر چهار نفر! دیوانگی است! دیوانگی است! بله، ضدافسردگی‌ها می‌توانند مفید باشند، اما فقط برای افرادی که به‌شدت افسرده‌اند و برای بازه‌ی زمانی محدود، همراه با استفاده از روش‌های روانی‌اجتماعی؛ روش‌هایی که اثرهای بلندمدت خوبی دارند و عوارض جانبی بسیار کمتر. پس داروها را می‌توان فقط به‌عنوان یک کمک یا به‌عنوان یک پُل استفاده کرد، اما نه به‌شکل انبوهی از انتقال‌دهنده‌های عصبی در اندازه‌هایی که بدن شما هرگز برای مواجهه با آن تکامل نیافته است.

من فکر می‌کنم نگاه زیستی‌پزشکی‌ غربی به رنج بشری، با بدن‌ها، قلب‌ها و ذهن‌های ما برخورد شدیدی داشته است. ایده‌ای که من دارم، این است: می‌گویند یکی از هر پنج‌نفر یک بیماری روانی دارد. اما به نظر من، پنج‌نفر از هر پنج‌نفر مشکلات سلامت روان دارند، یعنی همه. چون انسان‌بودن سخت است. این را زیستی‌پزشکی نکنید. با این برچسب‌ها یک جعبه‌ی کوچک برای هُل‌دادن مردم به درونش درست نکنید. در ۵۰ سالی که ما سعی کرده‌ایم یک بیماری نهفته در انسان‌ها پیدا کنیم، حتی یک نمونه هم پیدا نشده است. آخرین چیزی که پیدا شد فلج عمومی بود که سفلیس درمان‌نشده است و همه می‌دانند چطور سفلیس را درمان کنند. بنابراین، حتی مؤسسه‌ی ملی سلامت روان در آمریکا (NIMH)، ده سال پیش از این رویکرد فاصله گرفت  و به‌سراغ چیزی رفت که اسمش را «معیارهای دامنه‌ی تحقیق» گذاشتند. دیگر به‌سراغ سازمان‌دهی به آزمایش‌های تصادفی نرفتند که اختلالات ذکرشده در راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM) را هدف بگیرند. مهم نیست که این راهنما ICD  باشد یا DSM، هر دو ایده‌ی مسموم یکسانی دارند. البته آن‌ها ایده‌ی خوبی بودند، اما فقط برای این‌که امتحان شوند. شاید جواب می‌دادند: نشانه‌ها و علائم ما را به‌سمت سندروم‌ها که در واقع مجموعه‌هایی هستند، هدایت می‌کردند و آن‌گاه پژوهشگران امکان آن‌را داشتند که علل بنیادین را بیابند. اما ۵۰ سال برای این کار کافی است. صرف میلیاردها دلار کافی است. من فکر می‌کنم حالا باید روی این تمرکز کنیم که چطور فرایندهایی را مطرح کنیم که مردم را بالا بکشند، فرایندهایی که از مشکلات سلامت روانی جلوگیری کرده اما هم‌زمان موفقیت و کام‌یابی را هم تقویت کنند.

بنابراین اگر کسی می‌گوید خُب ولی ما رنج بشری را رفع نکرده‌ایم، چراکه وزن خالص فرهنگی ما در حال افزایش است نه کاهش، من با او موافقم. اما به باور من، علت چنین چیزی، این بوده که ایده‌ای ممکن که می‌توانست خوب باشد، آن‌قدر مسلط شد که ما را زیر بار چیزی که حالا مشخص شده ایده‌ی خوبی نبوده، دفن کرده است. سال گذشته در ایالات متحده، ۶۰درصد مردم که به‌نوعی مشکل سلامت روان داشتند، تنها دارو دریافت کرده‌اند و نه هیچ چیز دیگر! فقط یک جعبه قرص! ۶۰درصد! ۳۰درصد نیز دارو دریافت کردند، به اضافه‌ی کمی ارتباط انسانی، کمی تلاش برای تغییر زندگی، تغییر روش‌ها، تغییر نحوه‌ی ارتباط با احساسات و افکار. ۳۰درصد. تنها کمتر از ۱۰درصد، فقط از کمک‌های روانی‌اجتماعی بهره بردند. اگر به ده سال به عقب برگردید، این اعداد بسیار کوچک‌تر بودند. اگر در جای‌جای دنیا نگاه کنید، در تک‌تک جوامعی که چنین کرده‌اند، خواهید دید که مشکلات سلامت روان‌شان بدتر شده‌ است. بنابراین، از نظر من، دیگر کافی است. من با آن ارزیابی موافقم. اما این‌را هم می‌گویم: به آزمایش‌های تصادفی نگاه کنید درباره‌ی روش‌هایی مانند کمک‌های خودیاری، برنامه‌های موبایلی، وب‌سایت‌ها، کتاب‌ها، گروه‌های حمایتی جمعی که روی فرایندهایی تمرکز می‌کنند یا به‌سراغ گره‌های مردم می‌روند یا مردم را بالا می‌کشند. نتایج بسیار خوبی خواهید دید. مثلاً ما درباره‌ی کتاب‌های خودیاری‌مان آزمایش‌هایی انجام داده‌ایم که نشان می‌دهند اگر با دقت به آن‌ها عمل کنید و همه‌ی تمرین‌ها را انجام دهید، ۶۰ تا ۷۰درصد دریافتی‌تان از یک دوره‌ی روان‌درمانی را از این کتاب‌ها دریافت می‌کنید.

بنابراین، به‌نظر من، این به ما می‌گوید ما راهی روبه‌جلو داریم که به‌تمامی این فرهنگ دسترسی پیدا کند و آن‌را بالا بکشد و آن راه این است که خردمندتر باشیم و در مجله‌ها، روزنامه‌ها، کلینیک‌ها، مدارس، کلیساها، مساجد و فرهنگ‌مان، از فرایندهای ثابت‌شده‌ی علمی‌ای استفاده کنیم که انسان‌ها را به رهایی می‌رسانند. ضمناً وقتی این کار را انجام می‌دهید، احساس هم نمی‌کنید که این چیزی القاشده از بیرون است، چون درمی‌یابید که این‌ها درون سنت‌های خردی، معنوی و فرهنگی ما هستند. وقتی من با افراد درباره‌ی ACT و تمثیل‌ها و داستان‌هایی که برای آن استفاده می‌کنیم حرف می‌زنم، همیشه می‌گویم این‌ها را مستقیم و عیناً ترجمه نکنید. بلکه در فرهنگ خودتان داستانی پیدا کنید که همین نکته را نشان می‌دهد. همیشه هم می‌توانند این کار را انجام دهند، در همه‌جای دنیا.

ما در تک‌تک فرهنگ‌هایی که بررسی کرده‌ایم، از جمله فرهنگ ایرانی، دریافته‌ایم که انعطاف‌پذیری احساسی، انعطاف‌پذیری شناختی، انعطاف‌پذیری توجهی، حس معنوی نسبت به خود، تمرکز روی ارزش‌ها، پیش‌بینی‌کننده‌ی نتایجی در بهبود سلامتی بوده‌اند. خودتان می‌دانید که مطالعات بسیارمتعددی در کشور شما انجام شده، چراکه این موارد، هدف بسیار محبوبی برای پژوهش‌ها در کشور شماست.

بنابراین این اصول، برای ما خارجی نیستند. فقط در دنیای جدید دفن شده‌اند، پس بیاییم راه‌های قراردادن آن‌ها در قلب‌ها و فکرها و دستان مردم را پیدا کنیم. باید دریابیم که این‌ها مهم هستند و با فنون و روش‌هایی که از طریق آن‌ها می‌توان این‌ اصول را واقعاً در زندگی مردم قرار داد، آشنا شویم. از نظر من، می‌توان پاسخی واقعی به مسئله‌ی فراگیری رنج انسانی داد، با عبور از مشکلات به‌سمت کامیابی‌ها و با همان فرایندهایی که علم غربی ارزیابی کرده، اما در بستر فرهنگ و جامعه قرار دارند.

