ما طبیعتاً جناحی هستیم؟

سیاست چطور مغز ما را به‌هم می‌ریزد و چگونه می‌توانیم دوباره سرهمش کنیم؟

  برایان رسنیک روزنامه‌نگار علمی در حوزه‌های علوم اجتماعی و رفتاری، پزشکی، محیط زیست و فضا  در چندین سایت علمی و نشریه‌ی «نشنال ژورنال» آمریکا است.   

 من در تابوت فلزی یک دستگاه ام‌آرآی دراز کشیده‌ام، به چیزی که شبیه صدای مته است گوش می‌دهم و بوی بیات‌شدن نفس خودم را حس می‌کنم. سرم در جای خودش محکم است. یک دکمه‌ی پنیک یا وحشت دارم. فشارش نخواهم داد اما سفت نگهش داشته‌ام. بالای سرم، چهره‌های روی یک صفحه‌ی نمایش ظاهر و غایب می‌شوند.

بعضی‌هایشان انسان هستند، دیگران عروسک و بعضی به‌شکل دیجیتالی ترکیب شده‌اند تا چیزی بین این دو باشند. کار من این است که دریابم، کدام، کدام است. در حالی که چنین می‌کنم، پژوهشگران مرکز تصویربرداری مغزی دانشگاه نیویورک، آن‌چه در سرم می‌گذرد رصد می‌کنند.

مریض نیستم. این‌جا هم نیامده‌ام که آرامشم را در مواجهه با فوبیای مکان‌های بسته بسنجم؛ بلکه سوژه‌ی پژوهشی هستم برای سؤالی بزرگ‌تر:آیا مغز انسان، خراب شده‌است؟

تیم دانشگاه نیویورک، در تلاش است که نشان دهد جناحی‌گری در مدارهای مغزی ما تعبیه شده و این‌که چگونه این مدارها درک ما از زندگی عمومی را دچار اعوجاج می‌کند.

پژوهش‌ها در دانشگاه نیویورک و جاهای دیگر روی این تأکید دارند که ذهنیت «ما در مقابل آن‌ها» چقدر می‌تواند هنگام تلاش برای پردازش اطلاعات سیاسی جدید، افراد را کور کند. وقتی این ذهنیت جناحی‌گرایی فعال می‌شود، مغز ما، تقریباً خودکار، حقایقی که به حساسیت‌های سیاسی ما بر بخورند، حتی حقایق غیرجنجالی را، پیشاپیش فیلتر می‌کند.

«جی‌ون باول»، رئیس آزمایشگاه درک و ارزیابی اجتماعی دانشگاه نیویورک می‌گوید: «وقتی این سیم، این دکمه، این سیگنال فعال می‌شود که شما بخشی از یک «ما در برابر آن‌ها» هستید، تقریباً تمام مغز برای چگونگی دیدن افراد تنظیم دوباره می‌شود.»

تمایل ما به‌سمت جناحی‌گرایی احتمالاً نتیجه‌ی تکامل است. شکل‌دهی به گروه‌ها روش انسان‌های ماقبل تاریخ برای بقا بود. وقتی تلاش می‌کنید با فناوری‌های عصر حجر بر محیطی بی‌رحم مسلط شوید، این روش کمک‌کننده است. اما وقتی تلاش می‌کنید دموکراسی کارآیی برپا کنید، کمتر چنین اتفاقی رخ می‌دهد.

فهم نظرگاه طرف دیگر، حتی اگر با آن مخالف باشیم، در مصالحه، سیاست‌گذاری و داشتن هر نوع امیدی برای مدنیت در زندگی مدنی نقشی مرکزی دارد. بنابراین اگر مغزمان ما را در مقابل اطلاعاتی که پیش‌فرض‌های جناحی ما را به چالش می‌کشد، کور می‌کند، چطور می‌توانیم امید داشته باشیم که زمانی بتوانیم به نقطه‌ای مشترک برسیم. این چالشی است که هم رأی‌دهندگان و هم مقاماتی که نماینده‌ی آن‌ها هستند، گرفتار می‌کند. جلسات استماع کنگره تنها در عنوان، جلسه‌ی استماع هستند. ولی در واقع، فرصت‌هایی برای سیاستمدارانند تا به‌جای این‌که با هم حرف بزنند، شعار بدهند. بحث سیاسی هم، حتی بین کسانی که به‌خوبی بر موضوعات مسلطند، عمدتاً در دنیاهای موازی قرمز و آبی است؛ فضاهایی ذهنی با حقایق مشترکی اندک یا ‌بدون حقایق مشترک، برای این‌که به‌عنوان نقطه‌ی شروع عمل کنند.

