مغز اجتماعی و خانواده

حسن عشایری  – عصب‌شناس

  دکتر حسن عشایری،  عصبشناس و استاد دانشگاه علوم پزشکی ایران، دانشآموختهی دانشگاه فرایبورگ است. «آزمون سنجش رشد نیوشا»، «نوروسایکولوژی بالینی»، «مبانی عصب-روانشناختی یادگیری»، «نگرشی جامع بر یادگیری و حافظه» و «مبانی فیزیولوژی عصبی، کاشت حلزون شنوایی و ساقهی مغز» از جمله کتابهایی است که او تألیف یا ترجمه کرده است.

مطلب پیشِ رو، سخنرانی پیادهشدهی او در کنگرهی انجمن روانشناسی ایران است که بهسبب اهمیت و غنای محتوای آن در این بخش منتشر کردهایم.   

 در مقدمه باید بگویم کسی که در مورد خانواده حرف می‌زند باید تاریخ سِیر تحول خانواده را بررسی کند. برای مثال، باورکردنی نیست در همین ۴۰ سال تحولات اخیر، وضعیت خانواده‌ی ایرانی دچار تحول فراوانی شده است. در گذشته، هر ۵۰ سال شاهد تغییر بودیم ولی اکنون هر ۱۰ سال تغییر رخ می‌دهد.

در سال ۱۸۴۸ کتاب خوبی به‌نام «ایدئولوژی آلمانی» که «انگلس» آن‌را نوشته است. کلمه‌ای که او درباره‌ی تعریف خانواده استفاده می‌کند، «هولی اِ فمیلی»، یعنی خانواده‌ی مقدس است. آن‌زمان عقیده داشتند که نباید حریم خانواده مورد تعرض قرار بگیرد. این‌را فهمیده بودند که خانواده آن‌قدر حساس است که انسان‌ها را تحویل جامعه می‌دهد، اگر حریم خانواده – که مقدس است – آسیب ببیند، جامعه هم آسیب می‌بیند. فکر می‌کنم خانواده، آموزش‌وپرورش و رسانه‌ها ایجادکننده‌ی اختلالات هستند. پس اول ببینیم سهم خانواده در این پاتولوژی چیست.

ما جامعه‌ی روستایی، شهرنشین، حاشیه‌نشین و برج‌نشین داریم و به‌صورت یک‌دست نمی‌توانیم درباره‌ی خانواده صحبت کنیم. حتی مختصری پژوهش انجام شده که نشان می‌دهد در همین تهران، بین جنوب شهر با آستانه‌ی فقر بالا و طبقه‌ی بالا یا ابر‌طبقه در فرایندهای شناختی یا روانی زمین تا آسمان فرق دارد که به آن نمی‌پردازم.

در عصب‌شناسی ابتدا دعوا سر منطقه‌بندی بود. «ماکس پلانک» اولین نفری بود که بیان کرد منطقه‌بندی کالبدشناسی یا منطقه‌بندی عملکردی یک‌سان نیست و سازمان‌بندی مغز کسی که مهارت‌هایی دارد با دیگرانی که فاقد آن مهارت‌ها هستند، فرق می‌کند. بر همین اساس، قدم اولی که برداشته شد و بزرگ‌ترین و پیچیده‌ترین سؤال در عصب‌شناسی که پلانک برای اولین‌بار مطرح کرد این بود: دین و فرهنگ و باور در کجای مغز جای می‌گیرند؟

در مورد این سؤال، کنگره‌هایی برگزار شد که به نتیجه هم نرسیدند. به‌قولی با یک سؤال داخل مغز می‌رویم با ده سؤال برمی‌گردیم. منطقه‌ای برای فرهنگ، به‌طور خاص، وجود ندارد. تمام وجود ما فرهنگ است که با جامعه ارتباط دارد. بنابراین انسان خردمند تبدیل به انسان مصرف‌کننده شده است. ما بدون پاتولوژی و آسیب‌‌شناسی نمی‌توانیم از خانواده حرف بزنیم. البته لازم است بدانیم خانواده چطور شکل می‌گیرد ولی یک مقداری هم ما باید به پاتولوژی بپردازیم.