پاسخم را با نتایج یک تحقیق تمام می‌کنم. در ارتش آمریکا، از روحانیون مذاهب مختلف، از جمله روحانیون مسلمان، خواسته شد تصمیم بگیرند می‌توانند با کدام‌یک از روش‌های روان‌درمانی مبتنی بر شواهد ارتباط برقرار کنند. آن‌ها هم تحقیق‌شان را انجام دادند و سه مورد را انتخاب کردند: درمان‌های مبتنی بر حل مسئله، مصاحبه‌های انگیزشی و ACT. من درباره‌ی این‌که چطور ACT در کار مشاوره‌ی مذهبی و مراقبت‌های روحانی در مذاهب اصلی از جمله اسلام به‌کار گرفته شود، کتابی را نوشته‌ام. آیا نمی‌توانیم توصیه‌های سلامت روانی مدرن را درست درون سنت‌های مذهبی معنوی‌مان قرار دهیم؟ بله، بگذاریم این توصیه‌ها را بر اساس سنت‌ها تنظیم کنند و داستان‌هایی از سنت‌های معنوی‌شان را بگویند. فکر نکنیم این‌ها در جعبه‌های قرص پیدا می‌شوند. با آموزش نحوه‌ی انجام کارهای سالم، قلب‌ها و زندگی‌های مردم بالا کشیده می‌شود و علم می‌تواند به ما کمک کند که چرایی و چگونگی آن را دریابیم؛ اما باید این پاسخ‌ها با نیازهای انسانی که می‌یابیم مناسب‌سازی شود. من فکر می‌کنم ما بیش از حد در این مسیر پیش رفته‌ایم که فکر کنیم رنج انسانی یک بیماری است.

  شما تأکید دارید که ACT با رویکردهای دیگر و سنت پنجاهسالهی روانشناسی متفاوت است و میخواهد راهی متفاوت در پیش بگیرد. اما بعضی تحقیقات منتشرشده نشان دادهاند که ACT در جلسات درمانی، تفاوت چندانی با برخی از رویکردها ندارد. حتی برای مثال، «اشتفان هافمن» باور دارد که ACT بسیار شبیه «موریتادرمانی» است.

(با خنده) خیلی جالب است که شما «اشتفان» را به‌عنوان مثال به‌کار بردید، چراکه او احتمالاً بهترین دوست من است. می‌شود من ابتدا خلاصه‌ی داستان دوستی‌ام با او را بگویم و بعد به جواب سؤال شما برسم؟

  البته.

در روزهای اول، بیشتر تحت‌تأثیر گزارش‌ها و مطالب خبرنگاران، این‌طور به‌نظر می‌رسید که ACT آمده تا کل ساختار را بکوبد و خراب کند، درمان‌های مبتنی بر شواهد را خُرد کند و CBT را به چالش بکشد. در همان روزها، «اشتفان» که یکی از چهره‌های برجسته‌ی CBT است و جایزه‌ی «بِک» را برده، مقاله‌ای بسیار منتقدانه درباره‌ی ACT نوشت و بیان کرد این شرابی قدیمی در ظرفی جدید است و در واقع همان «موریتادرمانی» است. من حتی نمی‌دانستم «موریتادرمانی» چیست و مجبور شدم درباره‌ی آن جست‌وجو کنم (خنده). بله، ACT با موریتادرمانی هم‌پوشانی‌هایی دارد، همان‌طور که با بسیاری از سنت‌های بالینی و نیز سنت‌های معنوی و خردورزانه شباهت‌هایی دارد. کاری که انجام دادم این بود که «اشتفان» را دعوت کردم که به نشست‌های ما بیاید. گفتم ما هم صحنه را به‌طور کامل در اختیارت قرار می‌دهیم تا بگویی مشکل کاری که ما انجام می‌دهیم، چیست. یازده سال پیش بود. او آمد و سخنرانی محکمی کرد و ما از شنیدن انتقادات او بسیار خوشحال بودیم؛ اما با او وارد بحث هم شدیم و گفتیم بیا با هم مکالمه‌ای داشته باشیم. در نتیجه، به بعضی تفاوت‌های فلسفی و نظری ACT با دیگر رویکردها رسیدیم. در فاصله‌ی چند سال، «اشتفان» کم‌کم به ACT علاقه‌مند شد. او عضو گروهی بود که من‌را برای سخنرانی به آلمان دعوت کرد که رفتم. بعد از سخنرانی هم روی صحنه غش کردم که بعداً معلوم شد که آریتمی قلبی‌ دارم که نمی‌دانستم و الان تحت‌کنترل است و همه‌چیز خوب است. اما روی صحنه غش کردم. در بیمارستان بستری شدم و قلبم حسابی قاطی کرده بود. نمی‌توانستند بفهمند مشکل چیست. «اشتفان هافمن» تا ساعت ۲ نیمه‌شب کنار من ماند، با وجود این‌که روز بعد، موعد سخنرانی او در آن نشست بود. بنابراین فکر کردم او واقعاً آدم خوبی است. هرچند از من انتقاد می‌کند، اما بهتر است با او مکالمه‌ داشته باشیم که این رابطه تاکنون ادامه داشته است.

به‌طوری‌که اگر به کارهای فعلی من نگاه کنید، یعنی به «گوگل اسکالر» بروید و روی مطالب در طول سال‌ها کلیک کنید، می‌بینید که حدود یک‌سوم یا شاید یک‌چهارم کارهای من در دو سال اخیر با «اشتفان هافمن» بوده است، کسی که گفته بود ACT رویکرد جدیدی نیست.

چیزی که به آن رسیدیم این بود که واقعاً چیز جدیدی در کار است و آن تمرکز بر اصول و فرایندهاست. این فرایندهایی هم که ما ۱۶ سال صرف شکل‌دادن به آن‌ها کردیم، یعنی قبل از آزمایش‌های اولیه‌ی من از تجربه‌ی تحولی اولیه‌ام، یعنی تجربه‌ی پیداکردن راهی در گذر از مشکل اختلال پنیک خودم، تا نوشتن آن در یک کتاب و نشان‌دادن بخشی از بحث علمی اساسی‌اش در سطح اصول و اندازه‌گیری‌ها، الان در مرکز کاری که من و «اشتفان» انجام می‌دهیم قرار دارند؛ یعنی تلاش برای تبدیل CBT به آن‌چه ما «درمان مبتنی بر فرایند» می‌خوانیم، با به‌کار‌گرفتن تمام فرایندهای مبتنی بر شواهد.

ما به تازگی کاری را تمام کردیم که تا یک سال دیگر منتشر نمی‌شود، چون خیلی پیچیده است. به‌مدت دو سال، من و «اشتفان هافمن» و همکار دیگری در استرالیا به‌نام «جو سروچی» روی آن کار کردیم. ما در آزمایش‌های تصادفی که به‌دقت آن‌ها را اندازه‌گیری کرده بودیم، با استفاده از روالی آماری به‌نام «متغیر میانجی»، فرایندهای تغییر را بررسی کردیم و به این صورت دریافتیم که چه چیزی یا چه مسیری دارای اهمیت کارکردی در تغییر بوده است. تک‌تک پژوهش‌های انجام‌شده روی مداخله‌های روانی اجتماعی که در تاریخ بشر انجام شده‌اند، یعنی ۵۵۱۳۴ پژوهش، اعلام کرده‌اند که این‌ موارد را یافته‌اند. ما هر‌کدام را در ۱۱۰هزار درجه‌بندی، دو بار بررسی کردیم. این کار، دو سال طول کشید. همین هفته‌ی گذشته، ما بالاخره پژوهش‌هایی را پیدا کردیم که این کار را به‌درستی انجام داده‌اند که حدود ۹۰۰‌یافته در میان آن ۵۵هزار پژوهش بود. اگر به این فرایندهای تغییر نگاه کنید، آن‌چه واقعاً در نتایج اهمیت دارد، انعطاف‌پذیری روانی و شش عنصرش، حدود ۴۰درصد آن‌را شامل می‌شوند. اگر بقیه را  هم درنظر بگیرید بسیار مشابه هستند، مثلاً حساسیت به اضطراب که ایده‌ای قدیمی‌تر است. حساسیت به اضطراب، در واقع، مقیاسی است از این‌که آیا از وقتی اضطراب‌تان را احساس می‌کنید، از آن فرار خواهید کرد. و این، بسیار به ACT شبیه است. بنابراین، وقتی این‌ها را اضافه می‌کنید، بیش از نیمی از آن‌چه ما از لحاظ تغییر روانی می‌دانیم، در الگوهای ما جای می‌گیرند.

بگذارید به اصل حرفم برسم. اگر منظور شما این است که آیا ACT، در مقایسه با CBT سنتی، مثلاً برای افسردگی، به میزان قابل‌توجهی بهتر عمل می‌کند یا نه؟ باید بگویم که بسیار نزدیک هم هستند. متاآنالیز گاهی بررسی اندکی برای ACT نشان می‌دهد، احتمالاً حدود یک‌پنجم انحراف معیار که این خیلی کوچک است. اما اگر به فرایندهای تغییری که اهمیت دارند نگاه کنید، به شکلی کاملاً غالب، آن‌هایی هستند که ACT اشاره می‌کند. این نکته‌ی اول.

