به خودِ آینده‌تان اعتماد کنید

جف وایز نویسنده و خبرنگار علمی رسانه‌های جمعی، دانش‌آموخته‌ی زیست‌شناسی تکاملی از دانشگاه هاروارد است و کتاب پرفروش «هراس بزرگ» از موفق‌ترین آثار او است. وی با نشریات و رسانه‌های تخصصی‌ای از جمله سایکلوژی‌تودی، نشنال‌جئوگرافیک، منزهلث و بلومبرگ بیزنس‌ویک همکاری دارد.   

  انسان‌بودن سخت است. می‌دانیم چطور باید تصمیماتی بگیریم و واقعاً قصد گرفتن آن‌ها را داریم، اما وقتی زمانش می‌رسد، این کار را نمی‌کنیم؛ می‌خواهیم وزن کم کنیم، اما یک معجون می‌خوریم. می‌خواهیم ورزش کنیم و بدن‌مان را بسازیم، اما روی مبل لَم می‌دهیم. می‌خواهیم پول پس‌انداز کنیم، اما بلیت پرواز به ایتالیا می‌خریم. بامزه‌اش این‌جاست که دانشمندان نمی‌توانند درباره‌ی علت این موضوع توافق کنند.

ایده‌ی غالب هم در روان‌شناسی و هم در فرهنگ‌عامه این است که بخشی از مغزی که داریم، منطقی است و می‌داند چه چیز برایمان خوب است و بخشی دیگر تکانشی است و چیزهای بد می‌خواهد. این دو مدام و مدام باهم در تقلا هستند و درنهایت بخش منطقی خسته و تسلیم شده و بازی تمام می‌شود؛ تصویر افسرده‌کننده‌ای است.

اما چیزی که شاید نشنیده باشید این است که در سال‌های اخیر الگوی دیگری از زمینه‌ی مطالعاتی در حوزه‌ی اعتیاد سر برآورده که با این ایده رقابت می‌کند. در این برداشت، مغز انسان دو بخش در حال جنگ ندارد، بلکه یک سیستم واحد دارد که گزینه‌های بلافاصله سودده را بر آن‌هایی که بعدتر نتیجه می‌دهند، اولویت می‌دهد.

درنتیجه تقلا واقعاً بین خوب و بد نیست، بلکه بین آینده و حال است. درباره‌ی این نوع نگاه به موضوع هم یک نکته‌ی هیجان‌انگیز وجود دارد: این نه‌تنها توضیح می‌دهد چرا برخی افراد می‌توانند بر وسوسه غلبه کنند و می‌کنند، بلکه به بقیه‌ی ما هم راهبردی برای چگونگی انجام این کار می‌دهد.

البته اگر می‌خواهیم درباره‌ی خودکنترلی حرف بزنیم، باید درباره‌ی «والتر میشل»، روان‌شناس استنفورد، حرف بزنیم که معروف است در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ و اوایل ۱۹۷۰، بین انتخاب یک خوراکی در همان لحظه یا دو خوراکی بعد از ۱۵ دقیقه، به بچه‌های چهارساله حق انتخاب داد. وقتی «میشل» سال‌ها بعد سری به شرکت‌کنندگان این آزمایش معروف به «آزمایش مارش‌مالو[۱]» زد و بررسی کرد، دریافت آن‌هایی که صبر کردند، از جهات بسیاری در زندگی بهتر عمل کرده بودند. او نتیجه گرفت که آن‌ها باید استعداد ذهنی پایداری داشته باشند که با آن وسوسه‌ها را پس بزنند؛ به عبارت دیگر، قدرت اراده.