اما به‌جای ناامیدشدن، بسیاری از پژوهشگران روان‌شناسی سیاسی این نتایج را به‌عنوان دلایلی برای امید می‌بینند و چشم‌اندازی تحریک‌کننده ترسیم می‌کنند. آیا با درک کافی از این‌که دقیقاً چه چیز ما را تا این‌حد در مقابل جناحی‌گرایی آسیب‌پذیر می‌کند، می‌توانیم محیط سیاسی‌مان را از نو شکل بدهیم تا بتوانیم به زوایای بهتر طبیعت عصبی‌مان دسترسی پیدا کنیم؟

این‌ها چه ربطی به عکس عروسک‌ها دارند؟ پژوهشگران یکی از ویژگی‌های ترسناک‌تر جناحی‌گرایی را آزمایش کرده‌اند: نه‌تنها به ما اجازه می‌دهد، بلکه ما را بر آن می‌دارد کسانی که به‌عنوان «آن‌ها» دسته‌بندی می‌کنیم، از انسانیت خارج بدانیم.

کار من تمییز انسان‌ها از غیرانسان‌هاست و این کار، آن‌قدر که به‌نظر می‌رسد کار آسانی نیست. بعضی صورت‌ها، به‌نظر، عکس‌هایی معمولی از مردان و زنان هستند اما دیگران به چیزی تبدیل شده‌اند که در کودکی من را می‌ترساند؛ صورت‌هایی که شبیه ماسک به‌نظر می‌رسند. هیچ چین و چروکی در صورت‌های پلاستیکی‌شان ندارند و چشم‌های بزرگ کارتون‌ژاپنی‌طورشان با نگاه خیره‌ای مرگبار می‌درخشد. مشخصاً غیرانسانی هستند؛ اما مشکل را آن‌هایی پیش می‌آورند که بینابین هستند. صورتی که ۹۰درصد انسانی و ۱۰درصد عروسکی است، مشخصاً به‌عنوان صورت انسان دیده می‌شود اما وقتی صورت ۵۰درصد عروسک و ۵۰درصد انسان است، جناح‌گرایی فعال می‌شود.

پژوهشگران با درخواست از افراد که انسان را از غیرانسان تشخیص دهند، جناح‌گرایی را اندازه می‌گیرند. برای اولین آزمون، تنها به من یک دسته صورت نشان داده می‌شود، اما برای دور بعد، صورت‌ها به دودسته تقسیم شده‌اند. پیش از آن‌که گروه اول را ببینم، لحظه‌ای تصویر پرچم آمریکا نشان داده می‌شود و به من گفته ‌شد که در حال نگاه‌کردن به صورت مردم کشورم هستم. پیش از دومی، پرچم روسیه ظاهر می‌شود. این‌ها صورت‌های روس‌ها هستند.

در حالی‌که تلاش می‌کنم بسنجم پشت کدام صورت‌ها روح وجود دارد، جنبه‌ی تاریکی از روان‌شناسی جناحی سر بر‌می‌آورد. اگر صورت به یک هم‌تیمی متعلق باشد (در مورد من، یک آمریکایی)، احتمال بیشتری وجود دارد که من انسانیت را به آن نسبت بدهم. اما برای روس‌ها کمتر مایلم چنین کنم.

تمام این ماجرا تقصیر من نیست، یا لااقل تقصیر هیچ‌گونه تصمیم آگاهانه‌ای نیست. بلکه این تنها فرایند مغزی من است که الگوی بسیار به‌کار رفته را دنبال می‌کند. وقتی «ون باول» به اسکن‌های مغزی افراد در آزمایش خانه‌ی عروسکی‌اش نگاه می‌کند، درمی‌یابد که مناطق مغزی که برای هم‌دلی با دیگران به‌کار گرفته می‌شوند، به‌همان اندازه فعال نیستند، وقتی فرد صورتی را ارزیابی می‌کند که به او گفته شده، متعلق به تیم دیگری است.

میل انسان به انسانیت‌زدایی اغلب در مرور تاریک‌ترین بخش‌های تاریخ مطرح می‌شود: هولوکاست، کشتار روآندا، خمرهای سرخ؛ وقتی رژیم‌های سیاسی تلاش بسیار می‌کنند تا علیه «دیگری»، خشم بسازند. در مورد من، آزمایش روی هویتی ملی بود که از زمان تولد تقویت شده‌است.

اما برای ایجاد ساختار بنیادین «ما و آن‌ها» به هیچ‌کدام از این‌ها نیاز نیست. مغز چنان به لحاظ سخت‌افزاری برای ساخت چنین گروه‌هایی تنظیم شده که «ون باول» معتقد است می‌تواند هر فردی از وسط خیابان را به یک آدم جناحی تبدیل کند.

او می‌گوید: «من می‌توانم این کار را با یک غریبه به‌شکل تصادفی، در پنج دقیقه انجام دهم.» تنها چیزی که لازم است یک شیر یا خط است.

او توضیح می‌دهد: «یکی وارد آزمایشگاه‌تان می‌شود و به او می‌گویید “تو در تیم آبی هستی”. نفر بعدی که وارد می‌شود، شما شیر یا خط می‌اندازی و مثلاً می‌گویی: “تو در تیم قرمز هستی.”»