نکته‌ی دوم، اگر به وسعت کارآیی همان الگوها نگاه کنید، در ACT بسیار بیشتر است. بنابراین، مثلاً شما نمی‌توانید CBT برای افسردگی را بگیرید و با آن به ورزشکاران‌تان کمک کنید مدال طلا ببرند. اما هستند کسانی ‌که در المپیک با کمک مربیان ACT، مدال طلا برده‌اند. نمی‌توانید CBT برای اضطراب یا پنیک را بردارید و آن‌را در کسب‌وکارتان به‌کار ببرید و کسب‌وکار موفق‌تری داشته باشید. اما ده‌ها پژوهش در شرکت‌های عظیم انجام شده که نشان داده‌اند شما می‌توانید ACT را برای هیئت‌مدیره‌تان، گروه کارگزاران بازار سهام‌تان و کارکنان مرکز تماس‌تان به‌کار ببرید تا استرس کمتری داشته باشند و هم‌زمان تعامل و درگیری بیشتری با کار و نتایج بهتر در کسب‌وکاری و خدمات برای مشتریان. می‌توانم این‌ موارد را ادامه بدهم با نمونه‌های مربوط به سرطان یا مواجهه با تروما ادامه بدهم. در کشور خود شما، تحقیق‌های بسیار خوبی انجام‌شده که نشان می‌دهد در سربازانی که به جنگ رفته‌اند چه اتفاقی می‌افتد، به‌خصوص جنگی که با عراق داشتید؛ تحقیق‌هایی درباره‌ی این‌که چه‌چیزی به آن‌ها قبل از اعزام کمک کرده تا با تروما مواجه شوند. به‌عبارتی، پیش از این‌که به جنگ بروند، چه‌چیزی به آن‌ها کمک می‌کند تاب‌آوری بیشتری داشته باشند.

می‌توانم همین‌طور این مثال‌ها را ادامه دهم. نکته‌ام این است: بهترین درمان‌های مبتنی بر شواهد، خوب هستند. اما ACT به‌‌عنوان یک الگو، به تقریباً همه‌ی عرصه‌های کارکرد انسانی گسترش پیدا می‌کند. اساساً همین روش‌ها جواب می‌دهند. شخصی‌شان هم می‌توانید بکنید. بنابراین، من این‌جا سینه‌ستبر نکرده‌ام که بگویم ACT بهترین است. بلکه حرفم این است که ما در مسیر دیگری هستیم؛ در مسیری نیستیم که کدام پروتکل برای بیماری‌های نهفته بهترین است، بلکه در این مسیر هستیم که به کوچک‌ترین مجموعه‌فرایندهایی که انسان را به رهایی می‌رسانند، به آن‌ها قدرت می‌دهند و زندگی‌هایشان را پُر از کام‌یابی، حسّ سهم‌داشتن و نقش‌آفرینی، عشق، شفقت و پُر از آن‌چه ما می‌خواهیم زندگی‌های انسانی از آن‌ها مالامال باشند، تمرکز کنیم. آن‌جاست که من می‌گویم ACT نقش بیشتری برای ایفاکردن دارد و این ادعا مبتنی بر شواهد و ثابت‌شده است؛ با حدود ۳۶۰ آزمایش تصادفی‌، که حدود  ۴۵ مورد آن در کشور شما انجام شده است. ایران، دومین کشور مولّد آزمایش‌های تصادفی ACT است.

اما فقط این هم نیست. بیش از ۳هزار پژوهش درباره‌ی چارچوب‌دهی ارتباطی نظریه‌ی اساسی بنیادین شناخت، که هنوز به آن نپرداخته‌ایم، و الگوی انعطاف‌پذیری روانی و چگونگی اِعمال آن بر افراد در سطح شخصی هم هست. بنابراین، بیاییم از هُل‌دادن افراد به درون جعبه‌ها و دسته‌بندی‌ها و گفتن این‌که شما مبتلا به افسردگی شدید هستید یا اختلالی دیگر و یک کتاب رویشان بیندازیم، دست برداریم. بیاییم به افراد بیشتر به‌عنوان انسان‌های منفرد نگاه کنیم و به این‌که هر‌کدام به چه فرایندهایی نیاز دارند. این مسیری که من و «اشتفان»، اکنون آن را طی می‌کنیم و اگر مقالات فعلی ما را بخوانید خواهید دید که دستور کاری بسیار متفاوتی است برای تمامی عرصه‌ی درمان مبتنی بر شواهد و من افتخار می‌کنم که بگویم ACT این مسیر را رهبری کرده است.

«موریتادرمانی» هم مشکلی ندارد، چند‌نفری هنوز در ژاپن هستند که آن‌را دریافت می‌کنند (با خنده). اما روشی است مربوط به صد، یا هفتاد‌هشتاد‌سال پیش که وضعیت انسانی را تغییر نداد، اما ما در مسیری هستیم که شاید بتوانیم چنین کنیم. شاید بتوانیم خِرد انسانی عمیق را با علم غربی ممزوج کنیم و به مردم عادی قدرت ببخشیم. منظورم از مردم عادی، آدم‌هایی که سندروم ندارند، نیست. منظورم کسانی است که شاید چندان تحصیل‌کرده نیستند. شاید چندان به‌لحاظ روانی سطح بالا نیستند، اما برای خانواده‌هایشان اهمیت قائل‌اند و بچه‌هایشان را دوست دارند و می‌خواهند شغلی که اهمیت دارد، داشته باشند. سؤال این است که آیا می‌توانیم درمان مبتنی بر شواهد را آن‌جا به‌کار گیریم. من فکر می‌کنم ما در مسیر انجام این کار و در حال پیش‌روی هستیم.

بگذارید مثال ملموسی بزنم. بروید و آزمایش سازمان جهانی بهداشت که در ماه‌های اخیر در «سلامت جهانی لنست» با عنوان خودیاری‌+ (Self-help plus) منتشر شده، ببینید. در میانه‌ی همین بحران کووید -۱۹، سازمان جهانی بهداشت مداخله‌ای را بر مبنای آن، اخیراً در وب‌سایتش منتشر کرد که برای استفاده‌ی مردم سراسر جهان جهت استفاده و کمک در مواجهه با چالش‌های این ویروس بود. خودیاری‌+، همان ACT است. اما کجا به‌کار گرفته شده بود؟ برای مهاجران سودان جنوبی در اوگاندا. آدم‌هایی که روی زمین نشسته‌اند و هیچ ندارند. هیچ‌چیز برایشان نمانده، جز لباس تن‌شان و بچه‌هایشان و یک کتاب مصوّر، چون بسیاری از این مردم سواد خواندن و نوشتن ندارند، کارکنان بومی بهداشت و درمان که شاید تحصیلاتی کمتر از سطح دبیرستان دارند یک کتاب مصوّر و یک نوار صوتی پخش می‌کنند. این کارکنان آن‌جا هستند تا به مردم کمک کنند واکسن‌هایشان را بزنند و چیزهایی مثل این. بنابراین آن‌ها روان‌شناسان حرفه‌ای و تحصیل‌کرده نیستند. آزمایش تصادفی بسیار خوبی که توسط سازمان جهانی بهداشت انجام شده، نشان داد که مردم عادی آن‌جا بهبود یافتند، نه‌تنها در سندروم‌های خاص بلکه در گستره‌ی وسیعی از آن‌چه در آن‌جا رخ می‌دهد. از لحاظ اثری که در مداخله‌ی گسترده‌ای مثل آن یعنی یک کتاب مصوّر و یک نوار صوتی امیدش را داشتید، نتیجه در سطح چیزی بود که در دنیای توسعه‌یافته می‌دیدید. این کتاب مصوّر را هم می‌توانید در وب‌سایت سازمان جهانی بهداشت ببینید که الان توسط سازمان جهانی بهداشت در سراسر دنیا به‌کار گرفته می‌شود.

به‌خاطر تمرکز ACT روی اصول است که می‌تواند برای مردم فاقد سواد خواندن و نوشتن که بدون هیچ‌چیز و در چادر زندگی می‌کنند، هم کاربرد داشته باشد. من بسیار به این اتفاق افتخار می‌کنم. این تنها مثالی است از آزمایش‌های فراوان دیگر. من واقعاً فکر می‌کنم پیش رفته‌ایم.

اما دنیای غربی و توسعه‌یافته باید به هوش بیاید و متوجه بن‌بست زیستی‌پزشکی‌سازی رنج بشری بشود. بله، گاهی به دارو نیاز داریم اما بسیاربسیار بیشتر از آن، ما نیاز داریم که فرایندهای سالم روانی در همه‌ی کارهایی که انجام می‌دهیم به‌کار گرفته شوند.

می‌بینید، من جواب‌های طولانی می‌دهم. مصاحبه‌شونده‌ی خوبی نیستم (با خنده).

  نه، عالی است.