حدود سه دهه بعد، «روی باومیستر»، یک روان‌شناس دیگر در دانشگاه «کیس وسترن رزرو»، نظریه‌ی تخلیه‌ی نفس را تبیین کرد تا توضیح دهد چرا کسانی که سعی می‌کنند کار درست را انجام دهند، اغلب به ناکامی می‌رسند. او توضیح داد که قدرت اراده مثل یک ماهیچه، درنهایت تخلیه می‌شود و از کار می‌ماند. این ایده‌ی «قدرت اراده به‌مثابه ماهیچه» هم در عرصه‌ی روان‌شناسی و هم در عرصه‌ی فرهنگ عمومی تأثیر فوق‌العاده‌ای داشته است. تقریباً همه‌ی کتاب‌های خودیاری براساس آن نوشته شده‌اند.

در سال ۲۰۱۱، «باومیستر» کتاب پُرفروش خودش را دراین‌باره نوشت. اما در چند سال اخیر، بحران تکرار آزمایش روان‌شناسی اجتماعی را به‌هم ریخته و تخلیه‌ی نفس چندان وضع خوبی پیدا نکرده است. نویسندگان پژوهشی که اخیراً در مجله‌ی «چشم‌انداز در علوم روان‌شناسی» منتشر شد، بیش از ۲۰ مرکز پژوهشی در سراسر جهان را به کار گرفتند تا آزمایش‌هایی با بیش از دو هزار نمونه انجام دهند، اما آن‌ها هیچ شواهدی برای تخلیه‌ی نفس پیدا نکردند.

اگر ماهیچه نیست، پس چیست؟ یک پاسخ جایگزین: از پژوهش‌هایی نشئت می‌گیرد که یکی از معاصران میشل انجام داده است. در دهه‌ی ۱۹۶۰، «جورج اینزلی» پژوهشگر جوانی بود که می‌خواست بفهمد کبوترها چطور بین گزینه‌هایی که به‌لحاظ زمانی نزدیک یا دور هستند، انتخاب می‌کنند؛ برای مثال اینزلی به یک کبوتر بین این‌که بلافاصله ۳۰ گرم گندم بگیرد یا چهارثانیه بعد ۱۲۰ گرم بگیرد، انتخاب داد. «اینزلی» دریافت کبوترها نمی‌توانند صبر برای پاداش را تحمل کنند، آن‌ها گندم‌شان را می‌خواهند و همین حالا هم می‌خواهند حتی اگر مجبور شوند به مقدار خیلی کمتری قناعت کنند. اساساً کبوترها با پاداش دیرتر طوری برخورد می‌کردند که انگار کمتر از ۱۲۰ گرم کامل ارزش داشت. آن‌ها در ارزشش تخفیف قائل می‌شدند.

این «تخفیف تأخیری» خیلی غافلگیرکننده نیست و بیشتر ما ترجیح می‌دهیم الان پاداش را بگیریم تا بعداً. اما آن‌چه «اینزلی» در مرحله‌ی بعد دریافت، هیجان‌انگیز بود؛ معلوم شد کبوترها داشتند پاداش‌های آینده را به‌شکلی تخفیف می‌دادند که باعث می‌شود مشغول رفتاری به‌ظاهر بی‌منطق به‌نام «واژگونی ترجیح» شوند.

در یک آزمایش، «اینزلی» به کبوترها این دو انتخاب را داد: دکمه‌ای که به آن‌ها بعد از ۱۴ ثانیه ۱۲۰ گرم گندم می‌داد و دومی که بعد از ۱۰ ثانیه ۳۰ گرم می‌داد. برای کبوتر، هر دو پاداش جایی بودند که به نظر آینده‌ی دور می‌آمد و بنابراین گزینه‌ی بزرگ‌تر را انتخاب کردند. اما اگر مجبور بودند هشت ثانیه صبر کنند، وضعیت حسابی فرق می‌کرد. حالا پاداش کوچک‌تر فقط دو ثانیه فاصله داشت و عملاً پیش پایشان بود، درحالی‌که پاداش بزرگ‌تر در آینده دوردست، شش ثانیه بعد، بود. پس ترجیح‌شان را عوض کردند و پاداش کوچک‌تر و فوری‌تر را گرفتند؛ نظرشان را عوض کرده بودند.