همین. اصلاً لازم نیست هم‌تیمی‌ها با هم دیدار یا تعامل کنند. لازم نیست چیزی وسط باشد. اما در فاصله‌ی چند دقیقه، این جناحی‌های تازه برچسب‌خورده اعضای تیم خودشان را بهتر از دیگری‌ها می‌پسندند. این اتفاق وقتی هم که «ون باول» سوژه‌هایش را در خانه‌ی عروسکی ام‌آرآی می‌گذارد، نشان داده می‌شود. وقتی به اعضای تیم قرمز گفته شود در حال نگاه به صورت‌های هم‌تیمی‌های قرمزشان هستند، بیشتر احتمال دارد انسان ببینند. اعضای تیم آبی هم همین‌طور واکنش نشان می‌دهند. آزمون‌های دیگر نشان می‌دهند اعضای تیم قرمز، صورت اعضای تیم قرمز را بهتر به‌خاطر می‌سپارند و اگر «ون باول» از سوژه‌ها بخواهد پول تخصیص دهند، اعضای تیم قرمز به هم‌تیمی‌های خودشان بیشتر خواهند داد. اعضای تیم هم‌دلی کمتری هم با اعضای تیم دیگر دارند و حتی وقتی درباره‌ی دردهایشان می‌خوانند، لذت هم می‌برند.

من فقط برای این‌که عروسک‌های روسی میخ‌کوبم کنند داخل دستگاه ام‌آرآی نیستم. پژوهشگران سعی می‌کنند این را هم ببینند که مغز من شکل محافظه‌کاری دارد یا لیبرال.

در سال ۲۰۱۱، تیمی از دانشمندان بریتانیایی مقاله‌ای منتشر کردند که دریافت، ساختارهای مغزی با جهت‌گیری سیاسی ما همبستگی دارد. محافظه‌کاران، به‌طور مشخص، منطقه‌ی آمیگدالای بزرگ‌تری نسبت به لیبرال‌ها دارند، یعنی بخشی از مغز که در شرطی‌شدن به ترس ایفای نقش می‌کند. این نتایج به مجموعه‌ای از پژوهش‌ها افزوده شد که در‌می‌یابند محافظه‌کاران و لیبرال‌ها واکنش‌های فیزیولوژیکی متفاوتی به محیط دارند و حتی دنیا را به شکل‌های متفاوتی می‌بینند.

آن‌ها در دانشگاه نیویورک این نتیجه‌گیری را می‌آزمایند و آهن‌رباهای دور سر من در حال اندازه‌گیری حجم آمیگدالایم هستند. پیش از ام‌آرآی، از من آزمونی گرفته شد که هدف آن، تعیین نمره‌‌ام در «مقیاس توجیه سیستمی» این پژوهشگران بود؛ معیاری که با یک عنصر از محل قرارگیری فرد در طیف محافظه‌کار-لیبرال، هم‌بستگی دارد. کسانی‌که نمره‌ی بالاتری در توجیه سیستمی می‌گرفتند، معمولاً وطن‌دوست و مدافع وضع موجود بودند. ولی آن‌هایی که امتیاز پایینی داشتند، معمولاً یاغی بودند. تا این‌جا، گروه «ون باول» با ۱۰۰ شرکت‌کننده، در حال رسیدن به تفاوت‌هایی معنادار بین مغز افراد دارای نمرات بالا با افراد نمره‌ی پایین در توجیه سیستمی است.

همکارانم به شوخی می‌گفتند اگر بخواهم به‌عنوان یک روزنامه‌نگار غیرجناحی در واشنگتن به‌کار ادامه دهم، باید نتایجم را پیش خودم نگه دارم! اما محض اطلاع، من یک میانه‌روی تأییدشده در آزمایشگاه هستم:«بله تو درست در مرکز توزیع بودی، نه‌تنها از لحاظ گرایشات توجیه سیستمی‌ات بلکه حجم آمیگدالایت هم بسیار سالم است.» این‌ها را روز بعد، «ون باول» با خنده گفت.

اما وقتی کار به سیاست آمریکا می‌رسد، چقدر باید از این یافته‌ها مشوش شویم؟ دودستگی جناحی آمریکا به اندازه‌ی دموکراسی آمریکایی قدیمی است. نه شدنی هست و نه مطلوب که امیدوار باشیم در همه‌ی مسائل به یک اجماع ملی برسیم. حتی اگر همه‌مان با مجموعه‌ی یکسانی از حقایق کار کنیم و حتی اگر همه‌ی این حقایق را به شکل کامل درک کنیم، اختلاف‌نظرها باقی خواهند ماند و باید هم بمانند. مشکل این اختلاف‌نظرها نیستند. دردسر آن‌جایی است که جناح‌گرایی‌مان ما را چنان کور کرده که بر منطق ما غلبه می‌کند و پژوهش نشان می‌دهد که این اتفاق مدام در حال رخ‌دادن است.

تنها با اندکی از پیش‌زمینه‌سازی جناحی، پژوهشگری در دانشگاه ایالتی آریزونا توانست بلافاصله دموکرات‌ها را نسبت به یک حقیقت غیرجنجالی کور کند و کاری کند که آن‌ها نتوانند ساده‌ترین مسئله‌های ریاضی را حل کنند.