همین‌طور حرف می‌زنم (با خنده). پیرمردها این‌طوری‌اند، دقت کردید؟ به هر حال، ۷۲ ساله هستم! یک سؤال از من می‌پرسید و من همین‌طور حرف می‌زنم. فقط یک صندلی گهواره‌ای و یک ایوان کم دارم (با خنده).

  توضیحاتتان بسیار خوب و کامل است. جالب است که ابتدای گفتوگویمان به اعتراضهای راستگراها بهخاطر قوانین قرنطینه در آمریکا و ترامپ و چیزهای مربوط اشاره کردید؛ اما افرادی که از جناح چپ طیف سیاسی میآیند، یک انتقاد بسیار معمولشان به ACT و جنبش مثبتگرایی سلیگمن این است که این رویکردها به محافظان وضع فعلی تبدیل شده و میخواهند سرمایهداری و رهبرانش به ویرانیآفرینی در جامعه ادامه دهند و مردم آنها و دولتها را مقصر ندانند، بلکه احساس کنند مشکل در ذهن خودشان است و آنجا دنبالش بگردند. بهجای آنکه ریشهی مشکلات را در دنیای بیرون و رهبرانشان جستجو کنند. پاسخ شما به این انتقاد چیست؟

این انتقاد منصفانه‌ای از رویکردهای روان‌شناسی غربی است. فکر هم می‌کنم تا حدی انتقاد منصفانه‌ای از روان‌شناسی مثبت‌گرا هم هست. متأسفم که این‌را می‌گویم و اگر «مارتی» این‌را بخواند، بسیار آشفته و ناراحت خواهد شد، اما فکر می‌کنم تا حدی انتقاد منصفانه‌ای از کارهای «مارتی» هم هست؛ «مارتی سلیگمن» که سال‌هاست می‌شناسمش. متوجه این نکته هم هستم که برای مثال، «مارتی» واقعاً درگیر کار روی شکنجه هم شد. او در دوره‌ی «بوش»، فعالانه به نیروهای نظامی آموزش می‌داد که چطور افراد را شکنجه کنند. فکر هم می‌کنم بخشی از انتقادات از همین مجموعه‌ی گیج‌کننده آمد.

اما از نظرگاه ACT فکر می‌کنیم این انتقاد خیلی غیرمنصفانه و نادرستی است. شواهدی هم برای نشان‌دادن نادرستی این انتقاد از ACT  دارم. شما به اولین آزمایش تصادفی در دوران مدرن نگاه کنید. وقتی که بعد از ۱۶سال سکوت‌ بازگشتیم. منظورم سکوت در آزمایش‌های تصادفی است. چون داشتیم روی فرایندها و معیارها و عناصر و فرض‌های فلسفی کار می‌کردیم. این آزمایش را «فرانک باند» و همکارش به‌نام «دیوید بانس» روی کارکنان یک مرکز تماس انجام دادند. در این آزمایش مقایسه‌ای انجام شد بین دو موضوع «آموزش به کارکنان برای کنترل‌کردن استرس‌ها در محیط‌ و تغییر آن»، یا «کارکردن از نظرگاه انعطاف‌پذیری روانی». این شبیه مثالی قدیمی بود از چیزی که درباره‌اش حرف می‌زنید. در این آزمایش، گروهی از کارکنان بسیار تحت‌ ظلم بودند و از آن‌ها خواسته شد کاری که به‌شکل مسخره‌ای سخت بود، انجام دهند: آن‌ها باید مدام با مردم بابت قبض‌هایی که پرداخت نکرده بودند تماس می‌گرفتند و از این نوع کارها. مردم نیز تماس‌ها را قطع می‌کردند. می‌دانید این کاری نیست که دوست داشته باشید انجام دهید. خُب، این‌جا دو گزینه داشتیم: «ما استرس‌تان را از طریق ACT مدیریت می‌کنیم» در مقابل «بیایید محیط را تغییر دهید که کمتر استرس‌زا باشد». نتیجه این شد: از لحاظ کاهش استرس، ACT از رویکرد تغییر محیط بهتر بود. اما در مرحله‌ی بعد از درمان، گزینه‌ی تغییر محیط، از ACT بهتر بود. و در مرحله‌ی پیگیری و بعد از هدف‌گیری تغییر محیط، ACT بهتر بود. چرا؟ چون افراد در نتیجه‌ی رفتار مبتنی بر ارزش که در الگوی ACT است، با مهارت‌های انعطاف‌پذیری احساسی برای انجام کارهای ترسناک شروع به درخواست تغییر کردند.

چه چیز مردم را کوچک نگه می‌دارد؟ چه چیز مانع از آن می‌شود که مردم جمع شوند و بگویند: «نه!»، نه به آزار و زیاده‌روی‌هایی که در سرمایه‌داری هست. من فکر می‌کنم بخشی از این، موانع روانی هستند و بر عهده‌ی ماست که به‌شکلی جلو برویم که مؤثر باشد، چون باید مراقب بود. این‌که مردم به خیابان بروند و داد و فریاد کنند، می‌تواند به خشونت، خودمُحق‌بینی و تفرقه منجر شود. موافقید؟ پس سؤال این است که آیا راهی هست که ما در جامعه کنار هم به‌شکلی مبتنی بر ارزش‌ها جمع شویم، نه مبتنی بر رویکرد «ما و آن‌ها»، و برای کنترل خودخواهی و تمرکز بر خیر مردم، حتی در نحوه‌ی اداره‌ی دولت‌هایمان و نحوه‌ی اداره اقتصادهایمان و نحوه‌ی سازمان‌دهی کسب‌وکارهایمان.

آن‌چه در جامعه‌ی ACT دیده‌اید، این تلاش‌های قوی اجتماعی است. دو مثال برایتان می‌زنم. ابتدا یک مثال را مطرح می‌کنم و بعد توضیح می‌دهم به کجا رسید.

ما در «سیرالئون» کلینیکی داشتیم که عمدتاً منابع مالی‌اش از خیریه‌های ACT تأمین می‌شد، به‌نام «کامیت[۲] اند اکت». اگر کلمات «کامیت اند اکت» را در گوگل جست‌وجو کنید، وب‌سایت این کلینیک در «بو» را پیدا می‌کنید که سومین شهر بزرگ در «سیرالئون» است. در این کشور یک روان‌شناس و یک روان‌پزشک برای شش‌ونیم میلیون‌نفر جمعیت وجود دارد. یعنی از لحاظ سلامت روان، اساساً هیچ! وقتی کلینیک را آن‌جا باز کردیم، مردم به خاطر اهمیت آن، رسماً یک جشن و راهپیمایی خیابانی برگزار کردند. بعد مشکل «ابولا» از راه رسید و غرب شروع کرد به انجام کارهای جنون‌آمیز. در کشور ما، سیستم دیوانه‌وارمان حتی هر کس که از هر جای آفریقا بود، قرنطینه می‌کرد. یعنی واقعاً رفتار خیلی نامهربانانه‌ای بود. اما هم‌زمان در سیرالئون و جاهای دیگر، به کارکنان سازمان ملل حمله می‌شد. به بعضی‌هایشان با قمه حمله شد، توسط مردمی که فکر می‌کردند این دکترها با لباس‌های فضایی در حال انتقال بیماری به کشورشان هستند.

عبارت «بوسیدن تنه‌ی موز[۳]» را در گوگل جست‌وجو کنید یا به نوشته‌های من در Psychology today نگاه کنید و مطالب مربوط به این موضوع را پیدا خواهید کرد. کاری که ما کردیم، این بود: مدیر کلینیک «بو»، «هانا باکارِی»، به‌عنوان مدیر واکنش به «ابولا» منصوب شد، چون این کلینیک تنها سازمان در آن شهر بود. «هانا» هم فقط یک متخصص بالینی ACT بود. اما او از ACT استفاده کرد تا به‌سراغ خودِ مردم برود و دریابد ما چطور قرار است خودمان را سازمان‌دهی کنیم تا این کار چالش‌برانگیز را انجام دهیم. این عمل با روشی به‌نام «روش اجتماع‌محور» هم ترکیب شد که الان توضیح می‌دهم. مردم ایده‌ی یک آیین را دادند، چون در سنت آن‌ها باید روی بدن مرده‌ها دعا می‌خواندند، آن را می‌شستند، تمیز می‌کردند و می‌بوسیدند. اما اگر فرد به‌خاطر «ابولا» مُرده باشد، ویروس به سطح پوست می‌رود و اگر او را بشویید یا ببوسید، مبتلا می‌شوید. بنابراین، آن‌ها باید کاری خلاف شعائر مذهبی‌شان انجام می‌دادند. باید اجازه می‌دادند کارکنان بخش سلامت بیایند و بدن عزیزان‌شان را در کیسه‌ای پلاستیکی قرار دهند و آن‌ها را ببرند و بسوزانند. فکر کنید این چقدر وحشتناک بود. بعضی از این مردم حتی فاقد الگویی مبتنی بر میکروب درباره‌ی بیماری‌ها بودند. سواد خواندن و نوشتن نداشتند و نمی‌فهمیدند چه خبر است. اما می‌دانستند این کار خلاف مذهب است. در نتیجه، این ایده را پیدا کردند که یک تنه‌ی درخت موز را قطع، شسته و به‌شکل آیینی تمیزش ‌کرده و در پارچه‌ی کتانی تمیزی ‌پیچانده و دفنش کنند. آن‌ها آیینی ساختند که بهشان اجازه دهد مشغول اعمال مذهبی‌شان شوند، بدون این‌که جامعه‌شان را آلوده کنند. اسمش را هم «مراسم جبران» گذاشتند، چون اقدامی در جهت جبران تخطی‌ای بود که از سنت‌هایشان می‌کردند. در میان سیزده منطقه‌ای که سطح بالایی از آلودگی به «ابولا» را داشتند، در واقع،  در تابستان گذشته تنها منطقه‌ای که منحنی شیوعش صاف ماند، «بو» بود. تمام مناطق دیگر افزایش داشتند. چون عمل آیین مربوط به تنه‌ی موز در تمام منطقه پخش شد.