دلیل این موضوع به نحوه‌ی محاسبه پاداش در مغز مربوط می‌شد. مقالات «اینزلی» پس از فرمول‌ها و نمودارهای تخفیف هستند، اما من یک استعاره را ترجیح می‌دهم؛ تصور کنید دارید به‌تنهایی راه می‌روید و در فاصله‌ای دور درختی پای کوه می‌بینید. درخت از کوه کوچک‌تر به نظر می‌رسد اما هر چه به درخت نزدیک‌تر می‌شوید، درخت سریع‌تر از کوه بزرگ‌ می‌شود، تاجایی‌که هر دو یک‌اندازه دیده می‌شوند. بعد نسبت عوض می‌شود. هر چه نزدیک‌تر می‌شوید، درخت بلندتر و بلندتر، بالای سرتان دیده می‌شود. وقتی کنار درخت ایستاده باشید، فقط درخت را می‌بینید.

به همین شکل، وقتی کبوترها دو پاداش را جایی دوردست در آینده می‌بینند، برایشان آسان است که نسبت واقعی اندازه‌شان را حساب کنند. اما هر چه زمان می‌گذرد و هر چه پاداشِ زودتر، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود تاجایی‌که به نظر باارزش‌تر از پاداشی که دورتر است، می‌رسد. این نقطه عطف است که در آن ترتیب ترجیحات عوض می‌شود؛ کبوتر نظرش را عوض می‌کند.

«اینزلی» دریافت انسان‌ها به همین شکل نظرشان عوض می‌شود. فرض کنید می‌خواهید رمان‌نویس شوید، پس تصمیم می‌گیرید هر روز ساعت پنج صبح برای نوشتن بیدار شوید. وقتی ساعت هشدار بیدارشدن‌تان را تنظیم می‌کنید و به تختخواب می‌روید، به خودتان می‌گویید: چقدر عالی می‌شود اگر فردا منبع الهام‌تان را فرابخوانید. لحظه‌ی بعدی صدای هشدار بیداری بلند می‌شود، تاریکِ تاریک است و خودتان را در حال کوبیدن روی دکمه‌ی خاموش ساعت می‌بینید، درحالی‌که دارید فکر می‌کنید «آخ، اصلاً راه ندارد» و به آغوش شیرین بالش برمی‌گردید.

البته، درنهایت بیدار می‌شود و آن‌وقت می‌فهمید که گند زده‌اید؛ با کوته‌بینی، حرفه‌ی ادبی‌تان را با چند لحظه راحتی معامله کرده‌اید. اما نمی‌توانسته‌اید جلوی خودتان را بگیرید. وقتی آن بالش گرم‌ونرم فقط چند سانتی‌متر فاصله دارد، کاملاً بدون تخفیف، ارزش پاداشش درمقایسه‌با جایگزین دوردست و به‌شدت تخفیف‌یافته، عظیم به نظر می‌رسد.

مهم‌ترین بینش «اینزلی» این بود که گرچه ممکن است ما برای تسلیم در برابر وسوسه طراحی شده باشیم، راهی برای ما وجود دارد که با آن مقابله کنیم. برخلاف کبوترها، انسان‌ها توانایی پاداش‌ها و سودهای آینده را دارند، نه فقط یکی، بلکه رشته‌هایی از آن‌ها که در آینده گسترده‌تر می‌شوند. وقتی برای زود بلندشدن از خواب کلنجار می‌روید، معامله واقعاً بین لحظه‌ای ناپرهیزی و لحظه‌ای رضایت در آینده نیست؛ بین لحظه‌ای ناپرهیزی در حال است در مقابل سال‌هایی که صرف لذت‌بردن از موفقیت در حرفه می‌شود.