اکنون ببینیم اتم مولکول جامعه‌پذیری کجاست؟ برای پاسخ به این سوال زن‌های روستایی چینی را که آبستن بودند را بررسی کردند. وقتی فرزندان این زنان به‌دنیا آمدند، به «شایناتان» فرستاده شدند که منطقه‌ی چینی‌نشین نیویورک است. پس از آن، دو کودک چینی را در هفته‌های اول زندگی با هم مقایسه کردند. مشاهده کردند هر دو با هم از لحاظ فرهنگی فرق دارند. هر دو مثبت هستند و هر دو بازتاب دارند، ولی بازتاب اجتماعی‌شان هم تفاوت دارد. پس تأثیر فرهنگ از بطن و بدو تولد شروع می‌شود. وقتی نوزاد چشم باز می‌کند فرهنگ به‌صورت پردازش اطلاعات، آرام‌آرام در دوره‌ی حسی‌حرکتی خود را نشان می‌دهد.

حدود ۱۶ سال روی نوزادان در هفته‌های اول کار کردند که اگر مادر یا یک انسان را نبیند، به محرک‌ها چطور پاسخ می‌دهد؟ چندصد پایان‌نامه در این‌باره نوشته شد و نتیجه این بود که نوزاد در زمان حضور هر محرکی‌ واکنش‌هایی نشان می‌دهد، ولی به محرک‌های انسانی با لبخند جواب می‌دهد و این فوق‌العاده مهم و کشف بزرگی بود که «ویگوتسکی»، «لوریا» و دیگران و تازگی‌ها هم «آنتونیو داماسیو» هم به آن اشاره کردند. نام این بازتاب اجتماعی گذاشتند که با آگاهی و شناخت هیچ ارتباطی ندارد. امروزه می‌دانیم که اگر این نوزادان نتوانند این واکنش‌ها را نشان دهند یا اُتیستیک می‌شوند یا مشکلات دیگری مثل بینایی دارند. بنابراین به مادران کم‌سواد هم می‌توان یاد داد که با بررسی این بازتاب‌ها مراقب باشد تا بتوان پیشگیری یا حداقل تشخیص دقیق داد.

مسئله‌ی جالبی که این‌جا هست، موقعی که نوزاد به پیش‌زبانی زبان یعنی فرهنگ یا هویت می‌رسد اتفاق جالبی می‌افتد. موقعی که کودک به مادر نگاه می‌کند مقاومت پوست بدنش تغییر می‌کند؛ یعنی با تمام وجودش شروع می‌کند مادر را فهمیدن و این فرایند جلو می‌رود. زبان به‌عنوان یک فرایند جدید در قشرمخ جدید اتفاق می‌افتد و چیزی که کودک می‌بیند در تمام مغز سالم او طرح‌افکنی شده و هویت هم می‌دهد. ولی برخلاف میمون که نمی‌تواند مفهوم‌سازی کند، انسان قادر به این کار هست. خودِ این مفهوم بار هیجانی و معنایی و حتی بار فرهنگی دارد. این موضوع برای ما خیلی مهم است.

نظرم بر این است که زیربنای مسئله‌ی اجتماعی‌شدن و جامعه‌پذیری توسط سیستمی است که تابه‌حال به آن توجه کمی شده و آن‌هم سیستم لیمبیک است. «چامسکی»، زبان هیجانی را به‌خوبی بررسی کرده و فوق‌العاده حائز اهمیت است که در قسمت جامعه‌پذیری به این قسمت بیشتر بپردازیم. چون سیستم هیجانی ما تمام اطلاعات که وارد قشر مخ می‌شود، بررسی می‌کند. ۹۶ درصد قشر مخی که تازه ساخته می‌شود در پریمات‌ها موروثی ولی در انسان برعکس است و ساخته می‌شود. به همین دلیل، انسان تنها موجودی است که باید مدت‌های طولانی از مادرش استفاده کند تا نسبتاً خودکفا شود. بنابراین نقش این سیستم در این فرایند اجتماعی‌شدن خیلی معنادار می‌شود.

در همین‌جا اجازه دهید به‌صورت کوتاه به مسائلی اشاره کنم که تمام روان‌شناسان با آن سروکار دارند. روان‌رنجوری یعنی تعارض مابین قشر مخ و سیستم لیمبیک. کدام بیماری روانی را سراغ دارید که سیستم لیمبیک درگیر آن نشود؟!