اما در مناطق دیگر «سیرالئون»، به‌دلیل اجبار مردم با اسلحه به تخطی از سنت‌هایشان، فرهنگ ضربه‌ای سهمگین خورد. در نتیجه‌ی آمدن پزشکان غربی با کمک نیروهای نظامی، خشونت خانگی ایجاد و اعتیاد، بسیار شدید شد. بله، بحران «ابولا» را حل کردند اما فرهنگ را درهم کوبیدند. اما این اتفاق در «بو» نیفتاد. در این منطقه، کلینیک نقش مرکزی‌تری هم پیدا کرده است و «هانا باکاری» یعنی همان متخصص ACT در آن‌جا، به‌طور جدی به فکر نامزدی برای ریاست‌جمهوری در «سیرالئون» افتاده است.

حالا به بحث شما برگردیم. وقتی مردم قدرتمند می‌شوند که به‌لحاظ احساسی آگاه‌تر و وصل‌تر باشند، پذیرش را بگیرند و آن‌را به شفقت تبدیل کنند، گسستگی را بگیرند و آن‌را تبدیل به شنیدن واقعی نظرات دیگران کنند، بدون این‌که به‌سرعت واکنش نشان دهند و بعد به مفاهمه برسند، این نوع درک معنوی‌تر از خود را بگیرند و آن‌را به‌کار ببرند تا ارتباط برقرار کنند، چنان‌که الان من با شما ارتباط برقرار می‌کنم و هزاران مایل آن طرف‌تر چشم‌هایی را می‌بینم که به من نگاه می‌کنند و بعد که همه‌ی این‌ها را به اقدام بر مبنای ارزش‌ها وصل می‌کنید، به مردم قدرت می‌دهید که در مقابل چالش‌ها برخیزند. بنابراین برسیم به آن‌چه ما اکنون انجام داده‌ایم. اگر کتاب «اجتماع‌محور» من‌را بخوانید، خواهید دید که در آن با افرادی روی اصول طراحی «الینور اوستروم»، برنده‌ی جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۹ کار کرده‌ام. او نشان داد که مردم بومی، مشکل «تراژدی منابع مشترک» را حل می‌کرده‌اند. مسئله‌ی تراژدی منابع مشترک به این موضوع می‌پردازد که مثلاً منطقه‌ی مشترکی است که در آن شما می‌توانید دام‌هایتان را به چرا ببرید. هر کشاورزی فکر می‌کند اگر من یک گاو یا هر حیوانی دیگری را به چرا ببرم خوب است، اگر دو حیوان را ببرم، بهتر هم هست. اما اگر همه این کار را انجام دهند، مرتع بیش از حد مصرف شده و همه‌چیز نابود می‌شود. به این تراژدی منابع مشترک گفته می‌شود. در اقتصاد سنتی این‌را به دو شکل می‌توان حل کرد: فرماندهی و کنترل که در آن دولت می‌گوید چه کنید و دیگری دست نامرئی، یعنی مالکیت خصوصی است. این دو الگو، هیچ‌کدام با انسانیت هم‌خوان نیستند. هیچ‌کدام از ما دوست ندارد مدام به او گفته شود که چه‌کار کند. این‌که ما ذاتاً حریص و خودخواه هستیم هم حقیقت ندارد. دروغ است. بله، سرمایه‌داری هم در بدترین شکلش بر این تفکر بیمارگونه بناشده که حرص خوب است. آن‌چه ما با کمونیسم و تفکرات مشابه داشتیم، به‌نظر خیلی‌خوب می‌رسید اما به جامعه‌ی بالا به پایینی تبدیل شد که «من به تو می‌گویم چه کنی!». اما «اوستروم» نشان داد، راهی که واقعاً عمل می‌کند این است که مردم در جامعه با هم کار ‌کنند تا از هم مراقبت کرده و همکاری کنند. چطور این کار را انجام می‌دهند؟ خودخواهی را کنترل و همکاری را ترویج می‌کنید. او هشت اصل ارائه کرد که چطور این کار انجام شود.

بنابراین ما انعطاف‌پذیری روانی را با اصول طراحی مرکزی «لین اوستروم» ترکیب کردیم. من پیش «اوستروم» رفتم تا او کمک کند این برنامه را همراه همکارم به‌نام «دیوید اسلون ویلسون» طراحی کنیم. ما پروتکلی ساختیم و آن چیزی بود که در «سیرالئون» همراه ACT استفاده کردیم. آن چیزی بود که منجر به آیین موز شد و منجر به آزمایشی در «اوگاندا» شد که سازمان جهانی بهداشت اخیراً منتشر کرده است. بنابراین، این سرمایه‌داری به‌شکل سنتی نیست، اما فرماندهی و کنترل هم نیست. چیزی است بیشتر شبیه آن‌چیزی است که جوامع قبیله‌ای یاد گرفته بودند. اما حالا گسترش یافته، به‌اندازه‌ای که قبیله شامل همه‌ی ما می‌شود.

در وضعیتی که الان در آن قرار داریم، اگر گرمایش جهانی رخ دهد، برای همه‌ی ماست. اگر کووید -۱۹ رخ می‌دهد برای همه‌ی ماست. همه‌گیری به مرزهای ملی، گروه‌های مذهبی و رنگ پوست شما توجه نمی‌کند. بنابراین، نیاز داریم دنیای مدرنی بسازیم که در آن کاری را انجام دهیم که در تمام دوران بشریت انجام داده‌ایم: پیداکردن راهی برای همکاری و ساختن اقتصادی بر مبنای آن.

اگر در این‌باره بررسی کنید خواهید یافت که این اصول در حال ورود به کشورهایی در نقاط مختلف جهان از جمله نروژ هستند، که سعی می‌کنند به گروه‌ها قدرت دهند تا کنار هم بیایند و همکاری کنند. ما برنامه‌ای هم برای نحوه‌ی انجامش داریم.

باز جوابی طولانی شد، ولی این حرف و این انتقاد که مطرح کردید درست است، اگر تنها یک الگوی روان‌شناختی را بگیرید و در همان‌جا متوقف شوید و اقدام مبتنی بر ارزش نداشته باشید که به دیگران هم منتقل و گسترده می‌شود. اساساً می‌توانید نوع دیگری از خودخواهی را داشته باشید. نمونه‌ی دیوانه‌کننده‌ای که در موج سوم CBT هست، تمرین ذهن‌آگاهی بدون ارزش است. تمرین ذهن‌‌آگاهی در همه‌ی ادیان بزرگ وجود دارد و فقط مربوط به بوداییسم نیست. شاخه‌ی عرفانی هر مذهبی است؛ شاخه‌ی صوفیانه. پس اسمش را ذهن‌‌آگاهی نگذارید، اسمش را بگذارید تأمل یا هر چیز دیگری که جور درمی‌آید، اما اگر تمام کاری که می‌کنید همین باشد و این‌را در نظام سلامت هم بگذارید، هیچ ارزشی در آن نیست. آن‌وقت است که مواردی می‌بینید مثل این‌که «تو از بچه‌ها مراقبت کن، من باید بروم مراقبه کنم.» چی؟ (با خنده) واقعاً؟ بنابراین فکر می‌کنم یک، بدون بخش ارزش‌ها آن انتقاد درست است، دو، بدون گسترش اجتماعی هم آن انتقاد درست است، اما درباره‌یACT درست نیست، چون در اولین پژوهش دوران مدرن نشان داده‌ایم که با انعطاف‌پذیری روانی بیشتر ارزش‌ها را گسترش می‌دهید و اقدامات اجتماعی و اجتماع‌محور از گروه‌ها به‌دست می‌آورید. حالا حتی این را هم فهمیده‌ایم که چطور با قصد و نیت این‌را بسازیم و پرورشش داده و توسعه‌اش دهیم. سعی می‌کنیم این پروتکل اجتماع‌محور را در سراسر جهان با استفاده از انعطاف‌پذیری روانی به‌عنوان الگویی مرکزی گسترش داده و تغییر فرهنگی داشته باشیم و بتوانیم نحوه‌ی کسب‌وکارهایمان و امثالهم را هم تغییر دهیم.