روی‌هم‌رفته، این لحظات رضایت جمع می‌شوند؛ فرایندی که اینزلی نامش را «بسته‌بندی» می‌گذارد. مثل کارگری که یک سبد هدیه را سر هم می‌کند، مدار پاداش در ناخودآگاه مغز ما ارزش جمعی همه‌ی منافع مختلفی را حساب می‌کند که فردا خواهند رسید و روز بعدش و روز بعدترش و همه آن‌ها را در یک بسته به هم گره می‌زند. حتی اگر هر کدام از پاداش‌های منفرد آینده به‌نظر دور برسند و درنتیجه ارزش کمتری داشته باشند، کل بسته روی هم، چیز حسابی بزرگی می‌شود، حتی بزرگ‌تر از یک لحظه لذت در اینجا و اکنون. کوه همواره از درخت بزرگ‌تر خواهد بود.

اساس کاری که می‌کنید، تصویرکردن ذهنی خودتان در آینده است تا بتوانید امروز، رضایت پاداش‌های فردا را تجربه کنید. جالب توجه اینجاست که پژوهشگران دریافته‌اند، کسانی که با خودِ آینده‌شان قوی‌تر تطبیق پیدا می‌کنند، در خودکنترلی قوی‌تر هستند.

در پژوهشی در سال ۲۰۰۹ که در «قضاوت و تصمیم‌گیری» منتشر شد، «هَل هرشفیلد» به شرکت‌کننده‌ها نموداری با دایره‌های «خودِ فعلی» و «خودِ آینده» نشان داد. کسانی که گفتند بیشتر حجم دایره‌ها را در حال هم‌پوشانی می‌بینند، در مرحله‌ی بعدی خودکنترلیِ بیشتری نشان دادند: آن‌ها ترجیح دادند برای پاداش پولی بزرگ‌تر منتظر بمانند تا پاداش پولی کوچک‌تر را بلافاصله دریافت کنند.

آزمایش‌های متعدد دیگری اثر مشابهی را نشان داده‌اند.

«هرشفیلد» می‌گوید: «توانایی گذاشتن خود در جای خودِ آینده‌مان، همسان است با توانایی درک پیامدهای مثبت و منفی تصمیماتمان».

اما برای «بسته‌بندی‌کردن» مانع بزرگی در کار هست که باید بر آن غلبه شود؛ موضوع اعتماد است.

من سعی می‌کنم برای کارکردن روی رمانم، خودم را از تخت بیرون بکشم. جمع‌کردن همه‌ی فواید آینده‌ی حرفه‌ی نویسندگی‌ام است که موفق می‌شوم؛ اما فقط به شرطی به آن فواید دست خواهد یافت که مدام زود بیدار شوم. اگر واقعاً باور نداشته باشم که می‌توانم بر وسوسه غلبه کنم، اگر فکر کنم ممکن است فردا و روز بعدش کارم به کم‌آوردن و کوبیدن روی دکمه‌ی چرت ساعت بکشد، آن‌وقت نمی‌توانم پاداش‌های آینده را جمع کنم، چون هیچ‌وقت نخواهند رسید.

اگر با کسانی حرف بزنید که در ایجاد تغییر مثبت برای خودشان به تقلا افتاده‌اند و ناکام مانده‌اند، اغلب افسوس‌خوردن آن‌ها را از دقیقاً همین عدم باور خواهید شنید. به نقل از «مایو کلینیک[۲]»، یکی از معمول‌ترین بهانه‌های مردم برای ورزش‌نکردن این است که «زیادی تنبلم»، «فکر می‌کنم ورزش حوصله‌سربر است» و «ورزشکار نیستم». اینها قضاوت درباره‌‌ی ورزش نیستند، قضاوت درباره‌ی خود افراد است. آن‌ها باور دارند که کم خواهند آورد و این پیش‌بینی خودکام‌بخش است.