در آزمایشی در سال ۲۰۱۰، «مارک رامیرز»، دانشمند علوم سیاسی از سوژه‌هایش دو سؤال مشابه پرسید. گروه کنترل این سؤال را دید: « به‌نظر شما در مقایسه با ۲۰۰۸، وضع بیکاری در این کشور بهتر شده، فرقی نکرده یا بدتر شده؟» گروه دیگری این را دید: «به‌نظر شما وضع بیکاری در این کشور از زمانی‌که باراک اوباما به ریاست‌جمهوری انتخاب شد، بهتر شده، فرقی نکرده یا بدتر شده؟»

تفاوت مهم بین این دو سؤال: اولی بازه‌ی زمانی را برای ارزیابی بیکاری ذکر می‌کند در حالی‌که دومی مسئله را حول رئیس‌جمهور قرار داد. وقتی سؤال اول پرسیده شد، دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان پاسخ‌های مشابهی دادند، بیشترشان هم گفتند بیکاری حدوداً فرقی نکرده؛ اما در میان شرکت‌کنندگانی که پاسخ‌گوی سؤال دوم بودند، نظرات هم‌راستا با خطوط جناحی تغییر کردند: حدود ۶۰درصد از دموکرات‌ها گفتند بیکاری بهتر یا کمی بهتر شده و حدود ۷۵درصد از جمهوری‌خواهان برعکسش را گفتند.

در واقع، میزان بیکاری بین زمان انتخاب «باراک اوباما» و پژوهش «رامیرز» افزایش یافته بود. می‌توان بحث کرد که آیا این چارچوب منصفانه‌ای برای ارزیابی کارنامه اقتصادی این رئیس‌جمهور یا هر رئیس‌جمهور دیگری است، اما از نگاه اعداد خام، افزایش میزان بیکاری بین ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ غیرقابل‌مناقشه است[۱].

اما حتی با ارائه‌ی این اطلاعات به دموکرات‌ها دقت پاسخ‌شان را بالا نبرد. پژوهش «رامیرز» از بعضی شرکت‌کنندگان این سؤال را پرسید: «آمار اداره‌ی کار ایالات متحده نشان می‌دهد که بیکاری از ۲۰۰۸، ۴.۶درصد افزایش داشته‌است. آیا به‌نظر شما وضع بیکاری در این کشور از زمان انتخاب باراک اوباما به ریاست‌جمهوری بهتر شده، فرقی نکرده یا بدتر شده است؟»

مشخصاً پاسخ، جمله‌ای است که بلافاصله پیش از سؤال می‌آید. اما ذکر نام «اوباما» فرایند جناح‌گرایی ذهنی را فعال می‌کند که برای بسیاری گمراه‌کننده است: حدود ۶۰درصد از دموکرات‌ها گفتند بیکاری از زمان انتخاب «اوباما» کمتر شده‌است.

به‌طور خلاصه، وقتی دموکرات‌ها روی «اوباما» تمرکز کردند، بیشترشان تا حد زیادی حقایق را نادیده گرفتند. حدود ۸۰درصد از جمهوری‌خواهان، وقتی جواب مستقیماً بهشان داده‌شد، درست پاسخ دادند. اما جمهوری‌خواهانی که وسوسه شده‌اند فریاد پیروزی سر دهند هم باید حواس‌شان باشد که پژوهشگران دریافتند، آن‌ها هم وقتی دارند اقتصاد را در زمانی‌که یکی از خودشان در اتاق بیضی کاخ سفید است، ارزیابی می‌کنند، به همین شکل از جواب دور می‌شوند.

اما آزمایش «رامیرز»، این را هم آشکار می‌کند که سوگیری‌هایمان، ما را کاملاً نسبت به اطلاعات کور نمی‌کند. وقتی او به دموکرات‌ها آمار درست بیکاری را داد، پاسخ‌هایشان را عوض نکرد، اما اطمینان آن‌ها در پاسخ‌هایشان را کمتر کرد. چنان‌که در پرسشنامه‌ی بعد از آزمون گزارش شد.

«رامیرز» می‌گوید: «به من می‌گوید که ممکن است افراد واقعاً اطلاعات را به شکلی غیرجانبدارانه پردازش کنند.»

پس سؤال این است که چطور این پردازش غیرجانب‌دارانه را تشدید کنیم تا بر این کوری جناحی غلبه کنیم.

«برندن نیهان» دقیقاً می‌داند که چقدر تکان‌دادن این سوزن ذهنی سخت است.

«نیهان»، دانشمند علوم سیاسی در «دارتموس» و از همکاران بخش «آپشات»[۲] در نیویورک تایمز، می‌گوید: «من رویایی داشتم که اگر به مردم اطلاعات درست را بدهیم، فرقی ایجاد خواهد کرد.»

اما بعد از ۱۵سال به ‌رخ‌کشیدن حقایق به مردم، «نیهان» دریافت که موضوع بسیار پیچیده‌تر است.

در اوایل سال ۲۰۰۰، او از بنیان‌گذاران وب‌سایت حقیقت‌سنجی «اسپینسنیتی» شد تا با نحوه‌ی پوشش خبری «این گفت، آن گفت» که در رسانه‌ها می‌دید، مقابله کند.

«نیهان» می‌گوید: «به کاری که کردیم بسیار افتخار می‌کنم اما این اتفاق نشان داد چقدر سخت می‌توان ذهنیت افراد را عوض کرد، حتی در میان گروه برگزیده‌ای که مایل بودند زمان بگذارند و یک وب‌سایت حقیقت‌سنج غیرجناحی را بخوانند.»