  به این واقعیت اشاره کردید که ایران، دومین کشور مولّد آزمایشهای تصادفی ACT است. علاوه بر آن، آنچه ما در کشورمان شاهدیم این است که ACT بهشکلی گسترده توسط رواندرمانگران و مشاوران در جلسات درمانی بهکار گرفته میشود که برخی اوقات هیچ پروتکلی در کار نیست و تنها بر اساس درک درمانگر از مفاهیمی مانند ذهنآگاهی، پذیرش، بودن در لحظه و شفقت اجرا میشود. بر این اساس، آیا هر نوع ذهنآگاهی که توسط یک درمانگر بهکار گرفته شود، همان نوعی از ذهن‌‌آگاهی خواهد بود که شما در نظر دارید؟

نه، من این‌طور فکر نمی‌کنم. پروتکل‌های بسیاری هست که افراد می‌توانند دنبال کنند. اما مشکل پروتکل‌ها این است که باید آن‌ها را برای هر فرد مناسب‌سازی کنید. بنابراین، ما کتاب‌های خودیاری داریم و چیزهایی مثل آن، که از طریق‌شان مردم می‌توانند به آن‌چه جامعه‌ی ACT در سراسر جهان توسعه داده، نگاه کنند. حسّ من درباره‌ی آن‌چه از ایران می‌آید این است که تعدادی از بهترین تیم‌ها به خوبی در حال کار روی ACT هستند. بعضی از این آزمایش‌ها کلاس جهانی دارند و در پلاس‌وان و جاهایی مثل آن منتشر می‌شوند. بعضی از آن‌ها واقعاً آزمایش‌های خوبی هستند. اما بعضی از متخصصان بالینی، بگذارید این‌طور بگوییم، هنوز در حال یادگیری هستند.

مشکل بزرگ این است که برای مشارکت کامل جامعه‌ی ایرانی در گفت‌وگوی جهانی موانعی وجود دارد. بخشی از این موانع، مربوط به زبان انگلیسی اما بخشی دیگر به فناوری و تحریم‌ها مربوط است. برای مثال، با این تحریم‌ها افراد حتی نمی‌توانند با یک کارت اعتباری به انجمن علوم رفتاری زمینه‌ای(Association for Contextual Behavioral Science) بپیوندند؛ یعنی برایشان بسیار سخت است. کاری که ما انجام دادیم این بود که یک بورسیه درست کردیم. مردم باید امکان دانش افزایی را داشته باشند. اگر بتوانید به سایت contextualscience.org بروید، خواهید دید که ما به متخصص‌های ایرانی عضویت رایگان می‌دهیم. چون یک برنامه‌ی بورسیه‌ای برای این کار داریم. چراکه متوجهیم امکان پرداخت سخت است.

پس وقتی گفتم نه، منظورم این بود که همان مواردی که درباره‌ی ذهن‌آگاهی یا مراقبه مطرح کردم، این‌جا هم ممکن است رخ بدهد. در سنت‌های خِردی که از آن‌ها روش‌های تأملی، مهار ذهن قضاوت‌گر و تمرکز بیشتر بر شفقت و ارتباط و خیر دیگران و ارزش‌ها سربرآوردند، همیشه بخشی از اقدام مبتنی بر ارزش بوده است. چیزهای بسیاری در شاخه‌ی ذهن‌آگاهی هست که به‌نظر می‌رسید به‌خودی‌خود هدف است اما من فکر نمی‌کنم خوب باشد. علاوه‌براین، عناصری هم در این‌ها هست که ممکن است از جهات دیگری خوب نباشند. یک مثال برایتان می‌زنم: مشخص شده بعضی از تمرین‌های تنفسی که در بعضی از سنت‌های خِردی ما که دارای روش‌های تأملی هستند وجود دارد، در واقع، حتی آسیب‌رسان هستند. چرا؟ چون خیلی راحت می‌توانید باعث هیپوکاپنیا[۴](hypocapnia) شوید. خیلی راحت می‌توانید خونی داشته باشید که بیش از حد مملو از اکسیژن شده و به اندازه‌ی کافی کربن‌دی‌اکسید ندارد. می‌توانم آزمایش‌هایش را به شما نشان دهم که در آن‌ها اگر میزان کربن‌دی‌اکسید در خون‌تان را اندازه بگیرید، پیش‌بینی می‌کند که در بلندمدت چقدر ممکن است با مشکل اختلال‌های اضطرابی مواجه شوید. اما این، از خاصیت‌های عجیب بدن انسان است که وقتی خیلی اضطراب دارید، می‌خواهید نفسی عمیق بکشید. گاهی این کار کاملاً غلط است اما وقتی انجامش می‌دهید حس خوبی دارید، اما برای چند ثانیه و این کافی است که اضطراب شما را فرابگیرد. احساس می‌کنید نمی‌توانید نفس‌ بکشید. در واقع، کلمه‌ی anxiety [اضطراب] در انگلیسی از ریشه‌ای آمده که معنایش ناتوانی در نفس‌کشیدن بوده است. اما احتمالاً برعکس است، احتمالاً بیشتر به این دلیل است که خیلی زیاد در حال نفس‌کشیدن هستید. بنابراین، علم غربی می‌تواند بگوید بهتر است درباره‌ی این تمرین‌های تنفس مراقب باشید! بهتر است یک «کپنومتر» (کربن‌دی‌اکسیدسنج) داشته باشید که گازهای خون را اندازه می‌گیرد و انواعی از آن که برای مردم عادی مناسب است، خیلی گران هم نیست. این ابزار وقتی در حال کار روی تنفس‌تان هستید، به شما یاد می‌دهد به‌نحوی تنفس کنید که اکسیژن بیش از حد در خون‌تان وارد نشود. خب، این یک ایده‌ی علم غربی است که هیچ رهبر معنوی‌ای در هزار یا چند صد سال پیش به آن آگاهی نداشته است. آن‌ها حتی درباره‌ی کربن‌دی‌اکسید و سیستم گردشی خون در بدن چیزی نمی‌دانستند. پس آیا می‌توانیم راهی پیدا کنیم که این سنت‌ها را کنار هم بگذاریم، به‌شکلی که بهترین بخش علم غربی را داشته باشیم که به آن‌چه از فرهنگ‌هایمان می‌دانیم هم احترام می‌گذارد. من فکر می‌کنم «ذهن‌آگاهی و تمام، همین و بس»، احتمالاً از فقط قرص‌خوردن بهتر است اما نباید هدفی باشد که بخواهیم به آن برسیم.

خب، بیایید به یک بحث بزرگتر بپردازیم. وقتی من آن‌چه الان مطرح کردم به متخصصان از اقصی‌نقاط جهان می‌گویم، گاهی وحشت می‌کنند. چراکه هیچ‌وقت چیزی درباره‌اش نشنیده‌اند و همیشه به مُراجعان‌شان می‌گفتند «نفس عمیق بکش، نفس عمیق بکش، از پایین و از شکم نفس را تو بده، بیشتر نفس عمیق بکش». حالا می‌فهمند باید مراقب باشند، چراکه ممکن است در واقع، در حال ایجاد آسیبی بلندمدت باشند و نه سود بلندمدت.