در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰، «استیون میستوی»، روان‌شناس، آزمایشی را اجرا کرد که امروزه ممنوع است. او به الکلی‌هایی که ترک‌ کرده‌ بودند یا یک نوشیدنی میوه‌ای با الکل اضافی داد یا بدون الکل. بعد به نیمی از هر گروه گفت که الکل خورده‌اند و به نیم دیگر گفت نخورده‌اند. چنانکه ممکن است انتظار داشته باشید، نیمی از سوژه‌های آزمایش ناگهان دچار افزایش هوس الکل شدند. اما این منحصراً آن‌هایی نبودند که الکل خورده بودند. خورده بودند یا نه، این آن‌هایی بودند که «باور» داشتند الکل خورده‌اند. الکلی‌هایی که فکر می‌کردند الکل خورده‌اند، باور داشتند که وقتی از مسیر خارج شدند دیگر امیدی به آن‌ها نیست و درنتیجه نخواهند توانست اوضاع را مدیریت کنند؛ پس نتوانستند.

برعکس، کسانی که کاملاً درباره‌ی رفتار آینده‌شان مطمئن هستند، هیچ کلنجاری با قدرت اراده ندارند. بسته‌بندی آسان است چون تردیدی ندارند که جریان پاداش‌های آینده از راه خواهد رسید.

این اثر به ظرافت در پژوهشی روی سیگاری‌های یهودی ارتدوکس نمایش داده شد که در مجله‌ی «سایکوفارماکولوژی» منتشر شد. پژوهشگران از سوژه‌هایشان خواستند هم در روزهای عادی هفته که معمولاً آزاد بودند سیگار بکشند و هم در روز «سبت[۳]» که برای یهودی‌های ارتدوکس سیگارکشیدن ممنوع است، از سیگارکشیدن خودداری کنند. این پژوهشگران یافتند که سیگاری‌ها شدیدترین هوس‌ها را در روزهای هفته داشتند. در روز «سبت»، آن‌ها تقریباً هوسی احساسی نکردند. خب، نیکوتین ماده‌ای اعتیادآور است؛ ماده‌ای که مستقیم در مدارهای لذت مغز مداخله می‌کند. با این حال، این مردان روز «سبت» هوسش نکردند. آن‌ها هم آگاهانه و هم در ناخودآگاه می‌دانستند که سیگارکشیدن جزو گزینه‌هایشان نیست. ممنوعیت مذهبی‌شان زیادی قوی بود. برای همین اطمینانشان از رفتار آینده مثل کوه محکم بود.

چنان‌که «اینزلی» می‌گوید، میل و هوس از روی انگیزه می‌آید. معمولاً فکر می‌کنیم میل و هوس چیزی خاموش‌نشدنی است؛ چیزی که یا دارید یا ندارید. اما اگر واقعاً فکر نکنیم چیزی در دسترس ماست، آن را نمی‌خواهیم. اگر ما به اندازه‌ی کافی به خودمان اعتماد داشته باشیم که باور کنیم تسلیم وسوسه نخواهیم شد، آن وسوسه عملاً در دسترس نیست و از خواستنش دست می‌کشیم.

پس برای غلبه بر هوس و رسیدن به تغییر، لازم دارید که خودتردیدی را کنار بزنید و درباره‌ی رفتار آینده خودتان در خودتان اطمینان ایجاد کنید.

اما چطور می‌توانید این کار را بکنید؟

اگر فکر می‌کنید با تکرارکردن جملات تأییدی جلوی آینه می‌توانید به خودتان اطمینان بدهید، دوباره فکر کنید. پژوهش‌ها یافته‌اند، در سطح ناخودآگاه، شیوه‌ی شکل‌دادن به باوری درباره‌ی خودتان به چیزی که می‌گویید یا حتی فکری که می‌کنید ربطی ندارد، بلکه به چیزی که ما خودمان را در حال انجامش می‌بینیم مربوط است. اگر می‌خواهیم باورهایمان را عوض کنیم، باید اول رفتاری را که مشاهده می‌کنیم، تغییر دهیم.

اما این متناقض است. برای تغییر رفتارتان، باید بسته‌بندی کنید، برای بسته‌بندی هم باید به خودتان اعتماد کنید؛ اما به خودتان اعتماد نخواهید کرد اگر همه آنچه در گذشته از خود دیده‌اید رفتار غیرقابل‌اعتماد باشد. تبصره ۲۲[۴]!