در تلاشی تازه‌تر، «نیهان» سعی کرد به ردّ ادعایی بپردازد که عمومیتش روبه‌افزایش است اما به تمامی فاقد هر‌گونه پشتوانه‌ی علمی است: والدین نباید بچه‌هایشان را واکسینه کنند.

«نیهان» و همکارانش می‌خواستند والدینی که مخالف واکسینه‌کردن بودند، قانع کنند که مخالفت‌شان بی‌اساس است. با کار روی ۱۷۵۹ نفر والدین، این تیم گستره‌ای از مطالب را برایشان فرستاد که شامل موارد زیر بودند:

کاتالوگ‌هایی که فقدان شواهد برای ارتباط بین واکسیناسیون و اوتیسم را توضیح می‌داد، توضیحاتی درباره‌ی خطرات سرخک، تصاویری از بچه‌های بیماری که می‌شد از بیماری‌هایشان جلوگیری کرد و داستانی درباره‌ی بچه‌ای که به‌خاطر یک عفونت تا نزدیک مرگ رفته‌بود. بعضی از این مطالب، تلاش‌هایی برای جذب منطق خالص بودند و برخی برای جلب احساس خالص.

هیچ‌ کدام جواب نداد. یکی از این مداخله‌ها، کاتالوگی که فقدان شواهد را نشان می‌داد، در واقع باعث شد والدین مخالف واکسیناسیون تمایل کمتری به واکسن داشته باشند.

«نیهان» می‌گویند: «بعضی از افراد، یافته‌های آن پژوهش را حسابی افسرده‌کننده می‌بینند، خودم هم همین طورم.»

در پژوهشی دیگر، «نیهان» می‌خواست ببیند اگر بتواند راهی واقعی پیدا کند تا سیاستمداران واقعی را مجبور کند، بهتر حقایق را مدیریت کنند. در ماه‌های منتهی به انتخابات سال ۲۰۲۰، «نیهان» و همکارش «جیسون رایفلر» آزمایشی روی ۱۱۶۹ نماینده‌ی ایالتی بی‌خبر از ماجرا انجام دادند.

آن‌ها می‌خواستند ببینند آیا حقیقت‌سنجی می‌تواند برای سیاستمداران انگیزه ایجاد کند که صادق‌تر باشند یا نه. یک‌سوم سیاستمداران نامه‌ای دریافت کردند که شامل یک تهدید ضمنی می‌شد. این نامه نوشته‌بود: «سیاستمدارانی که دروغ می‌گویند، شهرت و حرفه‌شان را در معرض خطر قرار می‌دهند، اما فقط وقتی این دروغ‌ها افشا شوند.» این نامه سپس به یاد سیاستمدران می‌آورد که «پولیتیفکت»، گروه حقیقت‌سنج، در ایالت آن‌ها فعال است. نامه صراحتاً اشاره می‌کرد: «پولیتیفکت شما را زیر‌نظر دارد.» یک‌سوم نمایندگان نامه‌ای دریافت کردند که اشاره‌ای به حقیقت‌سنجی در آن نداشت. یک‌سوم آخر، نامه‌ای دریافت نکردند.

«نیهان» و «رایفلر» در تمام انتخابات، امتیازات «پولیتیفکت» این سیاستمداران را ضبط کردند؛ از «صحیح» تا «شاخ‌دار». آن‌ها همچنین یک دستیار تحقیق را مشغول این کردند که پوشش رسانه‌ای هر کدام از نماینده‌ها را به‌طور مفصل بررسی کند و به‌دنبال گزارش‌های منتقدانه بگردد.

نتایج که قرار است در ژورنال آمریکایی علوم سیاسی منتشر شوند، محدود بودند، اما امیدوارکننده. در مجموع، تنها تعداد کمی از نمایندگان، ۲۷نفر از بین ۱۱۶۹نفر، دروغ‌گفتن‌شان اعلام شد. اما از میان آن ۲۷نفر، تنها ۵نفر نامه‌ی تهدیدآمیز را دریافت کرده‌بودند، کمتر از یک‌سوم. این دلیلی کافی است برای بررسی بیشتر این ایده. «نیهان» می‌گوید: «این پژوهش قدم اول بود.»

او می‌گوید: «روان‌شناسی انسانی تغییر نخواهد کرد. عواملی که مردم را در مقابل اطلاعات غلط آسیب‌پذیر می‌کند، تغییر نخواهند کرد. اما انگیزه‌هایی که نخبگان با آن‌ها مواجهند، ممکن است عوض شوند و ما می‌توانیم نهادهایی طراحی کنیم که تحت دوقطبی سیاسی، بهتر یا بدتر عمل کنند یا در ارائه‌ی انگیزه برای مطرح‌کردن اظهارات دقیق‌تر، بهتر یا بدتر کار کنند.»

راه آسان‌تری هم هست که به افراد کمک کنیم فراتر از جناح‌گرایی‌های ذاتی‌شان عمل کنند: برای این کار به آن‌ها پول بدهیم.