شما هم سنت علمی بسیار قوی‌ای در کشورتان دارید و وقتی بتوانیم به وضعیت عادی‌تری برگردیم و یک دنیا باشیم، بسیار مشتاقم که بتوانم از کشور شما دیدن کنم. می‌دانم که الان هم می‌توانم از کشور شما دیدن کنم، ولی اگر مُهر ایران در پاسپورتم ثبت شود، با وضعیتی روبرو خواهم شد که کسی تمایلی به آن ندارد. (با خنده) یعنی دیگر نخواهم توانست به‌آسانی به کشورهای دیگر دنیا سفر کنم. دوران نامتعادلی برای دو کشور است اما باید به کسانی‌که آن‌جا علاقه‌مند ACT هستند بگویم سعی کنید به آن‌چه در جامعه‌ی جهانی در حال رخ‌دادن است، وصل شوید و از این فرایندها استفاده کنید. اما حواس‌تان باشد که این فرایندها در همه‌ی عرصه‌ها باید مدام به‌روزرسانی و اندازه‌گیری شده و با بهترین روش‌های در دسترس علمی ترکیب شوند. دو مثال برایتان مطرح کردم که نشان دهد باید حواس‌مان باشد اقدام مبتنی بر ارزش، بخشی از ذهن‌آگاهی است. نکته‌ی دیگر هم این‌که درباره‌ی بعضی روش‌ها مراقب باشند که پیش از آن‌که تحت بررسی‌های علم غربی قرار بگیرند شکل گرفته‌اند، مثل تمرین‌های تنفس.

  بهعنوان سؤال آخر، میخواهیم به بحثی کلیتر و همزمان معاصرتر بپردازیم. گفته شده که هدف ACT ساخت زندگی غنی و معنادار است و البته پذیرش این حقیقت که رنج وجود دارد. در دوران فعلی، مردم زیادی هستند که رنجهای فراوانی را تجربه میکنند، چنانکه خودتان هم اشاره کردید. از جمله مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی. این وضعیت مفهوم معناداری زندگی را برای بسیاری افراد به چالش میکشد. اکنون هم که با یک پدیدهی جهانی مثل کووید -۱۹ مواجهیم و این علاوه بر همهی آن مسائل، شرایطی را ایجاد کرده که شاید برای بسیاری افراد، قابل تحمل نیست. بر همین اساس، سؤال من این است که چگونه میتوانید غنی و معنادار زندگی کنید، در زمانیکه ویروسی در حال ویرانکردن همهچیز در زندگی بسیاری از مردم جهان است و بهطور کلی رنج بسیاری در دنیا وجود دارد.

بله. بگذارید به ویروس، مسئله‌ی تغییر اقلیم آب‌وهوایی جهانی را هم اضافه کنیم. این مسئله دارد بر سر ما خراب می‌شود. هر کس که چشمی برای دیدن دارد و برای علم اهمیتی قائل است می‌تواند نگاه کند و بگوید اگر کاری نکنیم بچه‌هایمان با دنیایی بسیار تاریک‌تر مواجه‌اند. قطعاً بچه‌های ایران نیز چنین هستند. چطور می‌توانیم صرفاً وانمود کنیم که چنین نیست. بنابراین، بله، من با حرف شما موافقم اما بگذارید فقط چند نکته را بگویم.

اگر جنینی بودید که هنوز به‌دنیا نیامده و باید زمانی را برای به‌دنیا‌آمدن انتخاب می‌کردید ولی نمی‌توانستید کشورتان را انتخاب کنید و فقط انتخاب زمان تولد در اختیار شما بود، با هر مقیاس عینی که حساب کنید، هیچ انتخابی بهتر از زمان حال نداشتید. همین الان، در سراسر جهان، نسبت به صد یا دویست سال پیش، گرسنگی و خشونت کمتری وجود دارد. من می‌دانم که اتفاقات فعلی در جهان وحشت‌آور است، چراکه حالا ما از وحشت‌آوربودن اتفاقات، آگاهی زیادی داریم. می‌توانیم رنج را در سراسر دنیا ‌ببینیم. (گوشی همراهش را نشان می‌دهد) هر کسی که کاری واقعاً وحشتناک انجام می‌دهد، چند لحظه‌ی بعد خبردار می‌شویم. یا اگر کسی بخواهد واقعاً دنیا را تکان دهد، می‌تواند وحشت را به‌صورت زنده پخش کند. در کشور ما که اجازه می‌دهیم این میزان دیوانه‌وار از اسلحه وجود داشته باشد، کسانی دوربین‌های گوپرویشان[۵] را گذاشته‌اند و رفته‌اند جایی‌که مردم را به ضرب گلوله کشته‌اند و آن‌را زنده در اینترنت پخش کرده‌اند. این اتفاقات هیچ‌وقت پیش از این در دنیا رخ نداده است. بنابراین، میزان قرارگرفتن ما در معرض رنج و درد بسیاربالا و بی‌سابقه است. اما پیشرفت‌های ما از لحاظ توانایی انسانی در کنترل چیزهایی مثل خشونت، بیماری و برای گسترش طول عمرمان، الان بهتر از همیشه است.

بنابراین با این پارادوکس وضعیت انسانی مواجهیم. توانسته‌ایم علم و فناوری را به‌کار گیریم و غذای بیشتری تولید کنیم یا از فاصله‌ی هزاران مایل به‌طور زنده و هم‌زمان با هم صحبت کنیم. فکرش را بکنید. کاری که ما همین الان در حال انجام آن هستیم، فوق‌العاده است. من و شما در حال مکالمه با هم هستیم. ۲۰سال پیش هم نمی‌توانستیم این کار را انجام بدهیم. در آن زمان، یک تماس تلفنی هم سخت ‌بود و صدسال پیش این کار غیرممکن بود. هفته‌ها، اگر نه ماه‌ها، طول می‌کشید که ساده‌ترین چیزها را به هم بگوییم و مجبور بودیم روی یک تکه‌ی کاغذ بنویسیم و در یک کشتی بگذاریم.

پس باورتان به بشریت را از دست ندهید. ما ظرفیت این‌ها را داریم. اما ظرفیت پلیدی را هم داریم. ظرفیت خودخواهی را هم داریم. ظرفیت آسیب‌رساندن را هم داریم. من به کاری که الان در سراسر دنیا انجام می‌دهیم، یعنی مراقبت‌های بهداشتی، نگاه می‌کنم. من می‌بینم که شما ماسک به صورت دارید. شما می‌بینید که من در خانه‌ام مانده‌ام. آیا من تمایل ندارم بیرون بروم و خوش بگذرانم و بچه‌هایم را کنار دریاچه ببرم؟ بله، می‌خواهم. اما این‌جا هستم. چرا؟ نه به‌خاطر این‌که می‌ترسم. بلکه به این‌خاطر که برای دیگران اهمیت قائلم و نمی‌خواهم ناخواسته این بیماری مهیب را بگیرم یا به کسی بدهم.

شما گفتید رنج، جهانی است. اما من این‌را کمی متفاوت می‌گویم؛ درد جهانی است و رنج، انتخابی. منظور ما از رنج‌کشیدن، وضعیتی بیش از حد تحمل‌مان است. استعاره‌ی رنج، زیرِ باربودن و حمل‌کردن است. بخش fer در واژه‌ی suffering از ریشه‌ی لاتین می‌آید و به‌معنای ferry  است، مثل یک ferryboat [قایق فرابر که بار و اشخاص را حمل می‌کند و در مسیر خود می‌برد]. یعنی همان ریشه در بخش ferry کلمه‌ی ferryboat مورد ارجاع واقع شده. بخش suf پیشوندی است که یعنی «از» و «زیرِ». بنابراین suffering یعنی حمل وزنه‌ای سنگین. من می‌گویم بیاییم یاد بگیریم این وزنه را زمین بگذاریم. بله، همه‌ی ما خواهیم مُرد. بله، اگر به‌اندازه‌ی کافی عمر کنیم به احتمال بسیار، عملکردهایمان را از دست خواهیم داد. قطعاً اگر به‌اندازه‌ی کافی عمر کنیم، دوستان‌مان را از دست خواهیم داد. رُخ‌داد اتفاقات بد را خواهیم دید. این‌ها دردآور خواهد بود. اما این‌ها ما را له نخواهد کرد، اگر قدم به دنیا بگذاریم و ببینیم که دردمان ما را به هدف‌مان وصل می‌کند، که ظرفیت ما در دیدن رنج در خودمان به ما کمک می‌کند نیازهای دیگران را ببینیم. بنابراین، این آگاهی که خواهیم مُرد، از ما می‌خواهد که این لحظه را بگیریم و به‌تمامی در آن زندگی کنیم. باید تمام وجودمان را در آن بیاوریم.