راه‌حلش این است که دست از نگرانی بردارید و روی اعتماد به خودتان تمرکز کنید. راهش ازطریق فرایندی است که من نامش را «الگوریتم» می‌گذارم. اگر با پشتکار دنبالش کنید، چرخه‌ی نزولی خودتردیدی خودتحقق‌بخش را با چرخه‌ای صعودی از خوداعتمادی جایگزین می‌کنید. روش کار این‌طور است:

  قدم اول: قاعده‌ای ساده برای خودتان انتخاب کنید، قاعده‌ای چنان ساده و واضح که امکان نداشته باشد در رعایت آن شکست بخورید.

  قدم دوم: حتماً قدم اول را دنبال کنید.

هدف، ساختن یک عادت نیست، بلکه برقراری الگویی از شواهد است که مغز خودتان مشاهده کند. تکه‌رفتاری بسیار شدنی برای اتخاذ بیابید، بعد تمرکز کنید که هر چه هم شد آن را انجام دهید. کسی که می‌خواهد زود بیدار شود ممکن است بگوید «ساعتم را پنج دقیقه زودتر می‌گذارم». کسی که می‌خواهد از شلخته‌بودن دست بردارد ممکن است بگوید «هر روز صبح قبل از ترک اتاق خواب تختم را مرتب می‌کنم». کسی که می‌خواهد فرانسه یاد بگیرد ممکن است بگوید «توی مترو تا سر کار، ۱۰ تا فلش‌کارت لغت کار می‌کنم».

هدف‌ها آن‌قدر کوچک‌اند که تقریباً بی‌فایده به نظر می‌رسند، اما درباره‌شان مداومت داشته باشید. همین‌طور که اعتبار کسب می‌کنید، می‌توانید از قدرت جدید بسته‌بندی‌تان برای قراردادن اهداف جاه‌طلبانه‌تر استفاده کنید: ۲۰ عدد فلش‌کارت کار کنید، بعد ۵۰ تا و بعد شروع به خواندن سایت‌های فرانسوی کنید، یک رمان‌نویس فرانسوی شوید. به موقعش، این پروژه بخشی از هویت شما خواهد شد و سرمایه‌گذاری‌تان چنان عظیم می‌شود که جرئت نمی‌کنید بگذارید از دستتان در برود. نه‌تنها ادامه‌دادن کار به‌راحتی و بدون فشار انجام می‌شود، درواقع متوقف‌کردنش هم سخت می‌شود.

نکته جالب توجه درباره‌ی الگوریتم این است که گرچه علم تشکیل‌دهنده‌ی بنیان آن جدید است، خود این تکنیک سال‌هاست وجود داشته است. «الکلی‌های گمنام[۵]» را در نظر بگیرید. تمام برنامه حول مقابله با مشکلی عظیم با تعیین اهدافی ساده است: رفتن به جلسات و هوشیارماندن و مصرف‌نکردن الکل، «یک روز در هر گام» و تأیید مداوم اینکه در مسیر هستید. «مراقبان وزن[۶]» هم همین‌طور است: ایده این است که مجموعه‌ای مشخص از قواعد را اعمال کنید بر کار خوردن که در غیر این صورت کار درهم‌وبرهمی است و مدام بررسی کنید تا از پایبندی به قواعد مطمئن شوید.