پژوهشی در سال ۲۰۱۳ در دانشگاه «پرینستون» دریافت که انگیزش‌های مالی شکاف جناحی در پاسخ‌ها به سؤالات درباره‌ی اقتصاد را کاهش می‌دهند.

پژوهشگران آزمایشی مشابه آزمایش بیکاری «رامیرز» را طراحی کردند اما با یک تغییر: به بعضی از پاسخ‌دهندگان به صراحت اطلاع داده‌شد که «برای درست پاسخ‌دادن به شما پول خواهیم داد.» تمام چیزی که لازم بود، ۱ یا ۲ دلار بود تا شانس پاسخ درست به‌شدت افزایش پیدا کند و شکاف جناحی بین جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها نصف شود. بله، درست خواندید: نصف!

البته کارزار انبوهی برای «پول‌دادن به آمریکایی‌ها تا بیشتر به حقایق دقت کند» در کار نیست. پس سؤال این است که چطور کاری کنیم مردم عینی‌تر باشند، بدون این‌که روی سرشان پول بریزیم؟

«جیمی کارتر» در مذاکرات صلح ۱۹۷۸ بین رئیس‌جمهور مصر، «انور سادات» و نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی، «مناخیم بگین»، پاسخی کشف کرد. مذاکرات در آخرین ساعات در آستانه‌ی فروپاشی بودند و نخست‌وزیر آماده بود که صحنه را ترک کند. در همین زمان بود که کارتر از وزیرش خواست نام همه‌ی نوه‌های بگین را پیدا کند. کارتر عکس‌هایی برایشان امضا کرد و شخصاً آن‌ها را به رهبر صهیونیستی داد. کارتر بعدها در مصاحبه‌ای گفت: «او قسم به خون خورده‌ بود که هرگز یک شهرک اسرائیلی را منحل نکند. وقتی به آن هشت عکس نگاه کرد و در حالی‌که نام‌ها را می‌خواند، اشک از چشمانش و چشمان من جاری شد.»

چند دقیقه بعد، «بگین» به سر میز مذاکره برگشته‌بود. «کارتر» با استفاده از ایده‌ای غیرسیاسی که برای «بگین» مهم بود، یعنی خانواده‌اش، توانست او را به جایی برساند که انعطاف نشان دهد.

این تکنیک وقتی پای صلح جهانی در میان نیست هم کار می‌کند. «کوین بینینگ»، روان‌شناس دانشگاه «پیتسبورگ»، از این تکنیک برای شکل‌دهی دوباره به نحوه‌ی واکنش جناحی‌ها به مناظره‌ی ریاست‌جمهوری سال ۲۰۰۸ استفاده کرد.

«بینینگ» تنها دو روز قبل از انتخابات، ۱۱۰نفر که خود را جمهوری‌خواه یا دموکرات می‌خواندند، ۶۰جمهوری‌خواه و ۵۰دموکرات را جمع کرد تا فیلم مناظره‌ی اخیری بین «اوباما» و «مک‌کین»، نامزد جمهوری‌خواهان را تماشا کنند؛ اما پیش از این‌که مناظره را ببینند، به یک گروه از شرکت‌کننده‌ها فهرستی از ارزش‌های غیرسیاسی مانند «مهارت‌های اجتماعی» و «خلاقیت» داده شد و سپس از آن‌ها خواسته شد متن کوتاهی درباره‌ی مثالی بنویسند که در آن رفتار خودشان یکی از این ارزش‌ها را تجسم بخشیده ‌است.

گروه دیگر هم درباره‌ی ارزش‌های غیرسیاسی نوشتند، اما از آن‌ها خواسته شد درباره‌ی این بنویسند که این‌ها چقدر ممکن است برای دیگران مهم باشند و نه درباره‌ی تجربه‌های شخصی‌شان.

«بینینگ» با درخواست از گروهی برای نوشتن درباره‌ی تجربیات غیرسیاسی، می‌خواست کاری کند شرکت‌کننده‌ها به خودشان به‌عنوان افراد فکر کنند و آدم‌های جناحی. ایده این بود که تأیید هویت انسانی باعث می‌شد افراد گیرایی بیشتری نسبت به ایده‌هایی داشته‌باشند که با جهان‌بینی‌شان هماهنگ نبود.

این ایده جواب داد. وقتی «بینینگ» از شرکت‌کننده‌ها خواست عملکرد کاندیداها را قضاوت کنند، اعضای آن گروه بیشتر از اعضای گروه دیگر به کاندیدای رقیب امتیازی مطلوب می‌دادند.

او توضیح می‌دهد: «این‌طور نیست که من ناگهان بگویم “خب، بله، مک‌کین در واقع برنده‌ی مناظره شد” اما ممکن است بگوییم “خب، بله، اوباما، فکر می‌کنم نکات خوبی مطرح کرد، اما مک‌کین هم شاید نکات خوب دیگری داشت. نیازی ندارم کورکورانه اوباما را تمام و کمال بپذیرم.”»