پس، من فکر می‌کنم درد جهانی است و رنج، انتخابی. من فکر می‌کنم این رنج، دعوت ذهن است به گفتنِ «نه»، درحالی‌که تمام سنت‌های خِردی ما، سنت‌های معنوی ما و سنت‌های عمیق‌تر بالینی ما درباره‌ی این هستند که یاد بگیریم چطور بگوییم «بله». پس بیایید به زندگی «بله» بگوییم، به دربرگرفتن تمام و کمال زندگی که مثل سوپی غنی است و شامل مزه‌های متعدد. بعضی از این مزه‌ها هم مزه‌های از دست‌دادن هستند. عشق و از دست‌دادن یک‌چیزند، نه دو چیز. وقتی بچه‌ی شما به‌دنیا می‌آید، با دیدنش گریه می‌کنید، تا حدی به‌خاطر این‌که لحظه‌ی فوق‌العاده و بسیار شیرینی است و نیز به‌خاطر این جنبه‌ی سوزناک که می‌دانید این کوچولو مجبور خواهد بود همان چیزهایی را از سر بگذراند که شما گذرانده‌اید؛ فرایند دردناکِ یادگرفتنِ چگونه بزرگ‌شدن. وقتی یک عروسی را تماشا کرده و گریه می‌کنید، به‌خاطر این است که شیرینی تعهد را می‌بینید و اگر به‌اندازه کافی در تعهد بوده باشید، می‌دانید که متعهدبودن همیشه آسان نیست (خنده)، بنابراین این کاری شجاعانه است و اشک به چشم ما می‌آورد. چون سوپ، شکر نیست و ترکیبی غنی است از زندگی با همه‌ی مزه‌های مختلفش.

من به کووید-۱۹ نگاه می‌کنم و به شما که کاری بسیار مهربانانه انجام می‌دهید، یعنی کنار هم نشسته‌اید و ماسک به صورت زده‌اید. شما که این کار را دوست ندارید. اما انجامش می‌دهید چون برای همدیگر اهمیت قائلید. این کار را از سرِ محبت انجام می‌دهید، نه فقط از سرِ ترس. پس حتی درون لحظات دردناک ما چیزهایی هست که به آن‌ها نگاه می‌کنم و می‌گویم بیایید با هم کار کنیم. بیایید با هم کار کنیم و این ویروس را شکست دهیم. شکست خواهیم داد. راهی پیدا خواهیم کرد تا واکسن را بسازیم. همین حالا در حال رعایت فاصله‌گذاری اجتماعی هستیم که خِرد جامعه‌ی سلامت عمومی ما به آن رسیده است. در تغییر اقلیم، جنگ‌ها و خشونت‌ها هم همین است. در پیداکردن راهی برای ساخت اقتصادی که برای همه کار کند، نه‌فقط برای ابرثروتمندان و به هزینه‌ی بقیه. و همین‌طور در بقیه‌ی چیزها.

من فکر می‌کنم ما در سفری انسانی هستیم برای این‌که در کارِ بودنِ آن‌چه باید باشیم، هر روز بهتر و بهتر عمل کنیم، یعنی کامل و آزاد، و در همکاری با دیگران برای ساختن زندگی‌هایی که ارزش زیستن داشته باشند. من می‌خواهم از علم غربی و روان‌شناسی استفاده کنم که در شراکت با همه‌ی سنت‌های علمی و غیرعلمی دیگر به این کار کمک کند.

بگذارید صحبتم را این‌طور تمام کنم. اگر به وب‌سایت انجمن علوم رفتاری زمینه‌ای (ACBS) بروید، یعنی گروهی که ACT را توسعه می‌دهند (آن‌جا بخش فارسی هم دارد که کسانی در کشور شما راه انداخته‌اند)، خواهید دید که ما می‌گوییم هدف‌مان این است: ساخت علمی رفتاری که بیشتر شایسته‌ی چالش وضعیت انسانی باشد.

این اعلام هدف است و هنوز به آن نرسیده‌ایم. شاید صدها و صدها سال برای رسیدن به چنین هدفی لازم است. اما این سفری است که ارزشش را دارد و چیزی است که من دوست دارم بخشی از آن باشم. دوست دارم در سال‌هایی که به من فرصت داده شده، در سن ۷۲ سالگی، بخشی از ساخت علمی رفتاری باشم که بیشتر شایسته‌ی چالش وضعیت انسانی باشد و امیدوارم در پاسخ‌هایی که به سوالات شما داده‌ام این را شنیده باشید؛ نه اعلامی مغرورانه که موفق شده‌ایم، بلکه فقط جهت‌گیری‌ای به‌سمت مسیری که جامعه می‌تواند در آن به موفقیت برسد و نشان‌دادن شواهد پیشرفت.

  بسیار از شما ممنونیم دکتر هیز.

ممنون از شما. بسیار خوشحالم که فرصتی برای این مکالمه داشتیم. بابت پاسخ‌های طولانی‌ام عذر می‌خواهم، ولی احساس می‌کنم بحث‌های بسیاری را پوشش دادیم. امیدوارم توانسته باشم در هدف‌تان به شما کمک کنم. اگر از راهی هم می‌توانیم از کارتان حمایت کنیم به من اطلاع دهید.

  بسیار ممنون. عالی بود. سپاسگزاریم بابت وقتی که در اختیارمان قرار دادید. آرزوی سلامتی فراوان برای شما و خانوادهتان داریم. امیدواریم شما از این همهگیری به سلامتی و با تجربهای غنی بیرون بیایید. شنیدن نظرات شما با تخصص و تجربهی فراوانی که داشتید، فوقالعاده بود.

من همیشه در امضای ایمیل‌هایم می‌گویم عشق همه‌چیز نیست، تنها چیز است و معمولاً حرف‌هایم را با «آرامش، عشق و زندگی» تمام می‌کنم. فکر می‌کنم قبل از این گفت‌وگو در پاسخ به ایمیل‌تان برایتان به زبان فارسی هم این‌را نوشتم. پس «آرامش، عشق و زندگی»، دوستان من. سلامت باشید و ایمن. ممنون.

دکتر هِیز در یک نگاه

استیون سی. هِیز در دوازدهمین روز از ماه آگوست سال ۱۹۴۸ در ایالات متحده‌ی آمریکا به‌دنیا آمده است. او روان‌شناس بالینی و استاد دپارتمان روان‌شناسی دانشگاه نوادا است و در این دانشگاه رشته‌ی «تحلیل رفتاری» و اصطلاحی که او ابداع کرده با عنوان «تحلیل رفتار بالینی» را برای دانشجویان دکتری ارائه می‌کند.

وی به‌دلیل طراحی یک تحلیل رفتاری از زبان و شناخت آدمی، که «نظریه‌ی چهارچوب ارتباطی» نامیده می‌شود و برای مشکلات روان‌شناختی متعددی از جمله اضطراب کاربرد بالینی دارد، و نیز طرح و توسعه‌ی یک شیوه‌ی شواهدمحور و به‌شدت پُرکاربرد در جلسات درمانی، که «درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)» خوانده می‌شود، مشهور شده است.

در سوابق اجرایی هِیز می‌توان به ریاست بخش ۲۵ انجمن روان‌شناسی آمریکا، ریاست انجمن روان‌شناسی کاربردی و پیشگیری آمریکا، ریاست انجمن پیشرفت رفتاردرمانی (که اکنون به‌عنوان انجمن درمان‌های رفتاری و شناختی شناخته می‌شود) و ریاست انجمن علوم رفتاری زمینه‌ای اشاره کرد. او نویسنده‌ی ۴۴ کتاب و نزدیک به ۶۰۰ مقاله علمی است. برخی از جدیدترین کتاب‌های او عبارتند از:

  A Liberated Mind(2019)

 Evolution and Contextual Behavioral Science (2018)

  Process-based CBT (۲۰۱۸)

 Learning ACT (2nd edition) (2017)

  The Act in Context (۲۰۱۵)

  The Wiley Handbook of Contextual

Behavioral Science (2016)

 Mastering the Clinical Conversation (2015)

 ACT for Clergy and Pastoral Counselors (2016)


[۱].  اصطلاحی در زبان انگلیسی که به شهرت‌های ناگهانی و گذرا اشاره دارد و به‌خصوص در عصر اینترنت و شبکه‌های اجتماعی بسیار کاربرد دارد. این اصطلاح، البته معمولاً برای افرادی که به‌دلایلی نه‌چندان مهم یا به‌خاطر اتفاقاتی خاص، مثلاً بابت پخش یک ویدئو از آن‌ها به شهرت رسیده‌اند به‌کار می‌رود و نه برای شهرتی که حاصل کار علمی باشد. بنابراین، کاربرد این اصطلاح توسط دکتر هیز، رگه‌هایی از شکسته‌نفسی در خود دارد.

[۲].  Commit and ACT. کلمه اول، به معنای متعهدشدن، البته بخشی از کلماتی که در اکت مخفف شده اند.

[۳].  Kiss the Banana Trunk

[۴].  این عارضه، به‌دلیل فقدان میزان کافی CO2 در خون ایجاد می‌شود که علایم آن، سیاهی‌رفتن چشم و ضعف است.

[۵].  GoPro. دوربین‌های کوچکی که به شکلی مخصوص ساخته شده اند تا بشود آن‌ها را روی بدن یا لباس یا وسایل به سادگی نصب کرد و از کارهای خود فیلم گرفت.