الگوریتم، موشک‌هواکردن نیست. بعضی‌ها حتی خودشان به آن می‌رسند. کسی مثل «گری دافی»، ایرلندی ۲۶ساله‌ای است که از چیزی که می‌خواست، سنگین‌تر بود. هر بار سعی می‌کرد وزن خود را کم کند، باز برمی‌گشت. تا یک روز عکسی از خودش دید که به شکلی خاص آزاردهنده بود و تصمیم گرفت باید جدی شود. شروع کرد به هر شب نیم‌ساعت پیاده‌رفتن بعد از شام. به مرور زمان، این نیم‌ساعت یک ساعت شد. کم‌کم احساس تناسب کرد و این به او انگیزه داد که بهتر غذا بخورد. وزن کم کرد، شروع به دویدن کرد و همین‌طور که لاغرتر و قوی‌تر می‌شد، اعتمادبه‌نفس لازم را به دست آورد که از کارش استعفا دهد و کسب‌وکار خودش را راه بیندازد. امروز او یکی از صدرنشین‌های ورزش استقامتی جهان است و برنده‌ی چالش «دکا-آیرون‌من» بریتانیاست؛ مسابقه‌ای که شامل تمام‌کردن سه‌گانه‌ای در هر روز برای ۱۰ روز متوالی است. برای «دافی» حالا تلاش زیادی لازم است که یک روز ورزش نکند.

«دافی» فقط یک نمونه‌ی تصادفی است. دیگرانی مثل او همه‌جا هستند، کسانی که احساس کردند در دام رفتار خودشان افتاده‌اند اما توانستند از آن بگریزند. آن‌ها این کار را نه با یادگرفتن عادات تازه که با یادگرفتن تغییر آنچه می‌خواستند، انجام دادند.

این روش جدید نگاه‌کردن به خودکنترلی، از دیدگاه استاندارد «فرشته بر یک شانه و شیطان بر شانه‌ی دیگر» پیچیده‌تر و کمتر غریزی است، اما به امتحانش می‌ارزد، چون برخلاف دیدگاه استاندارد، این روش به ما اجازه امید می‌دهد؛ اجازه تصور وضعیتی برای بودن که در آن می‌توانیم بدون تقلا به شکلی که می‌خواهیم زندگی کنیم؛ اجازه بهترشدن برای همیشه.  


[۱].  خوراکی شیرین، نرم و معمولاً سفیدی که هم به‌تنهایی، هم به‌صورت حل‌شده در نوشیدنی‌های داغ و هم به‌صورت برشته روی آتش مصرف می‌شود و در ایران هم هست. ویدئوهای بازسازی این آزمایش چند سال پیش در ایران دست‌به‌دست می‌شد.

[۲].  یک مرکز غیرانتفاعی دانشگاهی پزشکی در آمریکا.

[۳].  از جمعه‌شب تا شنبه‌شب که برای یهودی‌ها روز مقدسی است و برخی رفتارها را در آن بر خود ممنوع می‌کنند.

[۴].  از نام و داستان کتابی جنگی و طنز به همین نام نوشته جوزف هلر می‌آید. به‌طورخلاصه تبصره ۲۲ کسانی را که عقلشان را از دست داده باشد، از پروازهای جنگی معاف می‌کند اما اگر کسی درخواست معافیت از پرواز جنگی را بکند، سلامت عقل خود را اثبات کرده است. عبارت تبصره ۲۲ به اصطلاحی برای اشاره به چرخه‌های منطقی متناقض این‌چنینی تبدیل شده است که در آنها قواعد و شروط متناقض به‌طور هم‌زمان اعمال شده و خروج از چرخه را غیرممکن می‌کنند. یک مثال معروف دیگر آن حالتی که فرد بدون داشتن تجربه‌ی کاری نمی‌تواند کاری پیدا کند و تا کاری پیدا نکند نمی‌تواند تجربه‌ی کاری جمع کند.

[۵].  شکلی از مؤسسات حمایتی گروهی از گرفتاران به مشکلی مشترک که در سراسر دنیا معروف است و نسخه‌های مشابهی برای اعتیاد به مواد مخدر، سیگار و مسائل دیگر نیز دارد.

[۶].  شرکتی بین‌المللی در آمریکا که در کار ارائه‌ی محصولات و خدمات در حوزه‌ی سبک زندگی سالم و کنترل وزن است. البته نام این شرکت در سال‌های اخیر تغییر کرده است.