این هم به‌نظر شیوه‌ی ایده‌آلی برای مکالمه درباره‌ی سیاست است، این‌طور نیست؟ این تأثیر یک‌مرتبه‌ای هم نبود. ده روز بعد از انتخابات، «بینینگ» از جمهوری‌خواهان گروه پرسید آن‌ها فکر می‌کنند اوباما چگونه رئیس‌جمهوری باشد. اعضای گروهی که پیش از دیدن مناظره درباره‌ی ارزش‌های غیرسیاسی، شخصی نوشته بودند، بسیار نسبت به ریاست‌جمهوری اوباما خوش‌بین‌تر بودند.

خب، پس چطور می‌توانیم مردم را قانع کنیم جناح‌گرایی کورشان را در زمینه‌های دیگر کنار بگذارند؟ بیایید با محیطی شروع کنیم که اهمیت و خطر موضوع بی‌نهایت کمتر از گفت‌وگوهای صلح خاورمیانه است، اما تندگویی‌های جناحی به همان اندازه شدید است: نظرات اینترنتی.

بخش‌های نظرات، بدترین نوع تفکر جناحی را از افراد بیرون می‌کشند. حملات شخصی، افرادی که آشکار است از حرف طرف مقابل قانع نمی‌شوند و بحث‌های لجوجانه‌ای که در آن کاربران روی هم حرف می‌زنند نه با هم. اما شاید ساختار بخش‌های نظرات و نه افرادی که نظر می‌دهند، این فضاها را به چنان فاضلاب‌های فکری تبدیل کرده‌است و شاید یکی دو تغییر جزئی بتواند تمیزشان کند.

«نیهان» می‌گوید: «می‌توانید این بخش‌های نظرات را به‌عنوان نهادهای کوچکی درنظر بگیرید. زمینه‌ای است که در آن بحث رخ می‌دهد و اگر بتواند به افراد کمک کنیم که نسبت به هم متمدن‌تر رفتار کنند، این ممکن است گام مثبتی باشد.»

«تالیا استرود» تلاش می‌کند آن گام را بردارد. او به‌عنوان مدیر پروژه‌ی «درگیرشدن با اخبار» در دانشگاه «تگزاس» در «آوستین»، گروه پژوهشی‌ای را هدایت می‌کند که هدفش مدنی‌ترکردن اینترنت برای سیاست است. او می‌گوید: «این کار به طرز باورنکردنی‌ای سخت است.»

پژوهش او می‌گوید، یک راه برای شروع این است که دکمه‌ی «لایک» یا پسند را دوباره ارزیابی کنیم، دکمه‌ای که بخشی معمول از این دنباله‌های نظرات است. در زمینه‌ی یک مطلب خبری سیاسی، پسندکردن یک نظر یا پست می‌تواند نوعی تفکر «ما در مقابل آن‌ها» را فعال کند. «پسند»کردن یک مطلب یعنی شما در کنار آن مطلب هستید، افراد را یاد جناح‌گرایی می‌اندازد.

«استرود» می‌گوید: «بنابراین ما پژوهشی انجام دادیم و دستکاری کردیم که دکمه‌ی “پسند” یا “احترام” داشته باشد.» او دریافت که افراد، بیشتر مایل به ابراز “احترام” به استدلال‌هایی بودند که در مقابل استدلال‌های خودشان قرار می‌گرفت.

او می‌گوید: «این‌طور نیست که «من چیزی که می‌گویی را می‌پسندم” بلکه “به آن احترام می‌گذارم»، حتی اگر با تو موافق نباشم. این بخشی از قدرت چیزهای بسیار کوچک و تغییراتی را نشان داد که می‌شد به‌سادگی پیاده‌شان کرد.»

یک ماه گفت‌وگو با دانشمندان درباره‌ی مغز سیاسی، از این نتیجه‌گیری‌های افسرده‌کننده کم نداشت. پژوهش‌های آن‌ها نشان می‌داد مغزهای ما به‌طرز درمانده‌کننده‌ای در بحث منطقی عینی سیاسی ناکارآمدند. این یافته‌ها در زمانی هم بیرون می‌آیند که مقامات منتخب انگیزه‌هایی قوی دارند که در مسیر جناحی بمانند و وقتی مردمی که آن مقامات را انتخاب می‌کنند به‌شکل فزاینده‌ای اخبار سیاسی‌شان را از منابعی دریافت می‌کنند که از پیش برای تقویت نظرات قبلی‌شان تنظیم شده‌اند.

اما این پژوهش چیزی بیش از یک توضیح دیگر برای مرداب سیاسی فعلی ماست. این پژوهش با برقراری نوعی تعادل، دفاع بهتری از خوش‌بینی ارائه می‌دهد، درباره‌ی کنگره، درباره‌ی رأی‌دهندگان، درباره‌ی عموی افراطی شما که مواضعش را در مهمانی عید شکرگزاری به صراحت اعلام می‌کند و درباره‌ی قدرت منطق در دمکراسی. چون این پژوهش، این را هم نشان می‌دهد که مغز ما، در عین این‌که کامل نیست، به‌شکلی غافلگیرکننده انعطاف‌پذیر است و این‌که می‌تواند به سمت بهتری هدایت شود. بله، ما بین خودمان و حقایق نامطلوب، حصار می‌کشیم. اما وقتی انگیزه‌اش در ما ایجاد شده‌باشد، با پول، با محیط درست، با حس تأییدشده‌ای از خود یا با نهادهایی که برای حقیقت و مدنیت ارزش قائلند، این حصارها پایین می‌آیند.