انسان کامپیوتر نیست. در روان‌شناسی همیشه صحبت از این بوده که هیجان بازیگر صحنه است ولی این‌طور نیست؛ هیجان، کارگردان است. اصلاً شناخت بدون هیجان وجود ندارد، منتها به‌طور مرموزی پردازش می‌شود و ما هیجان‌های ترکیبی مثل احساس گناه و عشق هم داریم که برای مثال، میمون ندارد و گرفتاری در همین هیجانات ترکیبی است که ما باید به آن بپردازیم.

البته تعارض فلسفی امروز در دنیا روی همین تعارض بین قشر مخ که شامل دین، اخلاق و دانش می‌شود با هوس است. تعارض بین این دو، عامل تمام بیماری‌ها است.

نکته‌ی دیگر سوءتفاهمی است که در سراسر جهان و ایران رخ داده. سلول‌های آیینه‌ای کشف شدند و گفتند مسئول تقلید نقش‌پذیری است. قبلاً «کنراد لورنس»، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، از نقش‌پذیری گفته بود، ولی دوباره بررسی کردند و گفتند یادگیری زبان، هم‌دلی و اجتماعی‌شدن توسط سلول‌های آیینه‌ای است. حالا یک خروار مقاله هست که می‌گوید این‌طوری نیست. انسان میمون نیست و به این سادگی نمی‌توانید بگویید زبان را به‌وسیله سلول‌های آیینه‌ای اندازه و یاد می‌گیرد. خود در داخل جمجمه ساخته نمی‌شود. انسان خودش را در آیینه‌ی دیگران می‌شناسد، اجتماعی‌شدن یعنی همین. دیگران نباشند، من خودم را نمی‌شناسم. خودشناسی شناختن دیگران هم هست.

اولین نمود اجتماعی‌شدن در مغز منطقه‌ی قشر پیشانی است؛ که ما به مسئله‌ای که ایجاد شده، باید یک واکنشی نشان دهیم که این واکنش در حیوانات نیست. البته در بعضی انسان‌ها هم نیست. شرم و حیا یک واکنش اجتماعی است. من از دیوار و ماشین که توقع شرم ندارم، بلکه انسان است که وقتی به او نگاه می‌شود و درمی‌یابند دروغ گفته است شرم و حیا را تجربه می‌کند. «شکسپیر» در «هملت» فریاد می‌کشد که «سرخی صورتت پیدا نیست ای شرم!» این شرم امروزه یک کالای گران‌بهایی است که کم پیدا می‌شود!

بعد از شرم به مسائل پیچیده‌ای می‌رسیم که با آن کاری نداریم.

تحقیقاتی در ژاپن انجام گرفته که برای بررسی مسائل فرهنگی جامعه خیلی مهم است. در این تحقیقات نشان داده شده که از بدو تولد، محرک‌های هارمونیک که وارد ساقه‌ی مغزی می‌شوند بیشتر به نیمکره‌ی راست می‌روند. موارد غیرهارمونیک وارد نیمکره‌ی چپ می‌شود که قرار است زبان آن‌جا لانه کند. بنابراین، مسائل و پردازش اطلاعاتی که در محیط هست دائماً در یک سیستم هوشمند ارزیابی‌کننده‌ی انتخاب‌گر مغز نوزاد شکل می‌گیرد. این سیستم هوشمند همه‌ی اطلاعات را پردازش نمی‌کند و انتخاب می‌کند.

می‌خواهم از نظریه به عمل برسم؛ امور روزمره و زندگی!