خارج از آزمایشگاه، کسانی در حال کاربردی‌کردن این پژوهش هستند، با شکل‌دهی به محیط‌های بحثی با توجه به کمبودهای ذهنی ما.

بعد از این‌که بحثی درباره‌ی یک کارخانه‌ی ذغال سنگ، «تالاهاسی فلوریدا» را به دو گروه جناحی خشمگین تقسیم کرد، «آلن کتز» که آن‌زمان کمیسیونر شهر بود، تصمیم گرفت که به‌اندازه‌ی کافی شنیده‌است. «کتز» بحث‌های سال ۲۰۰۶ را به‌یاد می‌آورد: «خیلی زشت بود، خیلی ستیزه‌جویانه بود، خیلی شخصی بود. حقایق مهم نبودند.»

«کتز» که سفیر سابق ایالات متحده‌ی آمریکا در پرتغال هم بوده، با پیوستن به دیگر اعضای جامعه، «میدان شهر» را ایجاد کرد که میزبان برنامه‌هایی بود که از مردم دعوت می‌کرد مسائل روز را با کارشناسان و فعالان به بحث بنشینند. رفتارهای غیرمدنی و حرف‌های غیرحقیقی تحمل نمی‌شدند. در طول این بحث‌ها، میدان شهر، حقیقت‌سنج‌هایی را به‌کار می‌گرفت تا مردم را در مسیر نگه دارد «تا مردم نتوانند از خودشان چرند در بیاورند.» زنگ مدنیتی هم در کار بود: اگر کسانی شروع به فریادزدن می‌کردند، زنگ به صدا در می‌آمد تا طبیعت بهترشان را به یادشان بیاورد.

برای اولین جلسه، ۱۷۵ نفر حاضر شدند. حالا میدان شهر، در سال، ۲۰برنامه را اجرا می‌کند و به «سنت‌پیترزبورگ»، «کانزاس سیتی» و «ساکرامنتو» هم گسترش یافته است. در «تالاهاسی»، مقامات شهر از میدان شهر درخواست می‌کنند میزبان جلساتی درباره‌ی مسائل تفرقه‌آمیز شود.

«کتز» می‌گوید: «سعی‌تان این نیست که لیبرال‌ها را محافظه‌کار کنید یا برعکس. اما تنها راه برای این‌که کاری کنید، مردم نظرگاه طرف مقابل را ببینند، حتی اگر با آن موافقت نکنند، این است که این کار را چهره‌به‌چهره انجام دهید.»

«کتز» و همراهانش در سازماندهی به این برنامه‌ها، روی این حساب می‌کنند که مردم انسانیتی مشترک بین خود پیدا کنند و در این حین، او در تلاش برای به‌کارگیری یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های مغز است: همان فرایندهای شناختی قبیله‌ای که باعث می‌شد مخالف‌کردن مردم علیه هم آسان باشد، می‌توان برای کنار هم‌آوردن‌شان هم به‌کار برد.

وقتی افراد خود را به‌عنوان بخشی از یک تیم مشترک در‌نظر می‌گیرند، می‌خواهد این تیم، شرکت‌کننده‌های میدان شهر باشد، هموطنان آمریکایی، یا حتی اگر رویاپردازی کنیم، به‌عنوان همکاران عضو کنگره، در کنارگذاشتن مواضع مبارزه‌ای خود و پردازش دنیا با مشاهده‌‌ی آن از پشت عینکی که کمتر جناحی است، بسیار بهتر عمل می‌کنند.

ما این پرش‌های هویتی را هم همیشه انجام می‌دهیم، چراکه مغز ما تنظیم شده که اجازه دهد چنین کنیم.

گاهی، «ون‌باول» در میانه‌ی آزمایش تیم قرمز/ تیم آبی‌اش، شرکت‌کننده‌ها را از یک گروه به دیگری می‌برد. «می‌گوییم، “گوش کن، اشتباهی شده، تو در واقع در آن تیم دیگری. همان لحظه‌ای که این کار را می‌کنیم، ما کاملاً هم‌دلی آن‌ها را برعکس می‌کنیم. ناگهان، همه‌ی آن‌هایی که در گروه جدیدشان هستند برایشان مهم می‌شوند.»


[۱].  ذکر این نکته البته خالی از لطف نیست که انتخابات ریاست‌جمهوری امریکا در پایان سال میلادی برگزار می‌شود و سوگند ریاست‌جمهوری و آغاز دولت در یکی دو ماه بعد از آن، یعنی در واقع باراک اوباما از سال ۲۰۰۹ رئیس‌جمهور آمریکا بوده‌است نه ۲۰۰۸. – مترجم

[۲].  رسانه‌ای زیرمجموعه نیویورک‌تایمز که به ارائه روزنامه‌نگاری داده‌محور با استفاده از نمودارها و تحلیل‌های آماری می‌پردازد. – مترجم