خانواده هنوز در ایران مطرح است. در کشورهای دیگر انگار مطرح نیست. برادر در ایران هنوز می‌تواند کارهای برادرش را انجام دهد. ولی همان‌طور که در کتاب «خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی» نوشته‌ی «جولیان جینز» به‌ترجمه‌ی دکتر «خسرو پارسا» آمده ما فقط محبت می‌کنیم چراکه تربیت بلد نیستیم. این اتفاق در خانواده‌های ما اغلب رخ می‌دهد، چون تربیت بلد نیستند محبت می‌کنند و گرفتاری نیز همین است؛ فرد باید ثبات شخصیتی داشته باشد که متأسفانه می‌بینیم این‌گونه نیست. یعنی شاید بیشتر از نیمکره‌ی راست به دنیا نگاه می‌کنیم. تربیت ما بیشتر کلی‌‌گرا و نیمه‌عرفانی است. در زبان فارسی پُر است از اصطلاحاتی مانند استعدادهای درخشان، تیزهوشان، فرهیختگان ولی هیچ‌وقت من ندیدم که ما از عواطف درخشان هم صحبت کنیم. آمار طلاق و خشونت بالاست. مُراجعان روان‌درمانی زیادند. چرا؟ واژه‌ها در جست‌وجوی معنا گم شده‌اند. ما اجازه نداریم از واژگان این‌‌گونه استفاده کنیم. پس مغز فرهنگی ما با زبان ارتباط برقرار می‌کند. زبان خانه‌ی وجود است، واژه‌، بذر فکر و عمل، فرزند سخن است. بنابراین، فرهنگ یعنی زبان و این زبان خودش بیان می‌کند که ما چقدر اجتماعی شد‌ه‌ایم. برای مثال، ما در بم که کار می‌کردیم متوجه شدیم بچه‌های آسیب‌دیده، دیگر بعد از مدتی از کلمه‌ی «من» استفاده نمی‌کنند و «ما» به‌کار می‌برند، چون دیگر منی وجود نداشت. پدر و مادرشان را از دست داده بودند. درسی که از این بچه‌ها یاد می‌گیریم این است که منِ خود را فراموش کنید.

در جمع‌بندی باید بگویم که ما باید در مورد جامعه‌پذیری از سیستم هیجانی کودکان شروع کنیم‌. «هربارت» می‌گوید اگر دانشجو مشکلی دارد، برگردید ببینید در خانواده‌ی او چه اتفاقی افتاده است. حالا جدیداً می‌گویند ببینید در مهدکودک او چه اتفاقی افتاده است. ما در کشورهای اروپایی شاهد هستیم که مهدکودک‌های جنگلی درست می‌کنند تا کودکان با طبیعت آشتی کنند. اجتماعی‌شدن یعنی این، یعنی کودک در بزرگ‌سالی ضد طبیعت نشود. بنابراین ما باید در آموزش و پرورش و مهدکودک‌هایمان تجدیدنظر کنیم. آموزش‌وپرورش باید آن‌چه محیط خانواده نمی‌تواند به کودک بدهد، جبران کند. حالا بدبختی این است که بگوییم آموزش‌وپرورش نمی‌تواند این کار را انجام دهد و  خانواده و روان‌شناسان باید جبران کنند.

این‌قدر تقلیل‌گرا به یک نفر مخصوصاً جوانان نگاه کنیم! آیا خانواده و منطقه‌ی سکونت او مطرح نیست؟ این‌که کجا زندگی می‌کند، همسایه‌اش کیست، آیا بُرج‌نشین است! در یک آپارتمان، چقدر وقت، فاصله و فضا برای بازی کودک وجود دارد؟ مگر روان‌شناسی به ما یاد نداده که بازی پیش‌فکر کودک است. ما باید در این زمینه، یعنی زندگی روزمره، تجدیدنظر کنیم. بالاترین هنر، هنر زندگی است و روی این اصل مدرسه و خانواده نقد مدرسه و خانواده را شروع کنیم.

ماهی یک‌بار تلویزیون‌مان را خاموش کنیم و ببینیم چه نیازهای ضروری و کاذبی داریم! اکنون تکنولوژی جای فکر را گرفته است. ما باید در خانواده‌هایمان برنامه‌ای بگذاریم که اعضای خانواده برای همدیگر بنویسند، نه این‌که برای همدیگر پیامک بفرستند. نوشتن، تاریخ‌کردن خود است.

نیچه فیلسوف جالبی بوده که من هم زندگی او را تعقیب کرده‌ام. حتی پرونده‌ی پزشکی او را دیدم که در زمان بیماری هذیان می‌گفت. او خیلی زیاد و شاعرانه می‌نوشت. به او دستگاه تایپی می‌دهند که از طریق آن برای یک فیلسوف و شاعر می‌نویسد که با این دستگاه من چقدر زیبا و زیاد می‌‌توانم بنویسم. حتی می‌توانم چشمم را ببندم و بنویسم. آن شاعر و فیلسوف پاسخ زیبایی برایش نوشته که «نیچه عزیز! دستگاه مغزت را خورده، نوشته‌هایش کوتاه است و آن زیبایی گذشته را ندارد. با دستگاه ننویس. من می‌خواهم خط تو را داشته باشم.» ما باید خط همدیگر را داشته باشیم.